December 30, 2001 آن روزي
كه «اندي
وارهال» Andy Warhol
نقاش امريكايي،
كه به دليل
شيوه
غيرمتعارف
كارش شهرت
بسيار يافت،
گفت: «روزي
فرا ميرسد
كه هر
امريكايي
پانزده
دقيقه مشهور
خواهد شد» و
آن
هنگاميكه
مارشال
مكلوهان Marshal
Mac Lohan اعجوبه و
كارشن
آن
روزي كه
«اندي وارهال»
Andy Warholنقاش
امريكايي،
كه به دليل
شيوه
غيرمتعارف
كارش شهرت
بسيار يافت،
گفت: «روزي
فرا ميرسد كه
هر امريكايي
پانزده
دقيقه مشهور
خواهد شد» و آن
هنگاميكه
مارشالمكلوهان
Marshal Mac Lohan
اعجوبه و
كارشناس
وسايل
ارتباط جمعي
نوشت: «بزودي
تلويزيون
جهان راتبديل به
يك دهكدة
بزرگ خواهد
كرد» شايد
هيچكس تصور
نميكرد كه
در فاصله كمي
از اين دو
گفته شاهد به
حقيقت
پيوستن
همزمان اين
دو پيشگويي
باشد و به
چشم خود در
پايان هزارة
دوم و آغاز سال
دوهزار
و دو، از روي
مبل اطاق
نشيمن خويش
و از وراي
تصاوير جعبة
جادويي
تلويزيون هر
آن و هر لحظه
تماشاگر
رويدادهاييباشد
كه در نهايت
او را با آن
شهروند
افريقايي،
آسيايي،
استراليايي
و اروپايي
ارتباطي
مستقيم ميدهد
و وابستهميسازد. هيچگاه
فكر هم نميكرديم
در جهاني
زندگي
خواهيم كرد
كه نبض
حركتش چنين
سريع و تند
بزند كهقهرمانان
و ضد
قهرمانانش
در جلوي
چشمان ما
زاييده ميشوند،
آن دسته اول
به اوج شهرت
ميرسند، چندلحظهاي
روي سكوي
پيروزي و
افتخار باقي
ميمانند و
دسته دوم
چون نفرين
شدگان سركوب
ميگردند.
جالباينكه
همه اين
وقايع در
فاصلهاي
روي ميدهند
كه من و شما
هنوز چاي يا
قهوه صبحانه
خود را به
پايان نبردهايم.
در
آستانه سال
۲۰۰۲
،
سال جديد
ميلادي،
ايستادهايم
و نگاهي به
پشت سر ميافكنيم:
كاري كه
كمترين
فايده وتأثيرش
اينست كه
چراغي به
دست ما ميدهد
تا روشن
كنندة راه
آيندهمان
باشد. ما
انسانهاي
ميانسال قرن
بيستم از اين
جهت كه شاهد
بزرگترين و
اعجاب
آورترين
حوادث
تاريخي و
سرنوشت ساز
جهان در مدت
زمان كوتاهي بودهايم
بر بسياري از
مردان و زنان
ادوار گذشته
پيشي گرفتهايم.
علاوه بر اين،
در هيچ دورهاي
از تاريخ،
انسانهاي روي
زمين تا اين
اندازه كه
ما در طول
دهة هشتاد و
نود شاهد
تغييرات
بنيادي و
اساسي مختلف
بوديم امكان
اين را نيافتند
كه اين چنين
به سرعت
شاهد تغييرات
باشند. گرچه
هنوز بسياري
از مسائل حل
نشده است
ولي جهان
امروز به
بركت و مدد
وسايل
خبررساني از
سرنوشت همه
اينها
بااطلاع است.
گويي ديگر
دوران انزوا
به سر آمده
و سرنوشتها
بطور غريبي
بهم پيوسته
شده است. همة
ابرمردان و
ابرزنان
جهان سياست
ميدانند كه
تا انسانها،
از هر نژاد و
قوم و قبيلهاي،
مسكن و مأوا
و آسايش و
آزادي
نداشته
باشند آب خوش
از گلوي
سايرين به
راحتي پايين
نخواهد رفت.
