September 28, 1997 مسعود بهنود
روزنامهنگار
قديمي مقيم
ايران در
مقالهاي با
عنوان «چرا
ماندهايم
در ايران؟» و
قلم شيوايي
كه
ازويژگيهاي
اوست، با
نگراني از
زمزمة
مهاجرت جمعي
اهل قلم از
ايران
نوشته است و
رفقا را نصيحت
كرده كه
بايددر
ايران
بمانند
مسعود
بهنود
روزنامهنگار
قديمي مقيم
ايران در
مقالهاي با
عنوان «چرا
ماندهايم
در ايران؟» و
قلم شيوايي
كه
ازويژگيهاي
اوست، با
نگراني از
زمزمة
مهاجرت جمعي
اهل قلم از
ايران نوشته
است و رفقا
را نصيحت
كرده كه
بايددر ايران
بمانند. من
سالهاست ياد
گرفتهام در
نشريات چاپ
ايران پيام
نويسنده را
از لابلاي
خطوط بگيرم
و بقولشاعر:
من
اين حروف نوشتم
چنانكه غير
ندانست / تو
هم ز روي
كرامت چنان
بخوان كه تو
داني
در
نتيجه هر بار
در دل با
همكاران
خودم گفت
وگويي پيدا
ميكنم:
مثلاً
وقتي بهنود
با اشاره به
كوه البرز مينويسد:
«گر چه اين
زيباترين
كوه جهان
نيست، ولي
تنها كوهي
است كهچون
زمستان سفيد
نميپوشد مرا
نگران كمآبي
و خشكسالي ميكند.»
از سر تعجب
از ميپرسم:
«انگار براي
«ازسيم به
سر نداشتن
كوه البرز»
بايد حتماً در
شهر تهران و
در دامنة كوه
باشي. خداوند
به ماهواره
و شبكههايتلويزيون
عمر بدهد و به
تار عنكبوت
جهاني كه
همة ما را در
يك تور
انداخته است.
در جهاني كه
خشكسالي
وقحطي در
دورافتادهترين
دهات افريقا
هر روز و هر
ساعت چون پتكي
گران بر سرت
فرود ميآيد،
سيلي در شرق
وطوفاني در
غرب نگرانت
ميكند، مرگي
در كلكته و
خرابي
دستگاه مير
در فضاي
لايتناهي
دلت را به
درد ميآورد،قتل
عام فجيع
مردم بيگناه
به دست
بنيادگرايان
افغاني و
الجزايري
خواب و خوراك
را بر تو حرام
مي كند و
نشستنپتفايندر
روي كرة
مريخ سرشار
از غرورت ميكند،
نگراني براي
كمآبي
تهران كه
كار شاقي
نيست. در اين
موردما هم با
شما كه در
ايران نشستهايد،
فرق چنداني
نداريم. ما
به دليل
بُعد مسافت
خبر را نميشنويم،
شما به دليلحضور
در محل و به
دليل
سانسور.»
در
جاي ديگري
اشاره ميكند:
«به دعوت
كسي نيامدهايم
تا به عتابش
برويم!» ميگويم:
«به عتابش
كه خير ولي
بافشار
سرنيزهاش
چطور؟»
ميگويد:
«سرزنشهاي
خار مغيلان
گاه سختتر
از آن است
كه شاعر گفت،
ولي ميمانيم.
فحش است و
گاه زهر
اماچندان كه
از همزبان
توست طيبات
است.» ميگويم:
«اين شيوة
مرضيه كه هر
كجا ايراني
باشد جاري
است. ولي
درخارج از
ايران حداقل
ميتواني دم
برآوري
پاسخش را
بدهي.»
ميگويد:
«نه فقط
آئين چراغ
كه آئين شمع
نيمهجاني
هم خامشي
نيست.» ميگويم:
«گويايي با
شرط و بيع
هم از آنحرفهاست.
اگر سخن گفتن
يعني چاپ
كتابهاي
پرفروشي چون
خاطرات پري
غفاري
موطلايي شهر
ما، از آن
شماباد؟»
ميگويد:
«ما در اينجا
زيرخاكيهايي
داريم كه
هيچ كجايش
نميتوان
يافت.» اشارة
او به
عزيزاني است
كه در وطن
بهخاك
سپرده شدهاند.
