November 28, 1999 روز
شكرگزاري را
به ميمنت و
مباركي پشت سر
گذاشتيم:
شكمها را
انباشته از
اطعمه و اشربه
كرديم و صبح
را به شب
رسانديم
روز
شكرگزاري را
به ميمنت و
مباركي پشت
سر گذاشتيم:
شكمها را
انباشته از
اطعمه و
اشربه كرديم
و صبح را به شب
رسانديم.
من
روز شكرگزاري
را بسيار دوست
ميدارم و
مفهوم آن را
ميپسندم.
ولي هرگاه
اين روز فرا
ميرسد، مثل
هر پديدة
ديگر غربي به
دنبال
همزادش يا
همسانش در
مشرق زمين
ميگردم يا
كوشش ميكنم
دريابم اين
پديده وقتي ايرانيزه
بشود چگونه
چيزي ميشود.
در
مورد روز
شكرگزاري
عقلم به
اينجا رسيده
است كه ملت
گرامي
امريكا بايد
يك روز
«ناشكرگزاري»
هم براي ما ايرانيان
مقيم اين
مرز و بوم
پيشبيني
كند تا دلمان
خنك شود و هر
چه بد و
بيراه
دربارة
امريكا داريم
يكجا و در اين
روز نثارشان
كنيم. هرچند
ما هم مثل
آن زائران
به اين
درگاه
پناهنده شدهايم،
هرچند براي
فرار از يك حكومت
ديكتاتوري
چنين جايگاه
امني را
برگزيدهايم
و در آن خانه
كردهايم،
هرچند با هزار
بدبختي گرين كارت
و سيتيزن
شيپ گرفتيم
تا از كليه
مزاياي آن
بهرهمند
شويم كه شدهايم،
ولي هرگز و
به هيچ
عنوان يك
بار هم به فكرمان
نميرسد كه
شكرگزار اين
مردم و اين
آب و خاك
باشيم.
آن
چنان در غم
غربت آن
فرهنگ پر از
زورگويي و
ستم و ظلم و
حقارتپروري
و گذشتة
سراسر تبعيض
و فقر و كمبود
و عقبماندگي
آه حسرت ميكشيم
كه انگار ما
را از ناف
پيشرفتهترين
كشور دنيا به
زندان مخوف
استاليني انداختهاند.
نگاهي به
اطراف خود
بيندازيد: نسل
سالمند و
ميانسال را
ببينيد كه
چقدر صبح تا
شب ناشكري و
نمكنشناسي
ميكند،
چقدر به اين
ملت و آب و
خاك توهين
روا ميدارد
و چه باد و
فيسي براي
فرهنگ ديرپاي
خود ميكنيد
كه هر كس
نداند فكر ميكند
چه خبر بود
يا چه خبر
هست!
لطفاً
فوري جبهه
نگيريد بلكه
جان كلام
مرا با گوش
جان بشنويد:
من هم مثل
همة شما عاشق
ايرانم،
سرزمين مادريام
را بسيار دوست
ميدارم - با
همة خوبي و
بدياش، با
همة كمبودها
و نقصهايش -
ولي در عين
حال نميتوانم
به خيلي
ازپديدههايي
كه در آن
سرزمين رايج
بود مفتخر
باشم و نميتوانم
از كنار
بسياري از
خوبيهايي
كه در اين
مملكت هست،
بدون ستايش
و قدرداني
بگذرم.
به
باور من ما
ايرانيها
نياز به يك
تجديدنظر
درست و حسابي
در برآوردهاي
خود و واكنشهاي
ناشي از آن
داريم كه
مهمترينش
دور ريختن
سنت غلط
ناسپاسي و
قدرناشناسي
و نمكدان
شكني است.
اين
كشور براي من
و شما و
فرزندانمان
مكاني امن و
محيطي راحت
فراهم آورده
است.
جوانانمان
را نگاه كنيد
و ببينيد چگونه
از امكانات
اين مملكت
كه به
رايگان و با
گشادهدستي
در اختيارشان
قرار دارد
بهرة مساوي
ميبرند. آيا
توهين و
تحقير و بياحترامي
پاسخ شايستهاي
براي آن است؟
زمان آن فرا
رسيده است
كه در كنار
افتخار به گذشته
تاريخيمان
به بازنگري
صميمانهتري
در آن نيز
بپردازيم.
November 21, 1999 قريب
يكسال از
قتل جانگداز
پروانه و داريوش
فروهر - اين
دو مبارز راه
آزادي و عدالت
- ميگذرد
قريب
يكسال از قتل
جانگداز
پروانه و
داريوش
فروهر - اين
دو مبارز راه
آزادي و
عدالت - ميگذرد.
