June 30, 2002 اين هفته
خبردار شديم
كه آقاي
حامد كارزاي
رئيس جمهور
تازه
منتخب
لوئي جرگة
افغانستان
در نخستين
حركت خود
خانم دكتر
سيما ثمر
بانوي
كوشندة
سياسي و وزير
امور زنان در
كابينة
موقت
افغانستان
را به اتهام
و بهانة
اينكه در
يكي
مصاحبههاي
اين
هفته خبردار
شديم كه
آقاي حامد
كارزاي رئيس
جمهور تازه
منتخب لوئي
جرگة
افغانستان
در نخستين
حركت خود
خانم دكتر
سيما ثمر
بانوي
كوشندة
سياسي و وزير
امور زنان در
كابينة موقت
افغانستان
را به اتهام
و بهانة
اينكه در يكي
مصاحبههاي
خود باور
مذهبي
ليبرالي از
خود نشان
داده است از
كار بركنار
كرده و بانوي
ديگري را كه
مشخصاً مذهبي
ميانهرو ست بهجاي
او برگزيده
است.
دكتر
سيما ثمر چهل
و پنج سال
دارد و در سال
۱۹۸۴
دانشنامة
پزشكي خود را
از دانشگاه
كابل گرفته
است. او بهدنبال
اشغال افغانستان
توسط روسيه
شوروي و
ناپديد شدن
همسرش وطن
خويش را ترك
كرد و در
اردوگاههاي
پناهندگان
افغاني در پاكستان
به كار
مداواي
هموطنان خود
پرداخت. وي
در سال
۱۹۸۷
در همان محل
يك
بيمارستان
ساخت و در
سال
۱۹۸۹
سازمان
«شهدا» را
بنيان گذارد
كه هدفش
آموزش زنان
و كودكان
افغاني و كمك
پزشكي به
آنان بود.
امروز
عليرغم
فشارهاي
مداوم
طالبان و
حكومتهاي
پيشين
افغانستان
تعداد
بيمارستانهايي
كه توسط اين
بانوي مبارز
ساخته شده
به چهار
بيمارستان و
يازده
كلينيك رسيده
است و تعداد
بيشماري
پزشكان سيار
نيز در سراسر
كشور براي
بهبود وضع
زنان و
كودكان خانه
به خانه به
ديدارشان ميروند.
مدارس شهدا
كه در
روستاهاي
افغانستان
زنان شبهپزشك
را آموزش و
پرورش ميدهد
يكي ديگر از
پروژههاي
چشمگير دكتر
ثمر است.
طي
هفتههاي
گذشته
نشريات
تندروي
افغانستان
سيما ثمر را
مورد حملات و
انتقادهاي
شديد قرار
دادهاند از
جمله هفتهنامة
«پيام مجاهد»
ارگان رسمي
جمعيت
اسلامي
افغانستان
او را «سلمان
رشدي
افغانستان»
خوانده است.
اين اتهاماتكه
همزمان با
جلسات مهم
لوئي جرگه
يا شوراي ريش
سفيدان
افغانستان
آغاز شد هدف
مشخصي داشت
و آنهم ايجاد
سر و صدا
دربارة يكي
از دو بانوي
وزير كابينة
موقت كارزاي
و عقيم كردن
كوشش او براي
راندن كشور بهسوي
دولت ليبرال بود.
در پي اين
اتهامات
نشريات
افغانستان
خواستار اين
شدند كه
دادگاه عالي
افغانستان
اين بانوي
كوشنده را
مورد قضاوت
قرار دهد و به
اتهامات
وارد بر او
رسيدگي كند.
هر
چند در بيست و
چهار ماه جون
دادگاه عالي
كلية
اتهامات
وارد بر دكتر
سيما ثمر رد كرد
و او را تبرئه
نمود ولي سر
و صداي بر پا شده
در اطراف اين
ماجرا
نهايتاً به
زيان اين
بانوي مبارز
تمام شد و
كارزاي از
ترس يا به
هر دليل ديگر
صلاح دولت
جديد خود را
در اين ديد
كه او را از
كار بركنار
كند و براي
خود دردسري
تازه نخرد.
