August 26, 2001 با تني چند
از دوستان،
به بهانة
تازه كردن
ديدار، در يك
رستوران
ايراني
لٌسآنجلس
گرد هم
آمدهايم
با
تني چند از
دوستان، به
بهانة تازه
كردن ديدار،
در يك
رستوران
ايراني لٌسآنجلس
گرد هم آمدهايم.
بوي كباب
برگ و كوبيده
و سماق و
زعفران
پراكنده در
فضا، ترا به
بياعتنايي
به تمام
دستورهاي
بهداشتي و
سلامتي - كه
در سراسر هفته
و ماه و سال
ميشنوي -
دعوت ميكند.
در دل با خود
كشمكش داري
كه زردة تخممرغ
را روي چلو
بريزي يا
نريزي:
ازكلسترول
ميترسي، از
مرض قند وحشت
داري، كلمة
سكته و سكتة
مغزي تمام
سلولهاي
بدنت را ميلرزاند،
ولي وسوسة غذاي
ملي و رنگ و
بوي سفرة
ايراني
زانوهايت را
شل ميكند.
همه از
يكديگر
رودربايستي
داريم و با
احتياط
دستور غذا ميدهيم.
از قيافهها
پيداست همه
در حسرت يك
پرس چلوكباب
سلطاني با
تمام مخلفات
و ماست و
خيار و ترشي
و سبزي و
پنير و نان
لواش هستند،
ولي ميترسند
با چنين
انتخابي
مورد شماتت
ديگري قرار
بگيرند. امان
از كلسترول و
اضافه وزن و
مشكلات بعدي
ناشي از آن!
بالاخره
ادارة
تبليغات
مؤسسة
بهداشت
جهاني پيروز
ميشود و هر
كدام از ما
سالاد را جانشين
چلو، ماهيكباب
يا جوجهكباب
بدون پوست
را جانشين كباب
سلطاني و آب
خوردن را
جانشين دوغ
ميكنيم و به
تعارف كردن،
گله و شكايت
از زندگي و
حسرت آنچه
در گذشته ميخورديم
و امروز حتي
حرف زدنش
برايمان
مشكلاست ميپردازيم.
دوستي از
ماما جيمجيم،
شيريني
ابتكاري
ايرانيها كه
در مقابل
مدارس
پسرانه ميفروختند
و هم فال
بود و هم تماشا،
سخن ميگويد
و از آن ميخ
كذايي كه
شيريني را از
روي سيني
دستفروش جدا
ميكرد. ديگري
از عادت به
خوردن شانزده
تخممرغ
نيمرو در
بامدادهاي
خنك پسقلعه
حرف ميزند،
سومي از لواشك
آلوي پر از
كثافت و گرد
و خاك سر كوچه
و چهارمي از
كبابهاي
كوبيده و چرب
كبابي
نياوران و
كلهپاچة سر
پل
اميربهادر. در
حالي كه با
شنيدن همة
اينتعاريف،
لذتي بچهگانه
ميبرديم،
كاهوهاي بيمزة
سالاد را با
بيرغبتي ميجويديم
و حيران
بوديم چرا آن
زمانها كلسترول
و مرض قند و
سكته و سرطان
اين چنين
بيداد نميكرد.
متانت
و خودداري با
جمع شدن
بشقابهاي
غذا به پايان
ميرسد. با
روي ميز آمدن
زولبيا و
باميه و
باقلوا و چاي
ايراني،آقايان
حاضر - با يك
تصميم
همگاني و آني
- ميگويند: «يك
شب كه هزار
شب نميشه!»
سپس يكي از
آنها باقلواي
پرشيرهاي
را با اشتها
در دهان ميگذارد
و ميگويد: «من
خودم پدر
سكته و
كلسترول را
در ميارم!
البته از
فردا!»