آرش فروهر فرزند
برومندشان
كه براي
دادخواهي
خون پدر و
مادر - كه
ناجوانمردانه
بر زمين
ريخته شد - يك
دم از پاي ننشسته
است، امروز
در شهر ماست
و تا ساعتي
ديگر در مقابل
ساختمان
فدرال در جمع
ايرانياني
كه خود به تظاهرات
دعوتشان
كرده است
حضور خواهد
يافت. آيا
پاسخ به اين
نداي پر از
درد چيز ديگري
جز آري ميتواند
باشد؟
مگر
از ما عاشقان
برقراري
آزادي و
عدالت در
نياخاك خويش،
جز همدلي و
همراهي چيز
ديگري
خواسته شده؟
دريغ است
اگر اين
كمترين گام
را برنداريم
و به اين
جمع
نپيونديم و
فرياد
مبارزان را
رساتر و
بلندتر به
گوش جهانياننرسانيم.
اگر
فاجعة قتل
جانگداز محمد
مختاري،
محمد جعفر
پوينده،
مجيد شريف،
پيروز دواني،
زالزاده،
رستمي و فروهرها
و قلع و قمع
صاحبان قلم
و انديشه - كه
سراسر سال
گذشته
همچنان در
صدر خبرهاي
ايران قرار
داشت - مارا
تكان ندهد و
برانگيخته
نکند پس چه
چيز ديگر ميتواند؟
اگر هنوز گره
از معماي قتلهاي
زنجيرهاي
باز نشده است
وكوششي هم
در جهت اين
گشايش از سوي
دولتمردان
جمهوري
اسلامي نميشود،
منتظر چه
نشستهايم؟
اگر در مقابل
دستگيريهاي
ناروا و آزار
و اذيت اقليتهاي
مذهبي دهانمان
به اعتراض
باز نميشود،
فاجعه چه
ابعادي بايد
بگيرد كه زنگ
خطر به حساب
آيد؟
مبارزه
با آنچه كه
هم اكنون در
ايران بر
دگرانديشان
ميرود تنها
بر عهدة
فرزندان
آنهايي كه
خونشان بر
زمين ريخته
شده است
نيست، يكايك
ما ايرانيان
و ايرانيتباران
و شهرونداني
كه بختياري
نفس كشيدن
در هوايي
آزاد را داريم
در مقابل
آنان كه ترس
محتسب
امانشان را
بريده است
مسئول و
متعهد هستيم.
هر كس به
نوعي: به
درمي، به
كرمي، به
قلمي يا به
قدمي.
به
باور بسياري
شمارش معكوس
مدتي است
شروع شده و
اين بار
نبايد فرصت
از دست برود.
حافظِ رندِ
رياستيز رابه
ياد بياوريم
كه ميگويد:
قدر
وقت ار
نشناسد دل و
كاري نكند / بس
خجالت كه
ازين حاصل
اوقات بريم
به
ژان پل
سارتر فيلسوف
بزرگ زمانه
گوش جان
بسپاريم كه
ميگويد:
«درست است
كه گذشته را
نميتوان
تغيير داد ولي
اينكه از
گذشته
شرمگين
باشيم يا
بدان بباليم
موضوع را
تغيير ميدهد.»
و
بالاخره به
احمد شاملو
شاعر
بلندآوازة
معاصر گوش
جان بسپاريم
كه ميگويد:
قصه
نيستم كه
بگويي
نغمه
نيستم كه
بخواني
صدا
نيستم كه
بشنوي
يا
چيزي چنان
كه ببيني
يا
چيزي چنان
كه بداني...
من
درد مشتركم
مرا
فرياد كن
November 14, 1999 كتاب
«همسري» Couplehood
نوشتة پل
ريزر Paul Reiser
كمدين مشهور
امريكايي و
بازيگر
برنامة
تفريحي «ديوانة
تو»Mad about you را به
توصيه
دوستم نازي
دست
گرفتهام و
ميخوانم
كتاب
«همسري»Couplehoodنوشتة
پل ريزرPaul Reiserكمدين
مشهور
امريكايي و
بازيگر برنامة
تفريحي
«ديوانة تو»Mad
about youرا
به توصيه
دوستم نازي
دست گرفتهام
و ميخوانم.
به دنبال
كتاب «پدري» Fatherhoodنوشتة
بيلكازبي،
كتاب «همسري»
نيز كه مدتي
در ليست پرفروشترين
كتاب روزنامة
نيويورك تايمز
قرار داشت، از
آن نوشتههاي
طنزآلودي
است كه از
موضوع قديمي
مقابلة زن و
مرد بهره ميگيرد
و خواننده را
با نكات
باريكتر از
موي زندگي
زناشويي به
دنبال خود ميكشاند.