ولي در عين
حال معاون
قاضي دادگاه
عالي افغانستان
اعلام كرد كه
پرونده
كاملاً بسته
نشده است و
ميتوان هر
لحظه آنرا از
نو باز كرد. به
اين ترتيب
به دكتر ثمر
اخطار شد تا
زماني كه يك
كوشندة
سياسي و
طرفدار حقوق
بشر و احقاق
حقوق زن
باقي بماند
در معرض چنين
خطري قرار خواهد
داشت. ولي
اين بانوي
مبارز و شجاع
اعلام كرده
است كه
عليرغم
شرايط موجود
سختكوشتر
به فعاليتهاي
خويش ادامه
خواهد داد.
دكتر
ثمر تازهترين
قرباني جنگ
قدرتها بين
تندروها و
ميانهروهاي
مذهبي و
ليبرالها در
افغانستان
كه سابقة
طولاني
مبارزه دارد
عضو و وابستة
سازمانهاي
متعدد حقوقبشري
است كه اين
سازمانها در
حال حاضر
نگران امنيت
و سلامت او
هستند و فعاليت
گستردهاي
را براي
حمايت از او
آغاز كردهاند.
فعالترين
اين سازمانها
«زناني كه
تحت قوانين
اسلامي
زندگيميكنند»
نام دارد كه
سيما از اعضاي
قديمي آن
بشمار ميرود.
با اين
توضيحات آيا
فكر نميكنيد
كه جناب
كارزاي كه حركات
و رفتارش گاه
مرا به ياد
روزهاي نخست
رياست
جمهوري آقاي
خاتمي مياندازد
همانند او جنم
لازم برايمبارزه
با تندروها را
ندارد؟
June 23, 2002 به باور من
دوست
داشتنيها دو
دستهاند: آنچه
را كه دوست
داريم و بايد
دائم در كنارمان
باشد تا مرتب
با آن بده
بستان داشته
باشيم: مثل
همسر و
همراه،
فرزند و والدين،
كتاب،
موسيقي و
غذاي باب
طبع
به
باور من دوست
داشتنيها دو
دستهاند:
آنچه را كه
دوست داريم
و بايد دائم
در كنارمان
باشد تا مرتب
با آن بده
بستان داشته
باشيم: مثل
همسر و همراه،
فرزند و
والدين،
كتاب،
موسيقي و
غذاي باب
طبع. دوست
داشتن هر
كدام از
اينها بدان معني
است كه ميتوان
وقت و بيوقت،
بدون آداب و
ترتيب به
سراغشان رفت
و از داشتن
آنها لذت
برد. اين بده
بستان هر چه
بيشتر باشد به
نظر بهتر ميآيد.
ولي يك نوع
دوست داشتن
هم هست كه
اين چنين
نيست. در اين
دوست داشتن
نوع دوم آداب
و ترتيبي هست،
وقت و زماني
هست، فرصت و
مهلتي هست.
يكي از نمونههاي
دوست داشتن
نوع دوم عشق
به پرچم و
عشق به سرود
ملي است.
سرود ملي
بسياري از
كشورها آسان
و زيباست، بهعكس
بعضي از سرود
مليها
آنچنان سخت
و پيچيده است
كه كمتر كسي
ميتواند
آنرا درست
بخواند. نمونهاش
سرود ملي
امريكا كه
همراهي با
بالا و پايينرفتن
نتهاي آن
كار هركس
نيست. اما
سرود «اي
ايران»
خودمان كه
البته از نظر
ما ايرانيان
خارج از كشور
و مبارزان با
رژيم جمهوري
اسلامي،
سرود ملي
حساب ميشود
و نمادي از
مبارزه - و من
آنرا بسيار
دوست ميدارم
- كلام بسيار
زيبايي دارد
كه سرودة گل
گلاب است و
آهنگ آن نيز
جز در يك
مقطع بسيار
ساده و روان
است. اما
آنچه مورد
نظر بحث
امروز من است
اينكه دوست
داشتن پرچم
ايران و سرود
اي ايران
بايد از آن
دسته دوست
داشتني باشد
كه بده
بستان دائمي
و بدون آداب
و ترتيب در
شأنش نيست.
بر افراشتن
پرچم و
خواندن سرود
ملي آداب و
ترتيبي دارد
و محدوديتهايي
كه گاه
بسياري از ما
آنرا رعايت
نميكنيم.
نخست اينكه
هر مجلس و هر
نشستي براي
بر افراشتن
پرچم و اجراي
سرود مناسب و
درخور نيست.