August 19, 2001 هر سال
همزمان با
فرا رسيدن
بيست و هشت
مرداد و
سالگرد اين
رويداد
اثرگذار
تاريخ معاصر
ايران - كه
من نيز در
سنين كودكي
به دليل
نزديك بودن
منزلمان به
منزل دكتر محمد
مصدق از
نزديك
شاهدش بودم
و از آن خاطرهاي
بسيار روشن
دارم -
فرصتي م
هر
سال همزمان
با فرا رسيدن
بيست و هشت
مرداد و
سالگرد اين
رويداد
اثرگذار
تاريخ معاصر
ايران - كه
من نيز در
سنين كودكي
به دليل
نزديك بودن
منزلمان به
منزل دكتر
محمد مصدق از
نزديك شاهدش
بودم و از آن
خاطرهاي
بسيار روشن
دارم - فرصتي
مييابم تا
ضمن نگاهي
به متون و
كتابهاي
تازهاي كه
در اين زمينه
يا زمينههاي
مشابه در
آمده است،
از نو به
بررسي ديدگاههايي
كه در گذشته
خواندهام و
شنيدهام
بپردازم و
سير جديد
انديشه و
نگرش به
وقايع
تاريخي را
مورد نظر قرار
دهم. هنوز پس
از گذشت
نزديك به
نيم قرن از
اين رويداد
هر روز گوشهاي
از آن توسط
پژوهشگري و
شاهدي و اهل
نظري مورد
بررسي قرار
ميگيرد.
در
اين ارتباط
و در هفتهاي
كه گذشت
سرگرم
خواندن كتاب
«تجدد و
تجددستيزي»
نوشتة دكتر
عباس ميلاني
بودم. عباسميلاني
استاد تاريخ
و علوم سياسي
دانشگاه
نتردام
كاليفرنياست
و پژوهشگري
كه جديدترين
اثرش «معماي
هويدا» يا
همان «The Persian Sphinx» يكي از
كتابهاي پر
فروش سال
اخير شده و
بحث بسيار
برانگيخته
است.
عباس
ميلاني در
پيشگفتار
كتاب تجدد و
تجددستيزي
به اين گفتة
ميشل فوكو
اشاره ميكند
كه: «هر نظامِ
قدرتي - رژيمِحقيقتِ
- خاص خويش
را ميآفريند
كه متون
فرهنگي،
تاريخي و
ادبي هر زمان
از اين رژيم
متأثرند و آن
را قوام ميبخشند
يا سوداي
دگرگوني آن
را در سر ميپرورانند»
و از اين
نكته بسيار
مهم نتيجه
ميگيرد كه
«در سالهاي
اخير چشماندازي
در غرب به
تدريج شكل
گرفت كه
آنرا
نوتاريخيگري
خواندهاند
كه به
اعتبار اين
چشمانداز،
آثار فرهنگي،
و متون
تاريخي و
ادبي را بايد
به مدد روشهاي
پيچيده و چند
لايه شناخت
و حلاجي كرد.
نوتاريخيگري
ياHistoricism Newمعتقد
است هر نظريه
ريشه در خاك
لحظهاي
معين از
تاريخ دارد و
با جنبههاي
ديگر حيات
اجتماعي و فرهنگي
آن لحظه در
توازي و
تفاهم است.
به بيان
سادهتر دكتر
ميلاني
معتقد است
تبديل مثلاً
نظريههاي
تجدد غربي به
قالبي براي
ارزيابي و
شناخت تجربة
تجدد در ايران
از ديدگاه
نوتاريخيگري
كار عبثي است
كه نهايتاً
تبديل به
ابزار سلطهيا
برتريطلبي
ميشوند. در
واقع از
ديدگاه
ميلاني
نوتاريخيگري
كه روش
واحدي هم در
بر ندارد، چشماندازي
است كه هر
كس ميتواند
با توجه به
نيازها و
ويژگيهاي
متن و فرهنگ
مورد تحقيق
خود روش
مناسب و زبان
لازم را براي
بررسي متن
مورد نظر
بيابد.
حسن
مناديان اين
روش در اين
است كه ميگويند:
«در كار شناخت
جوامع
انساني، به
جاي تحميل
ساختهاي
نظري و پيشين،
بايد به
فرهنگها
اجازه داد كه
خود براي خود
سخن بگويند
كه هر تفسيري
نوعي اعمال
برتري جويي
يا هژمونياست.
در نتيجه
تنها راه
گريز در اين
است كه
بگذاريم
جامعه يا متن
مورد بحثمان
خود براي خود
سخن بگويد.
بايد متن را در
بستر تاريخياش
ديد كه هر چه
متن و جامعه
را بيشتر
بكاويم و
تاريخ زمان
خلقِ اثر را
بهتر بفهميم
در كمان از
زواياي متن
بيشتر ميشود.