برخلاف رسم
رايج بين ما
ايرانيها كه
در قالب
طنزگويي و
طنزنويسي
دمار از
روزگار
ديگران در ميآوريم،
به پر و پاي
اين و آن ميپيچيم
و خود را
تافتة جدا بافته
قلمداد كنيم،
رسم
طنزپرداز
امريكايي
اين است كه
نخست سوزني
به خود ميزند
تا جواز جوالدوز
زدن به
ديگري را
بيابد كه رسم
دلنشيني است.
كتاب
«همسري» هم
از اين قاعده
مستثني نيست.
پل ريزر در
حالي كه در
سراسر كتاب
سر به سر
همسرش و زنان
ميگذارد ولي
در مورد مسائل
و مشكلات و
كمبودهاي
مردان نيز
سختگيري و
نكتهداني
ميكند. در
پيشگفتار، دو نقل
قول از پدر و
مادرش ميآورد
كه نماد
ديدگاه
متفاوت زن و
مرد است: ياد
پدر را با نقل
اين گفتهاش
زنده ميكند
كه «خوشبختي
فواصل كوتاه
سكوت بين
دعواها است»
و از مادر
چنين ياد ميكند
كه «تنهايي
يعني وقتي عطسه
كردي كسي
نباشد بگويد:
عافيت!»
در
فرصت كوتاهي
كه هست دو
سه مورد از
نوشتههاي
پل را
برايتان
بازگو ميكنم:
ميدانيد
چه چيزي
دارد زندگي
ما مردم را
از هم ميپاشد؟
اين جملة
كوتاه: «يه
كاري بكنيم
ديگه!» اين
نياز حياتي
زنان كه
حتماً "يك
كاري بكنند"
آنهم در طول
تعطيلات دو
روز آخر هفته
براي ما
مردها كه مهمترين
نيازمان اين است
كه دقيقاً
همين دو روز
كاري نكنيم،
يك سرچشمة
بحث و بگو
مگوست. آخر
از نظر زنان
كار نكردن و روي
كاناپه
افتادن و به
تلويزيون زل
زدن (مخصوصاً
وقتي آدم
زيرش را نگاه
نكند و درسته
روي ريموت
كنترل تلويزيون
و روزنامه و
ليوان خالي
آب بيفتد)
يعني
لااباليگري
و هدر رفتن
زندگي! زن
من مصراً
باور دارد كه
اگر در ويكاند
"يک
كاري نكنيم"
زندگيمان - مثل
خيلي از
زوجهاي ديگر -
كسالتبار
خواهد شد و
آخر و عاقبت خوشي
در انتظارمان
نخواهد بود.
مشكل
ديگر از آنجا
ناشي ميشود
كه انگار در
زندگي
زناشويي، هر
نفر نماينده
و علمدار
همجنسان
خودش است. حالا
اگر در هر
كجاي دنيا
يكي از همجنسانتان
كار خلافي
كرد، شما بايد
پاسخگوي آن
باشيد و
تاوانش را پس
بدهيد. مثلاً
اگر در اخبار
بگويند يا
بنويسند كه
در فلان
دادگاه حقوق
زني پايمال
شده است،
فوري شما و
همة مردان
دنيا محكوم
به بيعدالتي
ميشويد.
در
جاي ديگري
مينويسد: «من
يك عمر صبح
و ظهر و شب
براي بيرون
رفتن از خانه
كفش و جوراب
و پيراهن و كت
و شلوارم را
سريع پيدا ميكردم
(چون همان
جا كف اطاق
ريخته بودند)
و ميپوشيدم،
هيچ ايرادي
هم نداشت.
ولي از زماني
كه ازدواج
كردهام نميتوانم
هيچ چيزم را
پيدا كنم و
هر چه را بخواهم
نيست و نابود
میشود، چون
همسرم آنرا
توي كشوي
لباس يا
رختكن طوري
قايم كرده
كه فقط خودش
ميتواند
آنرا پيدا
كند. تازه وقتي
با هزار
بدبختي لباس
را مييابم و
میپوشيدم و
حاضر میشوم،
همسرم بي
معطلي
سراپايم را
برانداز ميكند
و ميگويد: «اين
ريختي
ميخواي با من
بياي بيرون؟»
من هم فوري
ميگويم: «نه
جانم، اين
جوري لباس
پوشيدم
نشانت دهم
اين لباسها
را دارم.
همين!»