بله،
در سال
۲۰۰۱
بود كه
تصاوير
تلويزيوني و
خبري نشان
دادند چيزي
بنام جنگ
كوتاه مدت
وجود ندارد، آنچه
هست سوگواري
درازمدت
براي
انسانهايي
است كه در
اين راه
كشته ميشوند
و اگرچه
تكنولوژي
جديد شيوه و
زمان جنگ را
تغيير داده
است ولي
توان دگرگون
كردنِ درد
شكست و تسليم
را كه همواره
يكسان باقي
ميماند، ندارد.
اين
مفهوم نظم
نويني است
كه قرار شد
در آغاز دهة
نود در اين
دهكدة جهاني
پياده شود.
نظم نويني
كه بر اساس
آن سفيدپوست
بپذيرد كه
بايد در كنار
سياهپوست
زندگي كند و
به او همان
اندازه حق
زيست بدهد كه
به خود ميدهد.نظم
نويني كه به
فلسطيني و
عرب و
اسرائيلي
بقبولاند كه
شرط موجوديت
يكي از ميان
برداشتن و
محو ديگري نباشد
بلكه
همزيستي
مسالمتآميز
راه و چارة
اساسي باشد
تا در نتيجه
نرمش و
انعطاف
جايگزين
تعصب وخصومت
گردد. نظم
نويني كه
شعار زنده
باد صلح و
آزادي را
جانشين شعار
مرگ بر ديگري
سازد و
بالاخره نظم
نويني كه
براساس آن
خون هيچكس
براي
پشتيباني و
حمايت از يك
طرز فكر يا
سياست و يا
ايدئولوژي
يا مذهب بر
زمين ريخته
نشود. اگر در
اين راه حتي
از كشته شدن
يك بيگناه
هم جلوگيري
شود گام
انساني
بزرگي
برداشته شده
است.
در
نخستين سالهاي
هزارة سوم
اين گام
نخستين در
بسياري از
نقاط دنيا
برداشته شد و
در جهت مسيري
كه دلخواه هم
به نظر ميرسد
به حركت در
آمد. ولي آيا
ميشود كه
اين راه را
به سلامت به
پايان
رساند؟ آيا ميشود
كه در كشورهاي
ديگري كه
خفقان و ظلم
و فشار و
خودكامگي
حاكم است
چنين رويهاي
را پياده
كرد؟ آيا در
پايان خط به
صلح و آزادي،
آسايش و راحت،
ثبات و امنيت،
جهاني بهتر،
دنيايي سالمتر،
جامعهاي
بدون تعصب و
تبعيض، نسل
جواني بيعصيان،
تساوي حقوق
زن و مرد،
دوستي و
همبستگي و
همزيستي
خواهيم
رسيد؟ نكند
ايننظمي كه
بر پايه
تولدها و مرگهاي
زودرس و
غيرمنتظرة
قهرمانان و
ضد قهرمانان
ريخته ميشود
خداي ناكرده
پوچ و توخالي
از آب
دربيايد؟ در
زمانهاي كه
شب در مملكتي
ميخوابي و
صبح در مملكت
ديگري از
خواب برميخيزي،
در زمانهاي
كه مرزها
مرتب در حال
تغيير است و
ترسيم
كنندگان
نقشههاي
جغرافيا فرصت
قلم بر زمينگذاشتن
پيدا نميكنند
ميتوان دل
را به نتايج
اين نظم
نوين خوش
كرد؟نميدانم
. به انتظار
بنشينيم و
ببينيم.
December 23, 2001 هواي سرد و
باراني
لٌسآنجلس،
در اين روز
هاي تعطيل،
كه همة
خيابانها
خلوت است و
خالي و شهر
در استقبال از
کريسمس در
رخوتي بيمارگونه
فرو رفته است،
آدم را
حسابي تنبل
ميكند و
هواي يك روز
بيكاري،
روي كاناپه
ولو شدن -
تماشاي
برنامههاي
تكرا
هواي
سرد و باراني
لٌسآنجلس،
در اين روز
هاي تعطيل،
كه همة
خيابانها
خلوت است و
خالي و شهر در
استقبال از کريسمس
در رخوتي بيمارگونه
فرو رفته است،
آدم را حسابي
تنبل ميكند
و هواي يك
روز بيكاري،
روي كاناپه
ولو شدن -
تماشاي
برنامههاي
تكراري و بيمعني
تلويزيون به
سرت ميزند.