مثلاً اگر شما
به يك مجلس
عروسي يا
كبابخوران
تشريف ميبريد
توقع نداريد
كه از
مهمانان
ويسكيبه
دست و كباب
كوبيده در لپ
تقاضا شود بهپا
خيزند و سرود
اي ايران
بخوانند و يا
انتظار
نداريد پرچم
را در كنار
بساط كيبُرد
و گيتار و تار
و تنبور
ببينيد. حالا
كاش ما
ايرانيهاي
مبارز و علاقهمند
بلد بوديم
اين سرود
زيبا و ساده
را درست بخوانيم!
اصلاً و
ابداً: گاهي
كه من شاهد
دستهجمعي
خواندن سرود
اي ايران ميشوم،
از دست
خودمان
احساس
شرمندگي ميكنم.
آيا اين كه
از ما
ايرانيان
توقع برود تا
سرودي كه
نماد همبستگي
و مبارزه و
عشق به آن
آب و خاك
است را بلد باشيم،
انتظار زيادي
است؟ اينكه
معناي آنچه
را ميخوانيم
بلد باشيم
خواستة
بيجايي است؟
سرود اي
ايران كلاً
پانزده بيت بيشتر
نيست،
غالباً هم
بطور كامل
خوانده نميشود
و به همان
پنج بيت
نخست اكتفا
ميگردد. ولي
آخر همين پنج
بيت را هم بلد
نيستيم بخوانيم:
در
بيت اول: اي
ايران اي
مرز پر گهر،
اي خاكت
سرچشمة هنر
را
ميخوانيم:
اي ايران اي
مرز پر گهر،
اي خاك از
سر چشمة هنر
در
بيت سوم
يعني همانجا
كه بايد يك
اي كشيده
بخوانيم و
صدا را يك
پرده بالا
ببريم، مشكل
اساسي شروع
ميشود. معمولاً
كساني كه
نفسشان نميكشد
سكوت ميكنند
و نود در صد از
آن عدة
ديگري هم كه
تصميم قطعي
دارند وظيفة
ملي ميهني
خود را اجرا
كنند و همة
سرود را
بخوانند به
اين بيت كه
ميرسند دچار
اشتباهات
عجيب و غريب
ميشوند و
مصرع«اي،
دشمن ار تو
سنگ خارهاي،
من آهنم» را
به هر شيوه
كه توان و
سليقهشان
اجازه دهد ميخوانند
مثل: اي
دشمن است تو
سنگ خاره
ميهنم، يا اي
دشمنم تو سنگ
خارهاي من
ميهنم، يا اي،
دشمن است و
خاره است و
آهن است! يا
انواعديگر.
مصرع
اول بيت بعد
«مهر تو چون
شد پيشهام»
تبديل ميشود
«مهر تو چون
شد بيشهام»
يا «ريشهام»
و همينطور
بگيريد تا به آخر،
هر كس به
اندازة
بضاعت خود در
كار سرايندة
سرود دستكاري
ميكند
بطوريكه در
پي خواندن اي
ايران بجاي
احساس غرور،
غمگين ميشوي
كه مگر چنين
چيزي امكان
دارد؟
شما
را بخدا اين
پنج بيت
ساده را بهقول
دوران مدرسه
از بر كنيد و
در هر كوچه و
بازار و عروسي
و پارتي هم
آنرا علم نكنيد.
يادتان ميآيد
آن زمانها
كه چون به
سينما ميرفتيم
مجبور بوديم
بهپا خيزيم
و سرود
شاهنشاهي را
بشنويم. حتي
در آن زمان
نيز تصميم
درست بر اين
گرفته شد كه
نواختن سرود
شاهنشاهي يا
سرودهاي ملي
را براي
موقعيتهاي
خاص نگه دارند.
نظري بود
گفتم تا چه
قبول افتد و
چه در نظر
آيد.