اما
هدف من از
نقل بخشهايي
از نوشتار
دكتر عباس
ميلاني اين
بود كه بگويم
پس از گذشت
نيم قرن از
رويداد بيست و
هشت مرداد و
پشت سر
گذاشتن فراز
و نشيبهاي
فراوان در
تاريخ معاصر
ايران، شايد
وقت آن
رسيده باشد
كه با نگاهي
منصفانه و بيغرض،
رها از
فردپرستي و
فردستيزي،
بدون نياز به
آفرينش
قهرمان و
ضدقهرمان (كه
يكي در دوران
سلطنت پهلوي رايج
بود و ديگري
اكنون رواج
يافته است)
به ذهن
جستجوگر ملت
ايران رخصت
داده شود كه
با بازنگري
تاريخ، به
آنچه بر سرش
رفت نگاهي
دوباره بيندازد
و در اين راه
از سد محكم
آنهايي كه
با فردپرستي
و فردستيزي
شفافيت را از
منظرگاهشان
گرفتند و هنوز
دارند ميگيرند
بگذرد.
August 12, 2001 چند روزي
است كه اين
كلمه صلاح
يا مصلحت
دست از سر
بنده بر
نميدارد
چند
روزي است كه
اين كلمه
صلاح يا
مصلحت دست
از سر بنده
بر نميدارد.
به هر سو كه
نگاه ميكنم
يا هر خبري
را كه ميشنوم
ميبينم در
لفافي از
مصلحت
پيچيده شده
است: در صحنة
سياست جهاني
از دخالت
مجمع تشخيص
مصلحت نظام
در ايران در
جريان
درگيري قوة
قضائيه و
مجلس شوراي
اسلامي براي
تعيين دو
حقوقدان
شوراي
نگهبان
گرفته، تا در
امريكا و
جريان تصميمگيري
جناب رئيس
جمهور بوش در
مورد اختصاص
دادن بودجة
لازم براي
پژوهشهاي
علمي با استفاده
از باروري
مصنوعي و
سلولهاي
پايهاي
جنين. در
صحنههاي
كوچكتر و جمعهاي
خودمانيتر
از تعارفها و
تكلفهاي
بيهوده به
يكديگر و
تعريفهاي
دروغين و
قربان صدقه
رفتنهاي
مصلحتي و
اغراق در بها
دادن به كار
مجريان و
خوانندگان و
هنرپيشههاي
تئاتر از سوي
شنوندگان و
تماشاگران راديو
تلويزيونها
و نمايشنامههاي
فارسي زبان
گرفته تا پيروي
از ضربالمثل
سراسر
بدآموزي
«دروغ مصلحتآميز
به ز راست
فتنهانگيز» و
موارد مشابه
ديگر. در
نتيجه براي هزارمين
بار و از نو از
دست اين
كلمة لعنتي
مصلحت
فريادم بر
آمد و به
سازندة آن
ضربالمثل و
شاعري كه
اين مصرع مشهور
او زبانزد خاص
و عام شده
است كه
«صلاح مملكت
خويش خسروان
دانند» در دل
گلهاي كردم
كه: «پدرجان
كي ديگر ميشود
صلاح يك
مملكت را به
دست چنين
خسروي جورج
بوش نام در
ينگه دنيا و
خسرواني ولي
فقيه و شوراي
نگهبان نام
در آن مرز
پرگهر داد كه
در اين دورة
وانفسا صلاح
و مصلحت ملت
و مملكت
هزاران بار
بر صلاح و
مصلحت نظام
خواه جمهوري
اسلامي باشد
و خواه حزب
جمهوريخواه
برتري دارد!»
در دست گرفتن
حكومت در اين
نخستين سالهاي
هزارة سوم و
هنوز و همچنان
در چنبرة حفظ
مصالح شخصي
و وابستگيهاي
حزبي و
ايدئولوژيك
و مذهبي ماندن
كه با هم
جور در نميآيد!
در حالي كه
فرياد
آزاديخواهان
از استيلاي
يك حكومت
مذهبي در
ايران بلند
است و جدايي
دين و دولت
دلمشغولي
همة آنهايي
است كه به
آزادي و
دمكراسي
پايبندند، با
نهايت حيرت
ميبينيم كه
در اين گوشة
دنيا و در
همين كشوري
كه دمكراسي
در آن برقرار
است، هنوز و
همچنان
ملاحظات
مذهبي و
دخالت
بنيادگرايان مسيحي
و يهودي كه
بيشترين
تأثير را در
تعداد آراء
دارند، دست
رئيسجمهور
را به گونهاي
ميبندد و او
را طوري به قول
شطرنجبازان
آچمز ميكند
كه نهايتاً
دست به
دامان مصلحت
ميشود و با
يك رأي نيمبند
به گونهاي
كه نه سيخ
بسوزد و نه كباب
بودجة پژوهشهاي
آيندة علمي
را روي
سلولهاي
پايهاي
جنين قطع ميكند،
پژوهشهايي
كه ميتوانند
جان انسانهاي
مبتلا به
بيماريهاي
جانكاه
ديابت،
آلزهايمر،
فلج و بسياري
ديگر را بخرد.