هواي آشپزي
نكردن و غذاي
مانده به
ريش افراد
خانواده - كه
هر كدام در
گوشهاي
وارفتهاند - بستن
و بالاخره
هواي رفتن
به سراغ
تعدادي
بريدة جرايد
و كتاب و
مجلههاي
نشانهدار كه
چندي است
كنار گذاشتهاي
و هنوز وقت
خواندنشان
را پيدا نكردهاي.
روي
ميز تحريز من
هم ، در كنار
صورتحسابهاي
آب و برق و
تلفن و نامههاي
بيمه و بقيه
كه در انتظار
رسيدگي روي
هم انباشته
شدهاند، در
حدود پنج شش
كتاب و مجلة
نشانهدار و
تعدادي
بريدة جرايد
و نامه به
چشم ميخورد.
اين نوشتهها
و مقالات را
ديگران،
يعني دوستان شخصي
و بينندگان
خوب و نكتهسنج
تلويزيون،
برايم
فرستادهاند
يا توصيه
كردهاند
حتماً بخوانم.
مقالات را يكيك
جلو ميكشم و
مشغول
خواندن ميشوم.
قطعه شعري
از
رابيندرانات
تاگور (Rabindranath
Tagore)
دعايي است
پرمغز که در
آستانة سال نو
براي آنان
كه به سرزمين
خود عشق ميورزند
بسيار پر معني
است. اين
نوشته را به
فال نيک مي گيرم
و به اميد
برآورده شدنش
برايتان مي
خوانم:
آنجا
كه انديشه
باك و بيمي
ندارد و سرها
افراشته است،
آنجا
كه دانش
آزاد است،
آنجا
كه جهان با
ديوارهاي
كوتهنظريهاي
حقير درهم
شكسته نيست،
آنجا
كه كلمات از
اعماق دل
بيرون ميآيد،
آنجا
كه تلاشهاي
خستگيناپذير
دستهاي خود
را به سوي
كمال دراز ميكنند،
آنجا
كه جويبار
روشن زلال
خرد، در
ريگزار ملالانگيز
عادات مرده
گم نميشود،
آنجا
كه فكر - به
راهنمايي تو
- به سوي
فراخناي بيپايان
انديشه و
اقدام ميرود،
به
سوي آن بهشت
آزادي
خداوندا
وطن
مرا راهبر باش.
December 16, 2001 هر يك از ما
بر و بچههاي
مطبوعاتي
به مقتضاي
كاري كه
انجام
ميدهيم
بينندگان،
شنوندگان و
خوانندگان
ناديدهاي
داريمكه هر
كدام به
گونهاي
ارتباطي
روحي با ما
برقرار
ميكنند و ما
نيز به حضور
آنها در
زندگي خود
عادت
ميكنيم و
تلفنها، نام
هر
يك از ما بر و
بچههاي
مطبوعاتي به
مقتضاي كاري
كه انجام ميدهيم
بينندگان،
شنوندگان و
خوانندگان
ناديدهاي
داريمكه هر
كدام به گونهاي
ارتباطي
روحي با ما
برقرار ميكنند
و ما نيز به
حضور آنها در
زندگي خود
عادت ميكنيم
و تلفنها، نامهها
و اظهار
نظرشان
حتماً
برايمان پر
اهميت است.
يكي از اين
دوستان كه
اتفاقاً
چندين بار
نيز در مجالس
سخنرانيهاي
گوناگون او
را ديدهام
آقاي امير ر.
اين ارتباط
خود را
سالهاست با
من قطع
نكرده است و
من نيز به
نامهها و
نوشتههاي
ويژة او كه
سراپا احساس
و انديشه و
عشق به
انسانيت است
عادت كردهام.
يادم ميآيد
آن سالهايي
كه راديوي
ما "راديو
اميد"- نخستين
راديوي
ايراني روي
موج اف ام -
در لُسآنجلس
برنامه داشت،
اين امير خان
از شنوندگان
پر مهر ما بود
و گاه و بيگاه
صداي او را
از طريق
برنامة
ارتباط
مستقيم يا
بيرون از
استوديو ميشنيدم.