June 16, 2002 سازمان
ديدهباني
حقوق بشر در
نيويورك روز
سيزده جون
بيانيهاي
منتشر كرده و
براي
مطبوعات
فرستاده
است كه در
آن به شوراي
نگهبان
بابت وتو
كردن
لايحهاي كه
در مجلس
شوراي
اسلامي
براي از
ميان برداشتن
شكنجههاي
رايج در
زندانهاي جمهور
سازمان
ديدهباني
حقوق بشر در
نيويورك روز سيزده
جون بيانيهاي
منتشر كرده و
براي
مطبوعات
فرستاده است
كه در آن به شوراي
نگهبان بابت
وتو كردن
لايحهاي كه
در مجلس
شوراي
اسلامي براي
از ميان
برداشتن
شكنجههاي
رايج در زندانهاي
جمهوري
اسلامي
تصويب شده
بود اعتراض كرده
است. اين
لايحه كه بهقصد
محدود كردن
شكنجه و
وادار كردن
متهمين به
اقرار غير
واقعي به
جرمهايي كه
احتمالاً
بسياري
موارد اصلاً
رخ ندادهاند
طرح شده بود
توسط دوازده
عضو شوراي
نگهبان رد
شد. اين
دوازده تن
موظفند
تصويبات
مجلس شوراي
اسلامي را
بررسي كنند و
مراقب باشند
كه هيچيك از
قوانيني كه
در ايران
اجرا ميشود
مخالف شرع
نباشد. شوراي
نگهبان در رد
اين لايحه
چنين
استدلال
كرده است كه
چون در صورت
قانوني شدن
اين لايحه،
قدرت قضات
شرع در
پذيرفتن بهقول
دستگاه
قضايي
اقارير
متهمان ،محدود
ميشود لذا
قابل پذيرش
نيست. در
نتيجه لايحه
براي تجديد
نظر به مجلس
شوراي
اسلامي
برگردانده
شد تا كميتة قضايي
مجلس به
بررسي آن
بپردازد.
هَني
مگالي Hanny
Megally
مدير اجرايي
بخش
خاورميانه و
شمال
آفريقاي
ديدهباني
حقوقبشر اين
عمل شوراي نگهبان
را چشم بستن
واضح و آشكار
بر قوانين
بينالمللي
و قانون
اساسي خود
جمهوري
اسلامي
خوانده كه
اقرار گرفتن
را زير شكنجه
و آزار را منع
كرده است و
چنين
استدلال ميكند
كه در اين
صورت قضات
شرع اقارير
متهمان را به
عنوان سند در
دادگاه
خواهند
پذيرفت
هرچند اين
گفتههاي
زير فشار و
شكنجه به
زبان آمده
باشد كه
آشكارا نشان
از غير واقعي
بودن آنها
دارد. جالب
اينجاست كه
تصميم شوراي
نگهبان بر
خلاف تعهدات
خود جمهوري
اسلامي به
عنوان يك
كشور عضو
كنوانسيون
سازمان ملل
است كه بر
عليه هر نوع
شكنجه،
مجازات و
رفتار خشونتآميز
و غير انساني
كه اصطلاحاًCAT خوانده
ميشود
گذرانده شده
است. مادة
دوي اين
كنوانسيون
از كشورهاي
عضو ميخواهد
كه با
گذراندن قوانينلازم
از اعمال هر
گونه شكنجه
توسط مجريان
قانون يا هر
صاحب قدرت
ديگر جلوگيري
كنند. مادة
چهار اين
كنوانسيون نيز
صريحاً اعلام
ميكند كه
كشورهاي عضو
بايد كساني
را كه اقدام
به شكنجه ميكنند
به عنوان
مجرميني كه
مرتكب جنايت
ميشوند به
سختترين
مجازاتها
محكوم كنند.
با
توجه به
نكات گفته
شده، ديدهباني
حقوق بشر
نگراني شديد
خود را در اين
زمينه كه با
رد لايحة
مذكور شكنجه
و اعمال ضدانساني
در جمهوري
اسلامي
ايران
همچنان
ادامه خواهد
يافت اعلام
كرده است.
توصية اين
سازمان به
دولت آقاي خاتمي
اين است كه
با تصويب
قوانين شفاف
و روشن نقصي
كه هم اكنون
در اصل سی و
هشت قانون
اساسي و
قوانين
جزايي
كشوروجود
دارد را بر
طرف كند تا
قضات شرع،
مجريان
قوانين
جزايي و
كاركنان زندانها
با
سوءاستفاده
از اين
كمبودها، و سكوت
قوانين در
منع شكنجه
به عنوان
مجازات،
خودسرانه و
يا با اجازه
به جان و
مال و ناموس
ملت ايران
تجاوز نكنند. بر
اساس اصل سی
و هشت قانون
اساسي
جمهوري
اسلامي
شكنجه دادن
دستگير شدگان
براي گرفتن
اقرار ممنوع
است. تازه
همين اصل كه
خود دست
شكنجهگران
را براي
اجراي شكنجه
در موارد
بيشمار ديگر
باز ميگذارد،
در همان يك
مورد ممنوع شده
هم اجرا نميشود
چه برسد به
موارد ديگر.
