در
اين دو هفتة
برگزاري
مسابقات
المپيك،
ورزشكاران
متجاوز از صد
و شصت كشور
جهان، پرشور
و پرهيجان به
نبردي
دوستانه
مشغول بودند
و با هم
مسابقه ميدادند
تا مدالي بر
گردنشان
آويخته شود،
روي سكوي
افتخاري
بروند وپرچم
كشورشان
افراشته
گردد. اسامي
اين برندگان
در دفتر طلايي
بزرگان
ورزشي
المپيك ثبت
ميشود و
جاودانه
باقيميماند.
ولي ناگفته
نگذاريم كه
بزرگترين
برندة اين
دو هفته
مسابقة
ورزشي، شبكة
تلويزيوني
انبيسي بود
كه هر پنج
دقيقه يك
بار، بيست و
چهار آگهي
تجارتي چند
صد هزار دلاري،
از شبكة
سراسري خود
پخش كرد.
البته در اين
رقم،
پرداختهاي
شركتها و
مؤسساتي كه به
عنوان
پشتيبانان
اقتصادي Sponsor به انبيسي
پول دادهاند،
بهحساب نيامده
است. گر چه
برخي از اين
آگهيها
هنرمندانه و
زيبا تهيه
شده بودند،
ولي تعداد
دفعات پخش
آنها، در
نهايت بيانصافي،
زياد بود.
در
طول برگزاري
مسابقات،
همراه با موج
روزافزون
مليگرايي و
وطنپرستي
كه در ميان
امريكاييها
نسبت به
كشورشان شكل
ميگرفت،
مرتب به اين
نكته فكر ميكردم
كه در زندگي
و تاريخ ملتها،
هميشه
رويدادهاي
ويژهاي
باعث پيوند و
يكپارچه شدن
آنها و افزايش
شور و هيجان
وطنپرستانه
در ميانشان
ميشود. در
دوراني، يك
رويداد
سرورآفرين
چون ازدواج
يك رهبر، بچهدار
شدن او و
مراسمي از
اين قبيل،
مردم را
يكپارچه ميكند.
در دوراني،
يك دشمن
مشترك خارجي
و يا حتي
داخلي، ملت
را گرد يك
هدف خاص جمع
ميكند و به
صورت سپري
عظيم و
باقدرت در ميآورد.
گاه نيز،
ميدانهاي
ورزشي و عرصة
رقابتهايي
اين چنيني،
افراد ملت را
بههم نزديك
ميكند. يكي
ديگر از اين
تجربيات
-بدون شك -
وقوع جنگ و
انقلاب،
حملات
تروريستي،
بلاهاي
طبيعي مثل
سيل و زلزله
و آتشسوزي
است. در
تاريخ ايران
هم، بارها
شاهد
يكپارچگي
ملت در مقابل
پديدههايي
از اين دست
بودهايم و
تجلي آن را
بهگونهاي
مختلف ديدهايم.
كاش هر بار
كه به گذشته
نظر ميافكنديم،
با افتخار و
خشنودي از
نتايج اتحاد
و يكپارچگي
ياد ميكرديم
وافسوس نميخورديم
كه ملت
ايران، در
دورههايي
از تجربة
اتفاق و
اتحاد، به
سختي لطمه
خورده است.
در
اين دو هفتهاي
كه پشت سر
گذاشتيم - از
شروع تا
پايانش،
روزها و شبهايش
و گذران لحظهها
و دقايقش، يك
رديفكلمات
را در ذهن من
زنده و روشن
نگاه داشت:
مبارزه،
نبرد، مسابقه،
پيروزي،
برد، باخت،
شكست...
آنچه
از آغاز هفته
تا پايان آن،
از مقابل
چشمان من
عبور كرد تنها
تصويرهاي
تلويزيوني
شبكة انبيسي
از المپيك زمستاني
سالت ليك
سيتي نبود،
بلكه تصوير
انسانهايي
بود كه - در
ميدان وسيعي
به نام
زندگي - به
مبارزه
خوانده ميشوند.
در اين ميدان،
هر لحظه و هر
آن، برندههايي
شاهد پيروزي
را در آغوش
ميكشند و
بازندههايي
شكست را ميپذيرند
و ميدان را
براي ديگري
خالي ميگذارند.
اگر هر دو سال
يكبار، (به
مناسبت
مسابقات
المپيك و
المپيكزمستاني)
شاهد
زورآزمايي و
نمايش قدرت
و نبرد نيروها
در ميدانهاي
ورزشي يك
كشور جهان
هستيم - و به
همين دليل بيش
از هر وقت
ديگر به
مبارزه و
مسابقه و برد
و باخت ميانديشيم
و براي برنده
هورا ميكشيم
و قلبمان
براي بازنده
فشرده ميشود
- فراموش
نكنيم كه ما
نيز هر روز و
هر لحظه، يا
شاهد نوعي
مبارزه و
نبرد هستيم
يا خود يكي
از بازيگران
ميدان مسابقه.