گاه
خواندن نكات
ريز و درشت
سرگرم كننده
در لابلاي
مسائل جدي و
پر تنش روز
راه نفسي
براي آدم ميگذارد.
November 7, 1999 اينترنت يا
تارنما و
ايميل يا
پست الكترونيك
جاذبة
عجيبي براي
ما ايرانيها
دارد و مثل
هر پديدة
ديگر
تكنولوژيك
با درآميختن
آن با سبك و
سياق
فرهنگي
خودمان ملقمة
تازهاي به
وجود
ميآوريم
كه گاه بامزه
و خندهدار
هم ميشود
اينترنت
يا تارنما و
ايميل يا پست
الكترونيك
جاذبة عجيبي
براي ما
ايرانيها
دارد و مثل
هر پديدة
ديگر تكنولوژيك
با درآميختن
آن با سبك و
سياق فرهنگي
خودمان
ملقمة تازهاي
به وجود ميآوريم
كه گاه
بامزه و خندهدار
هم ميشود.
تركيبهاي
فارسي/
انگليسي،
اسامي بامزهاي
كه بچههاي
جوان براي
خودشان
انتخاب ميكنند
و يا سامانههای
مختلف
ايراني
عالمي دارند
كه گاه
هركدام
دقايق زيادي
سرم را كه
براي اين
كنجكاويها
درد میكند
گرم ميكنند.
هفتة
پيش در ميان
انبوه ايميلهايي
كه از اين و
آن ميگيرم
نوشتة
طنزآلودي به
دستم رسيد كه
از خواندنش
حال كردم.
نويسندة
جوان و باذوق
با عنوان "شما
ايراني
هستيد اگر"
شرايط مفصلي
را براي
ايراني بودن
در اين ولايت
غربت
برشمرده است
كه به خودي
خود يك كلاس
جامعة شناسي
جمع و جور
است. مثلاً:
شما
ايراني
هستيد:
اگر
هنوز Gas Station
را Gas Estation
و Sure را Shoor تلفظ
ميكنيد.
اگر
پدر و مادرتان
ميتوانند
زندگي
زناشويي شما
را بهم
بزنند.
اگر
فروشندة
اتومبيل دست
دوم هستيد و
در عين حال
به خوانندگي
هم اشتغال
داريد.
اگر
گلة زنتان
را پشت سر او
به مادرتان
ميكنيد.
اگر
براي رفتن
به فروشگاه
مواد غذايي
لباس مهماني
ميپوشيد و
هفت قلم
آرايش ميكنيد.
اگر
بليط كنسرت
ميخريد، ولي
داخل سالن
نميشويد
بلكه مشروب
به دست در
راهرو ميايستيد
و دخترها را
ديد ميزنيد.
اگر
ازدواج كردهايد
ولي حلقه به
دست نميكنيد.
اگر
روزي يك
بسته سيگار
ميكشيد ولي
بچههايتان
را دربارة
مضرات سيگار
نصيحت ميكنيد.
اگر
تماشاچي پرو
پا قرص
برنامههاي
تلويزيون
ايراني
هستيد ولي
مرتب از
آنها ايراد ميگيريد
و نق ميزنيد.
اگر
تختهنرد را
در سطح
قهرماني
بازي ميكنيد،
ولي بلد
نيستيد
كاغذهاي
مالياتيتان
را پر كنيد.
اگر
وقتي از
دختري
خواستگاري
ميكنيد، خانوادة
دختر قبل از
هرچيز ميخواهند
بدانند خانة
شخصي داريد
يا نه.
اگر
وقتي دربارة
كشور
زادگاهتان
ميپرسند خود
را ايتاليايي
معرفي ميكنيد.
اگر
همسرتان را
طلاق دادهايد
ولي فكر
ازدواج مجدد
او ديوانهتان
ميكند.
اگر
در ايران
وزير و وكيل
مجلس بوديد
ولي حالا از
بد روزگار در
يك چلوكبابي
كار ميكنيد.
اگر
سه عدد پيجر
و دو عدد تلفن
دستي با خود
حمل ميكنيد
ولي كسي به
شما زنگ نميزند.
اگر
هنوز و همچنان
اعلام ميكنيد
پدرتان دوست
صميمي شاه
بوده است.
اگر
نه خانه
داريد و نه
كار ولي بنز
و بي.ام.و ميرانيد.
اگر
با پزشكان بر
سر پرداخت حق
طبابتشان
چانه ميزنيد.
و
چندين و چند
اگر ديگر كه
فرصت
شمردنشان
نيست، ولي
تو خود حديث
مفصل بخوان
زين مجمل.