بر
اساس همين
گزارش ديدهباني
حقوق بشر
شكنجه و آزار
متهمان و
دستگير
شوندگان در
ايران امروز
يك روية
جاري وعادي
است و علت
آن نبودن
قوانين
بازدارندة
درست است.
بردن
لايحة مذكور
به مجلس
شوراي
اسلامي براي
بسياري از
كوشندگان و
سازمانها
طرفدار حقوقبشر
روزنة كوچكي
راباز كرده
بود كه بهيمن
وجود شوراي
نگهبان آن
روزنه نيز
بسته شد.
البته
ناگفته
نگذارم كه
حتي اگر اين
لايحه به
تصويب نيز ميرسيد،
هنوز و كماكان
داراي نواقص
بيشماري بود
از جمله
اينكه اين
لايحه شامل
گروهي از
متهمان نميشد.
اينگروهي
چه كساني
هستند؟ بهقول
رژيم:
«وابستگان به
مذاهب ضاله»
كه ميدانيم
منظورشان
اقليت بهايي
است،
«محاربان
باخدا» كه
شامل بسياري
از مخالفان
رژيم و
مبارزان
سياسي است،
متهمان به
جاسوسي كه
اتهامي
بسيار كلي
است و ميتواند
هر كس را كه
دستگاه
جمهوري
اسلامي بخواهد
شامل شود. ميبينيد
بار ديگر ثابت
شد و من براي
چندمين بار
از همين تريبون
تكرار ميكنم
كه در
كشورهايي كه
قوانين جاري
بر اساس
قوانين ديني
نوشته و اجرا
ميشوند
نبايد منتظر
معجزه بود و
به اصلاحطلباني
كه در لباس
مذهب به
ميدان ميآيند
نيز نبايد
دخيل بست.
June 9, 2002 پس از مدتي
كار و فعاليت
فرصتي دست
داد براي
سفري كه به
قول معروف
هم فال بود و
هم تماشا
پس
از مدتي كار
و فعاليت
فرصتي دست
داد براي
سفري كه به قول
معروف هم
فال بود و هم
تماشا. نخست
سري به صفحات
شرق امريكا
زدم و در
كنفرانس سه
روزه و دو
سالانة
انجمن
مطالعات
ايران شركت
كردم، از
ديدار مجدد
يارانيكه
در سراسر
امريكا و اروپا
سرشان گرم
كاريست لذت
بردم و از
آخرين
دستاوردهاي
ايرانيان
پژوهشگر كه
طي اين
سالها با
فعاليتي
چشمگير در كار
تدوين و چاپ
كتاب و
رسالات و
مقالات
هستند آگاه
شدم. پس از
آن به
پايتخت
ممالك محروسة
انگلستان
سري زدم كه
بدون برنامه
ريزي قبلي
با پنجاهمين
سالگرد سلطنت
ملكه
اليزابت دوم
و جشنهاي سه
روزة دربار
و دولت
انگلستان بههمين
مناسبت
همزمان شد.
نميدانم
اين رويداد
از سوي رسانههاي
اينجا چه
پوششيگرفت،
ولي در خود
انگلستان و
بههمت
رسانههاي
همگاني
انگليسي ما
تقريباً يك
هفته جز از
اين حكايت
نشنيديم
ونديديم بهگونهاي
كه غير از
جشنهاي
باشكوهي كه
در جريان
بود، از تمام
زير و بم
داستان و
حكايتهاي
پشت پردة
اين ماجرا
نيز سر در
آورديم.