ميگويم:
«اگر سخن از
رفتگان است،
من و هزاران
ايراني ديگر
كه هر يك
عزيز يا
عزيزاني رابه خاك
اين
مهمانسرا به
وام بلاعوض
سپردهايم،
چه كنيم؟»
مينويسد:
«بچههاي
دلاور اين
خاك امروز با
افتخار ميگويند
كه در جنگ
با كاريكاتور
بختالنصر
(منظور صداماست)
يك وجب خاك
ايران را به
دشمن
واننهادند.»
ميگويم:
«آري. ولي
پدران و
مادران اين
بچههاي
دلاور--كه در
ميانشان اهالي
قلم هم كم
نبود-- دو دهه
پيش كشور را
به دشمن
متجاوزتري
وانهادند مگر
نه؟»
ميگويد:
«وقتي بندهاي
تنگ نظري از
پاي
كتابهايي كه
در انتظار
امضاي
كارمندان
شريف وزارت
ارشاد اسلامياندباز شود،
جهاني در خط
ما شريك
خواهد شد.» ميگويم:
«باش تا صبح
دولتت بدمد!
تا آن روز
براي شما
برسد
ماهزاران
اهل قلم
ايراني دور
از ايران، به
زبان فارسي
و دهها زبان
ديگر جهانيان
را با خط خود
شريك كردهايم.»
ميگويد:
«ما ميمانيم
تا سكوت نسل
جوان را
آنگونه كه
ايوان ايليچ
گفته است بشناسيم.»
ميگويم:
«ولي انسانآفريده
نشده تا سكوت
كند. .»
ميگويد:
«ما كبوتريم
اسير دام
مانده و
خوشدل به
اين اسارت
كه به هيچ
بهشتش
معامله
نتوان كرد.»
ميگويم:«بهشت
آنجاست
كازاري
نباشد، كسي
را با كسي
كاري نباشد»
ميگويد
: «در اينجا كه
هستي معناي
-در آستانه-
را گويي بهتر
ميتوان
دريافت و اين
كه چرا سر خم
بايد كرد بهفروتني
در برابر دري
كه كوتاه
است.»
September 21, 1997 پويايي از
ويژگيهاي
زبان است
پويايي
از ويژگيهاي
زبان است.
زباني كه
خود را با
پيشرفت زمان
تطبيق ندهد
خيلي زود
مورد مصرفش
را از دست ميدهد.
اما قابل
توجه اين كه
زبان فارسي
در سالهاي
بعد از انقلاب
از چند سو و به
چند گونه
پويايي و
تحول پذيرفته
است. طوري
كه شدهايم
«آن دو ترك
چون بيگانگان»
شاعر. در
ايران فارسي/عربي
حرف ميزنند،
درامريكا
فارگليسي و
در اروپا جور
ديگر. همراه
با اين زبان
بسياري از
مفاهيم،
سنتها و رسوم
هم دستخوش
اين تغيير و
تحول شدهاند.
مثلاً خود شما
روزي چند بار
جملة «اين
در ايران رسم
نبود» يا «اين
هم از
رسمهايي است
كه اينجا رايج
شده» را ميشنويد؟
آداب
و رسوم كه
ميزبانان ما
به آن ميگويند
traditions
و اين روزها
چپ و راست
به آن اشاره
ميرود هم از
آن حکايتهاي
گيج كنندة
روزگار است.
علت اين گيجكنندگي
را از ديدگاه
خودم عرض ميكنم:
هر قوم و
ملتي، در كوچ
اجباري يا
دلخواه خود،
با باري از
آداب و سنن
و فرهنگ به
كشور ميزبان
ميرود. ولي
خيلي زود
متوجه ميشود
كه اين
پشتوانه با
مجموعة آداب
و سنن و
فرهنگ كشور
ميزبان با
شدت و ضعف
در كشاكش است.