اين مسابقات،
در كنار هيجان
و شوري كه
ميآفرينند،
لحظات
انديشه و
تأملي را نيز
برايمان به
ارمغان ميآورند
تا با تحسين
به
قهرماناني -
كه در
كنارمان
زندگي ميكنند
- بنگريم يا
بر شكست
قهرمانان
ديگري - كه
آنها نيز در
كنارمان بسر
ميبرند - اشك
حسرت بريزيم.
February 17, 2002 خبر دردناك
فاجعة
خودكشي يك
جوان بيست و
يکسالة سالة
پناهجوي
ايراني در
يكي از اردوگاههاي
پناهندگي
آلمان كه
هفتة پيش
رخ داد، چند
روزيست سخت
مرا اندوهگين
كرده است
خبر
دردناك
فاجعة
خودكشي يك
جوان بيست و يکسالة
سالة
پناهجوي
ايراني در
يكي از
اردوگاههاي
پناهندگي
آلمان كه
هفتة پيش رخ
داد، چند روزيست
سخت مرا
اندوهگين
كرده است.
از قرار معلوم
پسر جوان
ايراني در پي
بدرفتاري
مسئولان اردوگاه
يا سرخوردگي
از شيوة عمل
آنان خود را
به دار كشيده
است و اين
خبر طي هفتة
گذشته در
بسياري
ازكشورهاي
اروپايي و در
ميان
ايرانيان
پناهنده و
پناهجو سر و
صداي
فراواني بر
پا كرده است
و خوشبختانه
گروههاي كوشندة
حقوقبشري
در پي يافتن
علت اصلي اين
رويداد
اندوهبار
هستند.
من
شخصاً در سه
زمان و پنج
كشور مختلف -از
جمله فرانسه،
آلمان،
اطريش،
ايتاليا و
تركيه- از
تعدادي از
ايناردوگاههاي
پناهندگي
ديدن كردهام
و يك بار نيز
گزارش
دردناكي از
شرايط زندگي
اسفبار و
حقارتآميز
اين ايرانيان
پناهجو و
متقاضيان
پناهندگي،
كه دل هر
بينندهاي
را سخت به
درد ميآورد،
تهيه كردم.
در
سازمانهاي
سرپرستي
پناهندگان،
شيوة مقابله
با متقاضيان
پناهندگي
ايراني به
طور محسوسي
بدتر از
برخورد
باپناهندگان
روسي و
افغاني و
ساير كشورهاي
اروپايي و
آسيايي است.
در حالي كه
پناهندگان
روسي حداكثر
تا دو ماه كارشان
سامان ميگيرد،
با ايرانيان
بد رفتار ميكنند
و اين شكايت
غالب
متقاضيان
پناهندگي
است. رسيدگي
به پروندة پناهندگي
ايرانيها
ماهها به
تأخير ميافتد،
كسي پاسخ
پرسش آنها را
نميدهد و با
زنندهترين
وضع با آنها
بگومگو ميكنند.در
اين ميان،
پارتيبازي
و پرداخت
رشوه براي
تسريع كار بهشدت
رواج دارد. بهعنوان
نمونه دختران
و پسران جوان
ايراني - كه بيشترشان
در سن و سال
تحصيل هستند –
ماهها از وقت
خود را در وين
به بطالت و
خيابانگردي،
تجمع در
پاتوقهاي مختلف
غالباً
نامناسب (مثل
راهروهاي
زيرزميني و
مترو، ميدانهاي
تفريحي،
كازينوها و
کلوپهايي
كه ماشينهاي
فوتبال دستي
دارند) ميگذرانند
و درس و
مدرسه را به
كلي فراموش
كردهاند. در
تركيه وضع پناهندگان
و پناهجويان
از همه اين
كشورها بدتر و
دردآورتر است.
هر
چند اروپاييها
دستاورد
هنرمندان،
نويسندگان،
آهنگسازان و
آثار فرهنگي
و هنري ساير
كشورها - به
ويژه مشرق
زمينو
آفريقا - را
مورد استقبال
قرار ميدهند،
افراد عادي
خارجي را در
كشور خود نميپذيرند.
يك خارجي
مهاجر يا پناهنده
در كشورهاي
اروپايي
همواره
خارجي ميماند
و حقوقي در
حد يك شهروند
درجة دو
خواهد داشت.