اين
رويداد در دل
من ايراني
چندين حس
مختلف را زنده
كرد: نخست
اندوهي
آميخته به
حس حسادت بر
قلبم سايه
افكند: دروغ
به شما نيست،
حسادت از
مشاهدة اين
حقيقت كه ميتوان
در مملكتي
حكومت
سلطنتي داشت
و زيباترين
جلوة دموكراسي
را در كنار آن
تجربه كرد؛
در نگرشي
ديگر اندوهي
آميخته به
تأسف كه چرا
انسانهايي
در جهان
شايستگي و توانايي
داشتن موهبتهايي
را دارند كه
مردم كشور من
و بسياري از
كشورهاي
ديگر از آن
محرومند؛ سپس
اندوهي آميخته
به حس
قدرداني
نسبت به ملت
انگليس كه
با چه
بردباري و چه
متمدنانه و
آرام دربار
سلطنتي خود
را با خواست زمان
پيش ميبرند
و ملكه و
خانوادهاش
را -كه از
ديدگاه آنان
نمادي از
همبستگي اين
مملكت هستند
ولي در عين
حال درخشكي
و عبوس بودن
و برخورد
سردشان
زبانزد همه
است- با
فشاري
مؤدبانه،
آنگونه از
انگليسيها
ديدهايم و
به
خاطرداريم
بسوي مردمي
شدن و يكي
شدن با خود
پيش ميبرند.
جالب اينكه
در اين
نوآوري مردم
انگلستان
حتي از دربار
سلطنتي خود
نيز پيشي
گرفتهاند و
به آنان درس
دادهاند.
و
بالاخره
اندوهي
آميخته به
حيرت در خود
حس كردم:
هنگامي كه
دوشنبه شب
در ساعات
آغازين جشنهاي
طلايي و يا بهقول
خودشان Golden
Jubilee در
كاخ
باكينگهام
براي نخستين
بار بروي
متجاوز از
چهارده هزار
تماشاگر باز
شد و همگي به
محوطة چمن
كاخ
راهنمايي
شدند، رويداد
بيسابقهاي
را به چشم
ديدم كه
گامي واجب و
لازم براي
اين نزديكي بود.
روز بعد كه
براي گردش
به باغ كاخ
رفتم بر خلاف
انتظارم با
كوهي از
زباله و جلوههاي
خرابكاري
مواجه نشدم.
افزون
بر اين، كنسرت
موسيقي پاپ
و راك با
شركت
هنرمنداني
كه شايد هرگز
تصور اين را
هم نميكردند
روزي در خانة
ملكة
انگلستان
برنامه اجرا
كنند، از
ديدگاه من
يك رويداد
تاريخي بود.
در لحظات
پاياني اين
كنسرت، كه
بيبيسي
آنرا مهمترين
شب زندگي
موسيقي پاپ
انگلستان
خواند،
هنگامي كه
اليزابت دوم
به روي صحنه
رفت و در
كنار پل مك
كارتني ايستاد،
ميليونها
تماشاگر
برخورد دو
نماينده از
دو دنياي
متفاوت را
ديدند و شاهد
آشتي
عاليترين
نمايندة
نهاد اجتماعي
سنتي
انگلستان با
نمايندة
نهاد ضد سنت
و فرهنگ و
اجتماع آن
يعني
خوانندگان
راك و پاپ
شدند. اين پارتي
بيسابقة
درباري نقطة
پاياني بر
نقش موسيقي
راك بهعنوان
مبارز و مخالف
و عصيانگر زد.
سه نسل
درباري از پرنس
فيليپس تا
زَرا فيليپس
به نواي سه
نسل خواننده
و نوازندة
راك از سِر
پل مككارتني
تا بچه گربههاي
اتميك زدند
وجنبيدند و
آشكارا لذت
بردند.
اين
روزگار چه
بسا دورتر از
روزگاران
نوجواني ما
بود كه راك
اندرُل تازه
متولد شده
بود و از
ديدگاه نسل
ميانسال و
مسن يك
موسيقي بيمغز،
خطرناك، بيريشه
و عوضي بشمار
ميرفت، که توانايي
دركش را
نداشتند.
اين
روزگار چه
بسا دورتر از
روزگاراني
است كه
اهالي
دربارها،
سياستمداران
و روشنفكران
به موسيقي
كلاسيك گوش ميكردند
و اگر ميخواستند
خيلي
ناپرهيزي
كنند سراغ
فرانك
سيناترا ميرفتند.
ولي امروز پل
مككارتني
براي ملكه ميزند
و ميخواند،
سر التون جان
براي پرنسس
ديانا ترانه
ميسرايد و
توني بلر
نخست وزير
انگلستان
گيتار
الكتريكي مينوازد.
ملكة
انگلستان
تقريباً
همزمان با
تولد موسيقي
راك اندرول
به تخت نشست
و هر دو در اين
نيم قرن به
اتفاق رشد كردند.