اولين اثر
اين تقابل و
كشمكش
سرگرداني
است. ولي
اگر ملتي يا
قومي بداند - در
گذر زمان و
يا به دنبال
جابجايي - چگونه
رسم خوب و
بد را از هم
بازشناسد،
كدامين رسوم
نادرست را
رها كند و
كدامين سنن
خوب را نگاه
دارد، اين
گذر و گذار آسانتر
خواهد شد. ولي
اگر در اين
گلچيني و
سرند كردن
راه اشتباه
برود
واويلاست.
به
عنوان مثال
يكي از
رسمهاي رايج
فرهنگ ما حرف
شنوي كوچكتر
از بزرگتر، بيتوجهي
به بچهها و
احترام بهسالمندان
است. يعني
بر اساس رسم
رايج در
فرهنگ شرقي يك
انسان بايد
با گذشت زمان
و كم كم
براي
خوداحترام
كسب كند. ولي
رسم جاري در
اين مملكت
چنين نيست.
در اينجا عزت
و احترام با
سن رابطة
غير مستقيمدارد،
يعني بچه
بيشترين
توجه و
احترام را ميطلبد
و انسان پير
هيچ نوع
احترامي
ندارد. به
همين دليل
هم خدايان سرمايهداري
و تبليغ
بيشترين
شگردهاي خود
را به كار ميگيرند
تا توجه بچهها
را جلب كنند
و بازار را
مطابق ميل اين
نسل
بپروراند و
پير امريكايي
كه با ماهي
ششصد و پنجاه
دلار درآمد
سوشيال
سكوريتي
ديگر به
دردشان نميخورد
كنار گذاشته
ميشود و
احترام بي
احترام.
حالا
اگر در اين
ميان ما رسم
خود را از ياد
ببريم و دو
دستي رسم
امريكايي را
بچسبيم
ببينيد من و
همسن و
سالانم كه
به درست لقب
نسل ساندويچ
را گرفتهايم
كجا ايستادهايم:
ما كه در آن
فرهنگ
بزرگسالمدار،
به خاطر بچه بودن
حرمتي
نديديم و در
ميانسالي به
مملكت كودكمدار
كوچانيده
شديم. يعني
هرگز دُور
دُور ما نشد.
رسم
ديگر هياهوي
بسيار و توجه
خارج از
معيار معمول
به سه
رويداد از
رويدادهاي
چهارگانة
زندگي انسان
يعني تولد و
ازدواج و
طلاق و مرگ
است. براي
ما ايرانيها
تولد و ازدواج
و مرگ فرصتي
است براي
ديدار هر چه
بيشتر ديگران،
گردآوري
هرچه بيشتر
آشنايان به
دور خود و
بيروني كردن
نمادي كه
بسيار شخصي
است. براي
عدهاي نيز
امكاني براي
پايهگذاري
برخي حساب و
كتابها و
گشودن
اعتبارها.
براي
امريكايي
اين
رويدادها
اموري بسيار دروني
و خصوصي است.
لحظاتي كه
با افراد
خانواده و
منسوبين
بسيار نزديك
بايد سر شود
تا فرصتي
براي تجلي احساسات
بيغل و غش
گردد. در اين
زمينه
دودستي
چسبيدن به
رسم نياكان
است كه لطفي
ندارد.
مثال
ديگر در ايران
و بين ما
شرقيان
خوددوستي،
احترام به
تن خويش و
مراقبت از
روان از جمله
كارهاي ناپسنديده
است. (تن رها
كن تا نخواهي
پيراهن). ولي
انسان غربي
برعكس اين
ويژگيها را
يكي از
نيازهاي مهم زندگي
به شمار ميآورد.
فرهنگ
ظاهر و باطن
و رودربايستي
يكي از
بخشهاي
اساسي زندگي
روزمرة ماست
و فرهنگ باز
بخش مهم زندگي
آنها. نزد ما
چنان رسم
است و نزد
اينان چنين.
كداميك بهتر
است؟ كدامين
شيوه را
برگزينيم؟
پرسش سختي است
ميدانم. در
عين حال را نيز
ميدانم كه
در اين زمينهها،
هرچند كار
امريكاييها
بسيار
غيرعاطفي و
دور از ذهن مينمايد،
كار ما نيز
چون «عشق
شاعر» به
جنون كشيده
است. نه
افراط ما
ايرانيها خوب
است، نه
تفريط اين امريكاييها.