از اين بابت
بين اروپا و
امريكا تفاوت
فاحشي وجود
دارد. در
امريكا آثار
هنرمندان
خارجي اقبال
چنداني نمييابند،
ولي خارجيان
عادي بهداخل
كشور پذيرفته
ميشوند، جذب
ميگردند و
اگر بخواهند
امريكايي ميشوند،
و اين دليل
اصلي تعداد
بيشمار پناهجوياني
است كه در
پي يافتن يك
نفس آزادي
خود را در
شرايط زندگي
طاقتفرساي
اردوگاهها
قرار ميدهند
و با ايناميد
كه اين سختي
موقتي است
هر گرفتاري و
دردسري را
براي خود ميخرند
ولي گاه و
بيگاه نيز
همچنان كه
اين هفته ديديم
تحمل يك
جوان به
پايان ميرسد
و خود و زندگياش
را ميبازد.
اين
گروه
ايرانيان -
كه بيشترشان
با پرداخت
ارقام باور
نكردني از
مرز پاكستان
يا تركيه
فرار كردهاند
و به اين
اردوگاههاي
پناهندگان
سازمان ملل
متحد يا
سازمانهاي
مددرساني به
آوارگان
رسيدهاند-
روحيهاي
قوي و مقاوم
دارند و همگي
فكر ميكنند با
پشت سر
گذاردن اين
مشكلات و
گرفتن اجازة
ورود به
امريكا،
درهاي بهشت
به رويشان
باز ميشود و
غرقناز و
نعمت خواهند
شد. اگر اينها
بدانند كه در
غرب نيز خبري
نيست - كه پس
از ورود به
اروپا و
امريكا خيلي
زود متوجه ميشوند
-قطعاً اين چنين
ناملايماتي
را بهراحتي
تحمل
نخواهند كرد.
اما
پرسش اصلي
اين است:
«بشر در پي
يافتن
ناكجاآباد،
آرمانشهر،
بهشت موعود
تا كي و چه
هنگام بايد
سرگردان و
آواره باشد؟».
اين سراب
فريبنده و
جذاب
يوتوپيا كه
قرنها بشر را
بهخود مشغول
كرده است
بالاخره
صورت حقيقت
خواهد گرفت؟ يا
اينكه ما
انسانها چون
نوك قلم
پرگار در اين
دايرة بسته
دور خواهيم
زد و راه به
جايي
نخواهيم
برد؟ كوچ
كردنها
ومهاجرتهاي
انسان، بهاميد
دسترسي به
سرزميني كه
در آن از جور
و ستم و ظلم
و خشونت و بيعدالتي
خبري نباشد،
هنوز و همچنان
ادامه دارد.
شرقيان به
معجزة غرب
چشم دوختهاند
و ساحلنشينان
كرانههاي
غرب،
خوشبختي و
سعادت را در شرق
ميجويند.
نوشتة
امروز خود را
با نام نادر
نادرپور كه
روز هجده فوريه
دومين
سالگرد
خاموشي اوست
به پايان ميرسانم.
شاعري يگانه كه
در غربت
درگذشت ولي
هر روز از اين
غربت را با
نام وطنش
گذراند. يادش
جاودانه
گرامي باد.
February 10, 2002 ويكتور هوگو
شاعر و
نويسندة
برجسته و
طراز اول
قرن نوزدهم
فرانسه - كه
اين روزها مصادف
با دويستمين
سالگرد تولد
اوست - يكي از
مشاهير
استثنايي
تاريخ
ادبيات
جهان است
ويكتور
هوگو شاعر و
نويسندة
برجسته و
طراز اول قرن
نوزدهم
فرانسه - كه
اين روزها
مصادف با
دويستمين
سالگرد تولداوست - يكي
از مشاهير
استثنايي
تاريخ
ادبيات جهان
است. او كه
بهخاطر آثار
برجسته و طول
عمرش، بهعلت
پرباري ونبوغش
و بهدليل گوناگوني
نوشتههايش،
بر سراسر قرن
نوزدهم
فرانسه
استيلا دارد،
اگر يكي از
رهبران جنبشهاي
فكري فرانسه
نباشد، معرف
و بيانگر
ارزندة اين
جنبشهاست.
هوگو
باور داشت
رسالتي بر
عهده دارد و
نبايد از
ابراز عقيدة
سياسي، جبهه
گرفتن و بيان
اعتقادات
خود هراس
داشته باشد و
خود نيز با
فعاليت شديد
سياسي، پاي
اين گفته را
صحه ميگذاشت.