چرا كه مبادا
در انتخابات
آينده اين
تعداد رأيدهندة
اثرگذار به
او يا حزبش رأي
ندهند. در اين
مهد تمدن
بشري نيز
شوربختانه
صلاح كار
مملكت يعني
مصلحت شخصي
و حزبي و نه
صلاح ملت.
اين
رويداد شايد
پاسخي باشد
به آنهايي
كه تصور ميكنند
اصلاحطلبان
ديني ميتواند
ماهيت يك
رژيم مذهبي
را تغيير دهند
و گشايشي در
جهت كار ملت
از آن پديد
آورند. براي
چندمين بار
در پشت اين
تريبون
تأكيد ميكنم
كه تا دست مذهب
و مذهبيون
بكلي و بدون
قيد و شرط از
دامن حكومتها
كوتاه نشود - كوتاه
هم واژة
درستي نيست -
قطع نشود، تا
اين دو
تشكيلات
كاملاً مجزا
از هم عمل
نكنند و مذهب
به داخل
مساجد و
كنيساها و
كليساها
برنگردد و دست
از سر سياستمداران،
قانونگزاران،
اقتصاددانان،
دانشمندان و
پژوهشگران
نكشد، كه در
نتيجه آحاد
ملت بتوانند
بر اساس
قانون عمل
كنند و نه بر
اساس مصلحت
اين نظام يا
آن نظام،
اين دين و
آن دين، كار
ما تا به حشر
لنگ است.
ايكاش
خرد و بينش
مولانا جهانگيرتر
از اين كه
اكنون هست
ميشد كه ميفرمايد:
من
از براي
مصلحت در حبس
دنيا ماندهام
/ حبس از كجا
من از كجا؟
مال كرا
دزديدهام؟
August 5, 2001 يكشنبه پنج
اوت مطابق
با چهارده
مرداد سالگرد
جشن
مشروطيت يا
انقلاب
مشروطه است
يكشنبه
پنج اوت
مطابق با چهارده
مرداد سالگرد
جشن مشروطيت
يا انقلاب
مشروطه است.
رويدادي كه
دربارة آن
بسيار گفتهاند
و نوشتهاند و
در تاريخ صد
سال اخير
ايران
همواره از آن
با نام جنبش
آزاديخواهي
ملت ايران
براي
برقراري
عدالتخانه
ياد شده است.
پژوهشگران
بسياري از
ديدگاه خود
اين رويداد
بسيار پر
اهميت را
تجزيه و
تحليل كردهاند
كه حتي نام
بردن ازآنها
در اين زمان
كوتاه ميسر
نيست. ولي
سخن امروز
خود را با
گفتهاي از
احمد كسروي
آغاز ميكنم
كه ميگويد:
«جنبش مشروطهخواهي
با پاكدليها
آغازيد ولي
با ناپاكدليها
به پايان
رسيد و دستهايي
كه از درون
و بيرون به
ميان آمد، آن
را بهم زد و
ناانجام
گذاشت» كه
در همين جملة
كوتاه نكات
بسيار قابل
تأملي نهفته
است و
پژوهشگران،
تاريخنگاران
و نويسندگان
بايد باز هم
از آن
بنويسند و
بگويند كه
كار ما با
ارزيابي
جنبش مشروطه
هنوز به
سرانجام
نرسيده است.