نه به اين
شوري شور و
نه به آن
بينمكي. مگر
يك ميانگين
مطلوب چه
ايرادي
دارد؟ دور
ريختن رسوم
دست و پاگير
گرچه سخت
است ولي
نشان پويايي
يك ملت و
قوم است.
September 14, 1997 دو هفتة
پيش برخي
روزنامهها،
در بخش بسيار
كوچكي از
صفحة اخبار
متفرقة خود،
در جايي كه
كمتر
كسيچشمش
ميفتد، خبر
درگذشت
ويكتور
فرانكل يكي
از نوابغ
علم روانشناسي
دوران معاصر
را درج كرده
بودند
دو
هفتة پيش
برخي
روزنامهها،
در بخش بسيار
كوچكي از
صفحة اخبار
متفرقة خود،
در جايي كه
كمتر كسيچشمش
ميفتد، خبر
درگذشت
ويكتور
فرانكل يكي
از نوابغ علم
روانشناسي
دوران معاصر
را درج كرده
بودند.ويكتور
فرانكل
دانشمند
اطريشيتبار
و نابغة زمان
كه در سن نود
و دو سالگي
در امريكا
درگذشت،
پژوهشگري
بود كهيك
تئوري
جانانه به
جهان
روانشناسي
عرضه كرد و
يك كتاب
جانانهتر
نوشت: تئوري
معتبر «معنيدرماني»
وكتاب «انسان
در جستجوي
معنا» كه هر
دو بسيار سر و
صدا كردند.
خواندن اين
كتاب جالب
--كه توسط دو
بانوي فاضل
ايراني نهضت
فرنودي و
مهين ميلاني
به فارسي
نيز
برگردانيده
شده است-- را
به همة
علاقهمندان
مطالعه توصيه
ميكنم.
ويكتور
فرانكل تنها
بازماندة يك
خانوادة
بزرگ است كه
همگي در
اردوگاه كار
اجباري
آشويتس به
داخلكورهها
ريخته شدند.
وي بهخاطر
يك جملة
پرمعنا نيز
شهرت دارد.
اين جمله كه
«انسانها تنها
از دو نژاد
تشكيلشدهاند:
نژاد خوب و
نژاد بد.»
اين
پژوهشگر كه
تئوري با
اهميتش را در
زمان اسارت
پروراند، علت
جان سالم
بدر بردن خود
را از كورة آدمسوزي
مديون همين
تئوري ميدانست.
او ميگويد:
«اگر زندگي
كردن رنج
بردن است،
پس ناگزير
بايد معناييدر
رنج بردن
باشد كه بايد
آنرا يافت.»
يا «اگر رنج
را شجاعانه
بپذيريم،
زندگي تا
واپسين دم،
برايمان
معني خواهدداشت.» يا
«رنج وقتي
مفاهيمي چون
گذشت،
فداكاري،
رسالت، خدمت
يا زنده
ماندن يافت
ديگر
آزاردهنده نخواهد
بود.» و
بالاخره «كسي
كه چرايي
زندگي را
بيابد با
چگونگي آن
نيز خواهد
ساخت.»
فرانكل ميگويد:«وقتي
انسان
دريافت كه
چيزي براي
از دست دادن
جز تن برهنة
مسخرهاش
ندارد، تنها
انتقامي كه
ميتواند
بگيرد اين
است كه آنرا
حفظ كند. پس
هيچ رنجي
ارزش اين را
ندارد كه به
خاطرش به
خود صدمه
بزند.»
به
مفهوم ديگر
هر چند
انسانها
تاريخ را ميسازند
اما نه آنگونه
كه دلشان مي
خواهد. پس در
اين كشاكش
دهر ميتوان
بيشترين
كوشش را كرد
و بهترين
معناي ممكن
را يافت.
يعني به لفظ
خودماني در
هر خاكداني
كه ترا كاشتند
شكوفا شو. يا
اگر به دنبال
قوس و قزح
هستي باران
را تاب
بياور. فرانكل
اما اين
هشدار را هم
ميدهد كه هيچكس
نميتواند
اين معنا را
براي ديگري
بيابد. هركس
بايد معناي
زندگي خويش
را خود جستجو
كند، برايشزحمت
بكشد و
مسئوليت
آنرا نيز
بپذيرد.