آنچه از
زندگي
ويكتور هوگو
ميتواند - در
اين زمان -
براي ما قابل
توجه و اهميت
باشد، اين
كه وي،
بهترين و والاترين
آثار خود را
در تبعيد بهوجود
آورد. بسياري
معتقدند كه
تبعيد و ضربة
سنگين ناشي
از آن - بهدنبال
ضربة مرگ لئوپولدين
دختر جوانش -
از هوگوي
ميانسال،
اديبي
برجسته ساخت.
به نظر
ناقدان ادبي،
دوري از وطن،
جابهجايي و عشق
به انجام
رسالت، به
آثار هوگو
عظمت ويژهاي
دادند.
جالب
اينكه اين
روزها، نود و
نهمين
سالگرد تولد
صادق هدايت
نويسندة
بزرگ ايراني
نيز هست.
صادق هدايت
نويسندة حساس،
كمحرف و
گوشهگير
ايراني نيز
كه نگرشي
ويژه به
دنياي خارج
و انسانهاي
آن داشت در
غربت شكوفا شد
و با اينپديده
بهگونهاي ديگر
كنار آمد.
گاه
انسان با
يادآوري اين
حقايق
تاريخي، و
مقايسة بين
آنچه در
گذشته بود و
آنچه در حال
ميگذرد، به
خود اجازة نتيجهگيري
ميدهد. اگر
هم نتواند به
نتيجه برسد،
پرسشهايي
در ذهنش به
وجود ميآيد:
«آيا شاعران،
نويسندگان و هنرمندان
ما هم، در
اين دو دهة
تبعيد و دوري
از وطن، همان
گونه كه
انتظار ميرفت،
به پختگي،
كمال و رشد
فكري و هنري
رسيدهاند يا
نه؟»، «آيا
آثاري كه از
اينان ميبينيم
و ميشنويم و
ميخوانيم،
نشاندهندة
اين تحول
فكري هستند
ياخير؟»، «انقلاب
ايران، جابهجايي
و دوري از
وطن، بر
كارهاي ادبي
و هنري
شاعران،
نويسندگان و
هنرمندان
ايراني تبعيدي
اثر مثبت
داشته است
يا منفي؟»
اين
پرسشهايي
است كه هر
سال همزمان
با فرا رسيدن
سالروز
انقلاب
اسلامي، به
ذهن من ميرسد
و در يك
ارزيابي
سريع و نگرش
به گذشته بر
اين باورم
كه در ميدان
هنر چه در
ايران و چه
در خارج كشور
وقوع انقلاب
و مهاجرت و
تبعيد و
هرآنچه از
اين رويداد
حاصل ميشود،
بر هنرمندان
بيش از
سايرين اثر
گذاشته است
و آنچه از
اين دوران
باقي خواهد ماند،
اعم از شعر و
نثر و نقاشي
و موسيقي و
رقص و فيلم
سندهاي
گوياي اين
ضربة سنگين
هستند. گمانم
اين نکته ارزش
اين آن را
داشته باشند
كه
نقدنويسان
ادبي و هنري
دست به
بررسي و
پژوهشي
اساسي دربارهاش
بزنند
February 3, 2002 بگذاريد يك
اعتراف
صميمانه با
شما بكنم: اين
كه بهباور
من نگه
داشتن
انسانها در
حالت زندگي
موقت يا پا
در هوا يكي
از بدترين
شرايط ممكن
است، و اين
شرايطي است
كه بسياري
از ما
ايرانيان
پيرو فرضية
داييجان
ناپلئون
سالهاي
متماديست د
بگذاريد
يك اعتراف
صميمانه با
شما بكنم:
اين كه بهباور
من نگه
داشتن انسانها
در حالت
زندگي موقت
يا پا در هوا
يكي از
بدترين
شرايط ممكن
است، و اين
شرايطي است
كه بسياري
از ما
ايرانيان
پيرو فرضية
داييجان
ناپلئون سالهاي
متماديست
در آن به سر
ميبريم و با
هر بالا و
پايين رفتني
زندگي ما نيز
دستخوش
دگرگوني ميشود.
در
ايران گذشته،
متوليان
تئوري داييجان
ناپلئونيسم
بر اين باور
بودند كه همه
كارها زير سر
انگليسهاست
و هيچ برگي
درايران و
جهان تكان
نميخورد كه
دست انگليسها
تويش نباشد.
هماكنون و
در همين دوره
و زمانه -هم
در ايران و
هم درخارج
از ايران-
امريكا
جانشين
انگليس شده
است. در
ايران از آن
به اسم
امريكاي
جهانخوار نام
ميبرند، كه
مركز همة توطئههاي
ريز و درشت
است و در
خارج از
ايران بسياري
از ما
ايرانيان
سرگشته چشم
اميد به
امريكا و
نمادش يعني رئيسجمهور
آن دوختهايم
و بر اين
باور شديم كه
روند جريانات
آيندة ايران
در واشينگتن
قلم ميخورد.