آنچه
كه در اين
گذر براي من
به عنوان يك
ناظر علاقهمند
شايان توجه
است و
مدتهاست
ذهنم را به
خود مشغول
كرده اين پرسش
اساسي است
كه: «هر چند در
عظمت و اهميت
جنبش مشروطه
و حركت
آزاديخواهانة
ملت ايران
بحث و شكينيست،
ولي آيا در
پي اين جنبش
و تدوين
قانون اساسي
و متمم آن
آنچه كه به
صورت اصول
قانون اساسي
نوشته شد حق
وحقوق مساوي
بخش مهمي از
ملت ايران
(يعني زنان،
پيروان مذاهب
غيرشيعه) را
كتباً و رسماً
از بين نبرد
و براي آنمجوز
قانوني
نيافت؟
مقصود من اين
نكته است كه
در قانون
اساسي با
تقسيمبندي
ملت ايران
به زن و مرد
و اكثريت
مسلمان شيعه
و اقليتهاي
مذهبي و قومي،
خواستههاي
مبارزان راه
مساوات و حريت
و عدالت
تحريف نشد؟
بحث دربارة
زنان را براي
زماني ديگر
ميگذارم كه
يكي داستاني
است پر آب
چشم. اما در
بارة اقليتها:
هر چند در سالهاي
آغازين مبارزات
و در پي بست
نشستنهاي
متعدد كوشش
ميشد امت
مسلمان به
ملت ايران
تبديل شود، هر
چند در مادة هشت
متمم قانون
اساسي «همة
اهالي ايران
در مقابل
حقوق دولتي
يكسان شمرده
ميشدند» ولي
نكتة مهم
اين است كه
بر اساس متمم
همين قانون
اساسي - يعني
مواد يک و دو -
هويت ملت
ايران در
مسلمان شيعه
بودن تثبيت
گرديد. اگر
براي نوشتن
قانون اساسي
از مدل كشور
بلژيك نمونهبرداري
شده باشد،
ناسيوناليسم
ايراني بر
خلاف
ناسيوناليسم
غربي تبديل
به
ناسيوناليسم
ايراني/مسلمان
ميشود و در
اين بخش خاص
گروه عظيمي
از ملت ايران
از اكثريت
مسلمانان
شيعه جدا شده
تبديل به شهروند
درجة دو ميگردند.
حال آنكه در
تمام ادوار
تاريخ ايران
اينان تنها
از سوي مراجع
ديني اهل
ذمه شناخته
ميشدند ولي
براي پادشاه
مستبد و حكومت
استبدادي
شهروندان
ممالك محروسه
ايران بودند
كه در چند
مورد حتي
مسيحيان و يهوديان
به مقامهاي
نخستوزيري
و پادشاهي هم
رسيدند. در
اين بخش از
قانون اساسي
است كه
نگارندگان
آن الگوي بلژيك
را كنار ميگذارند
و به الگوي
كشور همسايه
تركيه رو ميكنند
و تازه آن
را هم تمام
و كمال پياده
نميكنند. در حاليكه
در قانون
اساسي تركيه
ذكر ميشود كه
«تركيه يك
كشور مسلمان
است ولي
تمام اقليتهاي
مذهبي داراي
حقوق مساوي
هستند و از
جان و مالشان
حفاظت ميشود»
در قانون
اساسي دوران
مشروطه
تكليف اقليتهاي
مذهبي
نامعلوم
وغير روشن
است و در
قانون
انتخابات
نيز براي
آنان شيوة
محكمه پسندي
كه بر اساس
برابري و
عدالت باشد
پيشبيني نميشود.
پرسش
بعدي: هر چند
مادة دوم
متمم قانون
اساسي به
كميتة علما
متشكل از پنج
روحاني براي
نظارت بر
قوانين رأي
داده است و
هر چند در
مجلس اول و
دوم عملاً
اين كميتة پنج
نفره فعاليت
نداشتند، ولي
آيا اين
قانون سلف
خلف بعدي
خود ولي فقيه
نيست و نطفه
ولايت فقيه
در آن بسته
نشده است؟
حال
ما ميمانيم
و اين پرسش
كه آيا بايد
به قانون
اساسي دوران
مشروطه
نازيد تنها به
اين دليل كه
گام بزرگي
در جهت برقراري
حكومت قانون
برداشته است
- آنهم در
دوراني كه
استبداد نفس
كلية
شهروندان
ايراني را
بريده بود -
يا در كنار
اين نازيدن
به كم و
كسريهاي آن
نيز اشاره
كرد و به
بازنگري و نقد
آن نشست تا
از نو در يك
دوم خردادي
كه از راه
ميرسد، سر از
پا نشناخته
تاريخ گذشته
را به
فراموشي
نسپرد و دعا
نكرد كه
انشاالله اين
بار گربه است؟
قضاوت در اين
زمينه را به
ذهن جستجوگر
عاشقان
آزادي و
برابري و
عدالت ميسپارم.