اما
غرضم از نقل
اين سخنان
اين بود كه
بگويم در اين
چند هفتهاي
كه باب
گشايش
برنامههاي
جامجم را به
عهدهخواهم
داشت، با
سپاس از مدير
اين رسانه
كه زمان را
در اختيار من
قرار داده
است، قصد
دارم --چون
هفتةپيش--
شمهاي از
بازتاب
تجربهها،
ديدگاهها و
باورهاي
شخصيام --در
رويارويي با
آنچه در
اطرافمانميگذرد--
را برايتان
بگويم. يعني
خود را در
تيررس
داوريهاي
شما
تماشاگران
قرار دهم.
طبيعي است
كه مفهوم مخالف
«سفرة
نينداخته
بوي مشك ميدهد»
اين خواهد
بود كه با
گشودن سفرة
دل به
استقبال
دردي خواهم
رفتكه
هم لذتبخش
است و هم
جانكاه. ولي
مبادا خداي
نكرده تصور
كنيد اين كار
را از سر بيعقلي
ميكنم! خير
من بهيكايك
واكنشهاي
مخاطبان
مهربان و
نامهربانم
بها ميدهم و
از هر كدامشان
بهرهاي ميگيرم
تا معنايي را
كه درزندگي
يافتهام
پربارتر سازم،
به هدفي كه
برگزيدهام نزديكتر
شوم و با شما
رشد كنم.
در
اين راه،
پيامهايي كه
پس از پخش
برنامة هفتة
گذشته رويپيامگير
جامجم ضبط
گرديده بود
يا رودررو با
دستاندركاران
اين رسانه
در ميان
نهاده شده
بود، هر يك
بهگونهاي
براي من
بامعني و
آموزنده
هستند. خدا را
چه ديديد
شايد هم به
اتفاق رشد
كرديم!
گفتم:
«اين روزهاي
سخت رسيدن
است
و
فكر ميكنم
سيب هم تا
سرخ شدن
مثل
من فرياد ميكشد
آيا
كسي صدايش
را ميشنود؟»
گفت:
«سيب يك بار
ميرسد
اما
تو بايد بارها
و بارها برسي.
September 7, 1997 ما افراد بشر
از بعضي حال
و هواها
خوشمان ميآيد
و از برخي
ديگر اصلاً
ما
افراد بشر از
بعضي حال و
هواها خوشمان
ميآيد و از
برخي ديگر
اصلاً. فرق
هم نميكند
كه در كجاي
اين خرابآباد
نزول اجلال
كرده باشيم:
در ناف تهران،
در كاخ ملكة
انگلستان،
در افريقا يا
هر جاي ديگر.
حال
و هواي باب
طبع اكثريت
انسانها چيزي
است به نام
«وضع موجود».
يعني همه
چيز بايد
هميشه و
همواره به همان
صورتي كه
هست باقي
بماند. مردم
از هر نوع
تغييري ميترسند
و هر انسان
نوآوري
اوقاتشان را
تلخ ميكند.هر
كه بخواهد
گام كوچكي
بر خلاف جهت
عادت ديگران
بردارد و از
مسير عادي كه
اصطلاحاً
«منطقة امن» خوانده
ميشود خارج
گردد، بدجور
تودهني ميخورد
و رانده ميشود.
اين
وضع (به
دليلي كه بر
من روشن
نيست) در لسآنجلس
و در ميان ما
ايرانيها، كه
بار سنگين
فرهنگ كهنديارمان
را همچنان با
صداقت و
امانت روي
دوش ميكشيم،
شديدتر هم
شده --يعني
محافظهكارتر
و سنتيتر شدهايم.
بياييد
با هم به
حوادث هفتة
گذشته
بينديشيم: در
اين چند روز
از بسياري
شنيدم: «اگر
دايانا خانم
سر خانه و زندگي
خود نشسته
بود و زيادي
دور بر نميداشت،
حالا زنده
بود و
انگليسها هم
نميكشتندش.»