او همچنان
پرشور و علاقهمند
كار راديو تلويزيونهاي
ايراني را
دنبال ميكند
و همة ما را
هم خوب ميشناسد
و به خلقيات
ما آشناست.
امروز
دوست دارم
از آخرين
نامهاي كه
اين بينندة
پر احساس
براي من
نوشته است
با شما سخن
بگويم و بخشي
از آن را برايتان
بخوانم. امير
پس از جملاتي
شيرين و مهر
فراوان نسبت
به من مينويسد:
"لابد
مطلع هستيد
كه ايرانيان
هم جلسات
الكليهاي
گمنام
دارند، مثل
امريكاييها!
در اين جلسات
از همة اقوام
و اديان موجود
در ميان ما
ايرانيان
داخل و خارج
از كشور ميتوان
ديد. چه بچههاي
ماهي! چقدر
دوستداشتنياند!
اغلب باهوش و
با احساس... از
خيلي آدمهاي
معمولي
بيشتر!
دو
روز پيش يكي
از آن بچههاي
نازنين و
دوست داشتني
را جواناني
كه براي
اخاذي يا
دزدي به
مغازهاش
رفتند، در ريورسايد
كشتند. خانم
سرشار هنوز
نميدانم
چرا بايد خبرش
را به شما
بدهم!؟ شايد
به خاطر
اينكه ديروز
كه از مراسم
كفن و دفن
بر ميگشتم
مرتب فكر ميكردم
چه مرگ
نابهنگامي!
چه ارزان
مرد! چه
بيهوده كشته
شد! ولي چرا
هيچكس از كشته
شدن جمال
حرفي نزد؟
فكر كردم اگر
شما از آن
حرفي بزنيد
من هم راجع
به او مينويسم
و ميدهم چاپ
كنند. كجا چاپ
كنند را فعلاً
نميدانم
اما حيف است
كه هيچ حرفي
از اين جوان
پاكِ بسيار
حساس و رئوف
و نوعدوست كه
هشت سال پيش
به جلسات دوازده
قدم
ايرانيان پا
گذاشت و عزيز
همه شد و
مشروبخواري
را ترك كرد و
كنار گذاشت
به ميان
نيايد!آخر
چرا؟ مگر نه
اينكه او هم
همچون باقي
اعضاي AA صبح و
شام به
درگاه خدا
دعا ميكرد و
به مردم
محبت؟ كشته
شدندر چهل و
شش سالگي و
پس از هشت
سال تميزي و
دوري از الكل
دردناك است.
بله
نميدانم
چرا بايد تنها
شما را مطلع
كنم كه آقا
جمال ـ ايراني
چهل و شش
سالة تنها و
منزوي - را بهخاطر
دويست دلار
درفروشگاه نود
و نه سنتياش
سر بريدند و
هيچ كس يا
هيچ ايراني
هم باخبر
نشد!! شنيدم
كه قاتل يا
قاتلين به
هيچوجه
انگيزة نژادي
نداشتهاند
(گر چه باور
نكردم) و فقط
قصدشان دزدي
يا همان اصطلاح
رايج در اين
مملكت Robbery بوده
است! اين
آقا جمال هماطاقي
سابق من را
همة بچههاي
ايراني
انجمن AA قلباً"
دوست داشتند.
اما مسئله
اينجاست كه:
ايرانيها نيز
مثل تمام
مليتهاي
ديگر -برخلاف
ادعامان كه
تافتة
جدابافته
هستيم - اگر كسي
را داشته
باشند (فاميلي،
همسري،برادري...)
همه ملتفت
فوت عزيزشان
ميشوند!
بخصوص اگر
طرف خداي
نكرده مادر
يك سردبير
مجله يا پدر
يك مجري
برنامة
راديو يا
تلويزيون
باشد. آنوقت
چه غوغايي
بهراه مياندازند.از
چپ و راست
براي مطرح
شدن اسمخودشان
فوت پدر يا
مادر
سالخوردة
فلان مجري
راديو
تلويزيوني
را تسليت ميگويند
و براي
سرماخوردگي
پسر ودخترش
آرزوي شفاي
آجل ميكنند،
اما از حادثهاي
چنين دلخراش
اصلاً در هيچ
كجا و يا
بوسيلة
هيچكس ابراز
تأسف و تأثر
نميشود.