دو دهه استكه
روي هر جمله
و گفتة رؤساي
جمهور امريكا
كاخهاي
كاغذي خيالي
ميسازيم و
با گفتاري
ديگر آنها را
مچاله كرده دور
مياندازيم.
من
همانطور كه
بارها گفتهام
از سياست
چيزي سر در
نميآورم
ولي از
نتايجي كه
از سياستبازي
و سياستگري
مترتب ميشود
-مثل هر
ايراني ديگر-
برخوردار ميشوم.
ولي واقعيتش
اين است كه
حسابي از اين
بالا و پايين
رفتنها خسته
شدهام و
مهمتر از همه
از تفسيرهاي
سياسي انسانهاي
ناوارد و پيرو
تئوري توطئه
يا داييجان
ناپلئونيسم
كلافه و عصبي
هستم. من بر
اين باورم
كه كار را
بايد به
كاردان سپرد
و تفسير سياسي
و تجزيه
تحليل كردن
سخنان آقاي
بوش يا آقاي
كلينتون از
جانب من و
شماي
ناواردِ
ناآگاه از آن
كارهاي
خطرناك است
كه تنها از
انسانهاي
سادهانديش
يا عوامفريب ساخته
است. شما كمي
به دور و بر
خود نگاه
كنيد و ببيند
از هر صد نفر
ايراني كه
ميشناسيد
چند نفر كارشناس
سياست جهاني
است و چند
نفر هر روز و
هر ساعت ما
را وادار به
بستن چمدان
و باز كردن
آن ميكند.
حالا اظهار
فضل كردن چپ
و راست
انسانهاي
ناوارد يك
طرف پذيرش
اين سخنان
از جانب
ديگران هزار
طرف. من باز
هم ميگويم
كه خودم نه
مفسرسياسي
هستم و نه
از سياست چيز
زيادي سر در
ميآورم و به
همين دليل
به خود اجازه
نميدهم در
نهايت سادهلوحي
درمقابل شما
بنشينم و از
لابلاي خطوط
سخنان رئيسجمهور
امريكا آنچه
را كه دوست
دارم، آنچه
را كه آرزو
ميكنم و يا آنچه
را كه از آن
ميترسم
بيرون بكشم
و تنها با اين
پشتگرمي كه
يك ميكروفون
يا دوربين يا
قلم در
اختيار دارم
روزگارشما
بينندگان را
بسازم يا
خراب كنم.
بله،
من از سياست
سر در نميآورم
و به الفباي
آن آشنا
نيستم ولي
بسيار خوب ميفهمم
از خيل عظيم
ايرانيان
سياسي چهكساني
حرف درست ميزنند
و حق حرف
زدن و اظهار
نظر كردن
دارند و چه
كساني چنين
رخصتي را
ندارند. سياستبازي
و حرافي و
غير مسئولانه
عمل كردن بهصلاح
هيچكس نيست.
دوستان
عزيز،
بينندگان
خوب من، شما
را به خدا تا
دري به تخته
خورد گوشي
تلفن را بر
نداريد كه به
اين راديو و
آن راديو،
اين
تلويزيون و
آن تلويزيون
زنگ بزنيد و
تفسير سياسيهايي
بكنيد كه مرغ
پخته هم
خندهاش ميگيرد.
ما به اندازة
كافي
مجريان
راديو
تلويزيوني
ناوارد داريم
كه خودشان
از اين
تفسيرهاي صد
من يك غاز
تحويل ميدهند
كه تفسيرهاي
آبكي
شنوندگان و
بينندگان را
لازم ندارند.
راستي آيا
ايرادي دارد
كه كسي به
ندانستن يا
ناآگاهي خود
در زمينهاي
اذعان
واعتراف
كند؟ باور نميكنم
ايرادي
داشته باشد.
اميدوارم
آنهايي كه
انتظار دارند
روزنامهنگاران
و اهالي
قلمشان هم
نويسنده
باشند، هم
اديب، هم
شاعر، هم
اقتصاددان
وهم مفسر
سياسي به
اين نكته
واقف شوند كه
«همه چيز را
همه كس
داند» و هر
آنكه ادعا
كرد در تمام
اين زمينهها
وارد استو
مرتب تئوري
صادر كرد يا
با شما بازي
ميكند و يا
شماي بيننده
و شنونده را
ساده گير
آورده است.