در گذر اين
نيم قرن،
اين
نمايندگان
دگر انديش
چارهاي
نديدند جز اين
كه در ميان
راه به
يكديگر برسند:
در نتيجه در
حالي كه
دختران و
پسران عادي
به دربار
انگليس راه
پيدا ميكنند،
نسل راك
اندرُل هم
هيجانات و
انرژي
فراوان خود را
براي بهراه
انداختن
كنسرتهايي
در جهت ياري
رساندن به
قحطي زدگان
آفريقا و يا
مبارزه با
بيماري ايدز
بكار ميگيرد.
در نتيجه هر
دو به گونهاي
زيبا انساني،
خاكي، زميني
و ملموس شدهاند.
June 2, 2002 همسرم و چند
تن از
همكلاسان
سابقش دور هم
نشستهاند و
بهياد
دوران بچگي
خاطرات خود
را مرور
ميكنند
همسرم
و چند تن از
همكلاسان
سابقش دور هم
نشستهاند و
بهياد دوران
بچگي خاطرات
خود را مرور
ميكنند. ميدانم
دير يا زود،
صحبت به
مدير و ناظم
و معلمها
خواهد كشيد و
عاقبت همگي
سروقت مصفا
خواهند رفت.
اين آقاي
مصفا را من
هرگز نديدهام
ولي گمان ميكنم
بهتر از هر كس
ديگري او را
ميشناسم و
با كارهايش
آشنايم.
مصفا، دبير
ادبيات همسر من
و دوستانش،
از آن آموزگاران
بسيار سختگير
و خشن بوده،
از قرار معلوم
دست بزن هم
داشته و از
همه بدتر
شاگردانش را
با بدترين
صفات و القاب
صدا ميزده
است. هيچيك
از شاگردانش
از گزند زخم
زبان
نيشدار، پسگردنيها،
لگدها، ضربههاي
تركة آلو،
جريمههاي
كتبي و چند
بارنويسي او
در امان
نبودهاند.
وقتي اين
مردان بزرگ
حرف مصفا را
ميزنند،از
خشم فرو
خوردهاي كه
در سخنانشان
حس ميشود،
ميتوان
فهميد در
دوران كودكي
و نوجواني تا
چه حد تحقير شدهاند
و آزار ديدهاند.
آنها هيچگاه
با لبخند از
مصفا ياد نميكنند،
در حالي كه
از او بيش از
ساير مربيان
خود حرف ميزنند.
گويي زماني
كه درد
مشتركشان را
با هم فرياد ميزنند،
از اينكه در
تحمل آنهمه
عذاب تنها
نبودهاند،
آرامشي پيدا
ميكنند و بر
جاي زخم
روان
تجاوزديدة
خود مرهمي ميگذارند.
اما
آنچه درد اين
مردان را
زيادتر ميكند،
بيتوجهي
پدر و مادر به
شكايات آنها
و گاهي هم
موافقت ضمني
آنها با آموزگار
در اجراي
تنبيههاي
بدني و روحي
و آزار و اذيت
است. طفلكهاي
معصوم، حتي
اجازه نمييافتند
از رفتار
بدآموزگار
خود در خانه
حرفي بزنند،
چون يك
توسري هم از
پدر و مادر ميخوردند
كه: «اگه بچة
آدم باشي
تنبيه نميشي!
تقصير خودته
حيوون!»
يادآوري
خاطرات مصفا
دارد به
پايان ميرسد
كه باز جملة
معروف را از
دهان يكي از
آنها ميشنوم:
«با وجود همة
اينا، هر چي
ياد گرفتيم و
امروز بلديم رو
از مصفا داريم!»
شما
فقط فكر اين
را بكنيد كه
چند نسل و
چندين صد هزار
انسان در آن
شرايط تحصيلي
درس خواندند
و بزرگ شدند!
اگر ما بچههاي
معصوم بجاي
كتك خوردن
از معلم و
دبير و مدير
محبت ميديديم،
اگر بجاي خفه
كردنمان در
سر كلاس درس
هنگامي كه
نظري ميداديم
رخصت حرف
زدن مييافتيم،
اگر بجاي
مدرسه رفتن
از سر ترس با
عشق و شور و
شوق در سر
كلاسها مينشستيم،
اگر در خانه
و مدرسه و
خيابان به
كمترين حق
انساني ما
يعني زندگي
همراه با
بالندگي و
سرفرازي و
آزادي
احترام ميگذاشتند
چه چيزها كه
در روند تاريخ
معاصر ايران
عوض نميشد.