نامة
آقاي امير
مثل همة
نوشتههاي
ديگرش با يك
پرسش و
اظهارنظر
كوتاه اين
چنين به
پايان ميرسد
كه: "چرا؟
واقعاً به چه
دليل؟ واي
از فرصتطلبي
و ناآگاهي!!!"
در
مقابل اين
رويداد و
دريافت نامه
من كوشش
كردم با حفظ
امانت
روزنامهنگاري
درد دل يک ايراني
با احساس را
با شما در ميان
بگذارم. چه
حاصلي از اين
كار خواهم
برد نميدانم!
شايد فرصتي
براي جبران.
December 9, 2001 ظرف يكي دو
ماه گذشته
به
مناسبتهاي
مختلف ديدار
و
برخوردهايي
با گروهي از
جوانان
بزرگ شده در
ايران
داشتم كه هر
يك به
دلايلي به
اين كشور
آمدهاند
ظرف
يكي دو ماه
گذشته به
مناسبتهاي
مختلف ديدار
و برخوردهايي
با گروهي از
جوانان بزرگ
شده در ايران
داشتم كه هر
يك به
دلايلي به
اين كشور
آمدهاند. اين
ديدارها مرا
بسيار به فكر
انداخت چون
ميبينم هر
چه زمان ميگذرد،
فاصلة بين
جوانان
ايراني كه
در خارج رشد
ميكنند و
جواناني كه
در ايران
ماندهاند
بيشتر و بيشتر
ميشود، به
گونهاي كه
گمان ميكنم
تا چند سال
ديگر اين دو
گروه بكلي
با يكديگر
غريبه شوند و
حتي اگر به
يك زبان سخن
بگويند،
همديگر را نفهمند.
در
اينجا ميخواهم
يك پاي كوچك
در كفش جامعهشناسان
و مردمشناسان
بكنم و نظريهاي
را از آنان
وام بگيرم
كه معتقد است
علاوه بر
محيط زيست
طبيعي و ريشههاي
فرهنگي، نوع
حكومت و
قوانين جاري
بر يك كشور
نيز بر خلقيات
مردمآن
سرزمين اثر
ميگذارد كه
نمونههايش
را بسيار ديدهايم.
با تكيه بر
همين فرضيه
ميتوان گفت
بچههاي ما - كه
در امريكايا
كشورهاي
اروپايي و
غربي بزرگ
شدهاند - هر
چند از خورده
فرهنگي كه
ما با خود به
اين كشورها
آوردهايم
متأثر هستند،
ولي با فرهنگ
غالب در اين
كشورها رشد يافتهاند
و نهايتاً
روحيات و
خلقياتي را
كسب كردهاند
كه با ما
مهاجرين نسل
اول متفاوت
است بطوريكه
گاه ما پدر و
مادرها با
آنها احساس
بيگانگي ميكنيم
و باورمان
نميشود اين
نسل مهاجر دوم،
ايراني است.
بسياري از
بچههاي اين
نسل در عين
اين كه در
محيط آموزشي
باهوش و
درسخوان
هستند ولي در
محيط كار و
محيط خارج
به دنبال
شيوة رشد در
اين مملكت
پيرو قانون،
پذيرندة
مقرراتي كه
در سطح شهر و
كشور گذاشته
شده است،
راستگو و باصداقت
هستند كه گاه
از ديدگاه
بسياري از
شهروندان ايراني
به سادهلوحي
تعبير ميشود.
بسياري از
شهروندان
ايران و
مهاجرين نسل
اول ايراني
هنوز هم با
تلخي و در
نهايت
ناآگاهي ملت
امريكا را
ملتي احمق ميخواند
چون قرنها
آموختهاند
كه صفات
برجستهاي
چون
راستگويي،
صداقت،
مهرباني،
پيروي از مقررات،
احترام به قوانين،
و اعتماد به
دولتمردان
نشانة حماقت
و سادهلوحي
است. ولي من
براي همة
اين صفات
ملت امريكا
احترام
فراواني قائلم
و سخت بر اين
باور پا ميفشارم
كه اين كشور
به دست
انسانهاي
سادهلوح و
احمق ساخته
نشده است و
هر كه چنين فكري
ميكند در
ناآگاهي
كامل بسر ميبرد.