البته بحث
دراطراف
تئوري توطئه
و افكار داييجان
ناپلئوني و
كار كار
انگليسهاست
را ميگذارم
براي زماني
ديگر كه جاي
حرف زياد
دارد. ولي
خودمانيم
چنين واكنشي
به معني
پذيرش حكم
قتل و نيستي
يك انسان از
سوي بسياري
از آنان كه
عاشق وضع
موجود هستند
به شمار نميرود؟
آنهم به
بهانة مصلحت
نگري و
احترام به
آداب و رسوم
و سنتها؟
البته كه
هست و چقدر
دردناك.
بهزعم
اين گروه آن
دخترك جوان
خام كه هفده
سال پيش به
دربار انگليس
راه يافت،
اگر براي
فرار از يك زندگي
زناشويي
سراسر
شوربختي،
گريز از دست
همسري كه
دوستش نميداشت
و تنها براي
حفظ سنت
دربار با وي
ازدواج كرده
بود و دوري
از خانوادة
شوهر كه هرگز
نپذيرفتندش،
تن به جدايي
داد اشتباه
بزرگي كرد.
او بايد چون
يك زنِ خوب
سرنوشت خود را
ميپذيرفت،
ميسوخت و ميساخت
و دم بر نميآورد
تا كشته
نشود!
اين
حكم غالباً
از سوي كساني
صادر ميشود
كه نه تحمل
وجود
انسانهاي
مستقل را
دارند و نه
از اين
تغييري كهلاجرم
بايد روي ميداد
خشنودند. اين
داوران نه
چندان عادل
هرگز فرياد
زني كه
نتوانست با
وضع موجود
بسازد،زني
كه عطاي
دربار را به
لقايش
بخشيد، زني
كه با كهنالگوهاي
پوسيده سر
آشتي نداشت
را نشنيدند و
حالا نيزآسان
بر او مُهر
سركشي و قدرناشناسي
ميزنند و
تنها به لباس
و سر و وضع
ظاهرش كار
دارند.
نداي
اعتراض اين
زن نگونبخت
و زناني چون
او كه
برخاسته از
احساس نياز
به رفع
نابرابريها و
تضادهاي وضع موجود
است را نميتوان
و نبايد
ناشنيده
گرفت، بهويژه
از سوي خود
ما زنان.
چرا
راه دور
برويم، به
شهادت
روانشناسان
و جامعه
شناسان،
سرچشمة
بسياري از
طلاقها در
همين شهرلُسآنجلس،
استقلال
فكري دختران
جوان و ميل
به رشد و
پيشرفت و
آگاهي در
آنهاست.
پسران ما
نيز، چون پرنس
چارلز، در به
در بهدنبال
دختري هستند
چشم و گوش
بسته كه حتي
در كورترين
نقطة ذهنش
فكر آگاهي و تغيير
راه نيابد.
اگر بخت
يارشان بود و
چنين همسري
يافتند كه چه
بهتر. ولي
خدا نكند
دخترك روزي
گام در راهآگاهي و
استقلال
بردارد چون
بر او همان
ميرود كه بر
دايانا رفت.
يعني با مقاومت
و اعتراض
روبرو خواهدشد.اين
شازدهپسرهاي
خلف چون
اسلافشان
اعتنايي به
زنان و
دختران
پيشرو و جوياي
آگاه ندارند
و از آنانبدجور
گريزانند.
نميتوان
بر اين
واقعيت چشم
پوشيد كه زن
امروز، از هر
طبقه و گروه
اجتماعي،
براي گذران
زندگي روزمرهاش
نيازمند
آزادي است.
اولين ركن
آزادي داشتن
استقلال و حق
انتخاب است
و صد البته
كه استقلال
در گرو داشتن
دانش و رشد
فراهم ميآيد.
براي رسيدن
به اين
پايگاه، كه
بنياديترين
حق هر انسان
است، يك شرطلازم
وجود دارد:
اين كه
مردان در
كنار زنان و
نه در مقابل
آنان
بايستند.
البته تا آن
روز راه
درازي در پيش
داريم ولي
نااميد نبايد
شد.