اما
در سرزمينهايي
چون كشور من
و شما كه زور
و ديكتاتوري
و خفقان
حكمراني ميكند،
ملت براي
بقاي خود
ناچار به دروغگويي،
كلك زدن،
نقش بازي
كردن، زير پا
گذاشتن
قانون و
استفاده از
رشوه و كمك
به رواج
فساد هستند و
كاربرد تملق
در رو و تكذيب
در پشت سر،
يكي از شيوههاي
پذيرفته شده
و رايج ميگردد.
در نتيجه
جواناني كه
در چنين
محيطي رشد
يافتهاند،
ناچارند براي
حفظ خويشتن
از چنين شيوههايي
بهره بگيرند
و هوش و
استعداد ذاتي
خود را در اين
راه بهكار
بگيرند. در
نتيجه اين
نسل جوانان
نيز موجوداتي
شدهاند كه
براي من و
شما بكلي
ناشناس
هستند. مقابله
و مقايسة جوانان
ايراني برون
مرز و جوانان
ايراني درون
مرز اين نكته
را دستكم
براي منِ
ناظر روشن
كرده است كه
جوانان آنسوي
آبها به
دنبال تجربة
سخت رشد در
رژيم اسلامي
آن بخش از
خلقيات خود
را كه به
بقايشان در
آن محيط كمك
ميكرده است
را بسيار رشد
دادهاند و
نسلي فرصتطلب،
سريعالانتقال،
زبل، پر از
رمز و راز،
كاربُر و
طلبكار شده
استكه براي
به دست
آوردن
خواستههايش
با چنگ و
دندان خواهد
جنگيد و در
اين راه از
كاربرد هيچ
تمهيدي
خودداري نخواهد
كرد. اين نسل
جوانان درونمرزي
به سادگي
جوانان برونمرزي
را يك لقمة
چپ خود خواهد
كرد كه گويي
هر كدام از
اينها چند بار
دنيا آمدهاند
و تدبيري سه
برابر سن خود
دارند. نتيجهاي
كه از اين
گفتار خود ميخواهم
بگيرم اين
كه پاشنة
آشيل رژيم
جمهوري
اسلامي همين
جوانان نسل
انقلاب
هستند كه
براي جنگيدن
با
دولتمرداني
كه با بهرهگيري
از تاكتيك
رعب و وحشت
و خفقان سعي
در خاموش
كردنشان
دارند، سلاح
و حربة لازم
را در مشت
دارند.
December 2, 2001 ما نسل
فرزندان
جنگ جهاني
دوم انگار هزار
سال، دو هزار
سال، شايد
هم چند هزار
سال عمر
كردهايم
ما
نسل فرزندان
جنگ جهاني
دوم انگار
هزار سال، دو
هزار سال،
شايد هم چند
هزار سال عمر
كردهايم. از
آن روزي كه در
محلة كودكيام،
همة همسايهها
آن خانوادة
متعين محل
را با يك
اتوبوس
دربست و با
بستة پسته و
گل و پتو و
طاق پارچه
تا فرودگاه
بدرقه كرديم
كه در آن
زمان شاخ
غول شكسته
بودند و به
پاريس ميرفتند
و همه ما
آنقدر به
تماشاايستاديم
تا هواپيما در
آسمان كوچك
و ناپديد شود،
تا امروز كه
حتي براي
سفرهاي بين
قارهاي هم
خودمان تنها
با يكتاكسي
به فرودگاه
ميرويم و بر
ميگرديم و
پيشواز و
بدرقهاي در
كار نيست،
انگار هزاران
سال گذشته
است: نسل ما
كه از درون
آتش جنگ
جهاني دوم
برآمد، و با
هيپيگري به
جنگ زمين و
زمان رفت،
شاهد نشستن
انسان روي
كرة ماه
بود، شاهد جنگ
ويتنام بود،
شاهد ريختن
ديوار برلين
بود، شاهد
فروپاشي
كمونيسم
بود، شاهد
تولد غولهايي
چون الويسپريسلي
و بيتلها
بود، شاهد
اختراع
بزرگترين
پديدة تاريخ
يعني
كمپيوتر بود
كه اينها همه
فرايند زندگي
نسل ما و بهقول امريكاييها
بيبي بومرها
(BabyBoomers) و يا
ياپيهاYappy) ) است.
ما
نسل بسيار
ديده و بسيار
تجربه كرده،
در ميانة راه،
بين دهة
پنجم و ششم
زندگي كه
نسل گذشته - نسل
پدر و مادرها -
را با احترام
بدرقه كرديم،
حالا در اين
پايگاهي
ايستادهايم
كه انگار
ديگر نوبت
خود ماست.
خبر مرگ جورج
هريسون يكي
ازچهار بيتلها،
كه دهة
بيستم زندگي
بسياراني از
ما را پر
كردند و نگرش
ما را به
جهان تغيير
دادند، صفحة
ديگري از اين
كتاب را ورق
زد و ما را و
نسل ما را به
اين صرافت
انداخت كه
«اي كه
پنجاه رفت و
در خوابي!» من
شخصاً با مرگ
بسيار راحتم
و با آن سر
آشتي دارم و
همواره گفتهام
روي يك شانة
انسان فرشتة
زندگي و روي
شانة ديگر
فرشتة مرگ
نشسته است و
فاصلة بين
مرگ و زندگي
فاصلة چرخش
چشم از سر يك
شانه به
شانة ديگر
است. با وجود
اين در هر
فرصتي اين مهمترين
موهبت زندگي
را فراموش ميكنيم
و چنان رفتار
ميكنيم كه
انگار هزاران
سال ديگر در
اين جهان
هستيم. بله اشتباه
نشنيديد،
گفتم موهبت
كه باور دارم
جهان بيمرگي
پديدة
وحشتناكي ميشد.
بايد چون آن
درويش مرگآشنا
بود كه هنگامي
كه از او
پرسيدند: «چند
سال داري؟»
گفت : «پنجاه
سال است كه
مرگ به
سراغم
نيامده است.»
در
اين ارتباط
داستاني را
به ياد ميآورم
كه سالها
پيش از زبان
پير خردمندي
شنيدم. ميگفت:
روزي يكي از
رسولان مرگگريز
با خدا پيمان
بست كه در
مقابل خدمت
به خلق و
ارشاد آنان و
اجراي
فرامين الهي
تنها يك
انتظار از او
دارد. خداوند
با فرستادة
خود پيمان
بست كه
خواستهاش
را اجرا كند.
رسول از خدا
خواست كه در
مقابل تمام
اين خدمات و
وزحمات
خداوند جانش
را بيخبر
نستاند.
خداوند با
رسول هم
پيمان شد.
ساليان
زيادي گذشت.
يك روز كه
رسول به
خدمت خلق
مشغول بود،
عزرائيل
فرستادة خدا
به سراغش آمد
كه: «آمدهام
جانت را
بگيرم!» رسول
حيرت كرد كه:
«من با خدا پيماني
كهن دارم تا
مرا بيخبر
نخواند!»
فرشتة مرگ
گفت: «به تو
رخصت ميدهم
تا خود به
بارگاه الهي
بروي و از پروردگار
بپرسي!» رسول
در خلوت با
خداي خود به
راز و نياز
پرداخت كه:
«خدا و بد
پيماني؟ مگر
ميشود!» ندا
در آمد كه: «اي
بنده، من با
تو بر سر
پيمان بودم
و مدتهاست
ترا از
فرستادن
فرشتة مرگ با
خبر كردهام!»
رسول با
حيرتي افزون برخروشيد
كه: «كي؟
كجا؟» خداوند
به او پاسخ
داد: «وقتي
پدر و مادرت
را بردم
نخستين آگهي
بود، آن زمان
كه مويت را سفيد
كردم، آگهي
دوم، زماني
كه دندانهايت
را ريختم
آگهي بعدي،
وقتي سوي
چشمت را كم
كردم آگهي
بعدي، وقتيكمرت
را خم كردم
آگهي بعدي،
وقتي قوت
زانوانت را
گرفتم آگهي
بعدي و بسيار
آگهيهاي
ديگر. اگر تو
چشم و گوش بستي
و هيچيك از
اين پيامها
را نگرفتي
گناه از من
نيست!»
و
اين پيام را
جهانبخش
پازوکی ترانهسراي
مشهور ايراني
چه زيبا
سروده و اكبر
گلپايگاني
آنرا چه زيبا
خوانده است
كه: