April 27, 2003 برايتان خبر
خوش دارم: روز
پنجشنبة اين
هفته از دفتر
«سازمان
ديدهباني
حقوق بشر -
طرح آزادي
بيان» Human Rights Watch /Free Expression
Project اطلاع دادند
كه دكتر اسماعيل
خويي شاعر
نامدار معاصر
ايراني مقيم لندن
كه من او را
براي براي
دريافت
جايزة ه
برايتان
خبر خوش دارم:
روز پنجشنبة
اين هفته از
دفتر «سازمان
ديدهباني
حقوق بشر- طرح
آزادي بيان» Human
Rights Watch /Free Expression Projectاطلاع
دادندكه
دكتر اسماعيل
خويي شاعر
نامدارمعاصر
ايراني مقيم
لندن كه من او
را براي براي
دريافت
جايزة هلمن
- همت سال
۲۰۰۳
Hellman -Hammett
Grants 2003نامزد
كرده بودم بهعنوان
برندة اين
جايزة با
اعتبار
برگزيده شده
است.
ليليان
هلمنLillian Hellman و داشيل
همتDashiel
Hammettدو
نويسنده و
زوج روشنفكر
برجستةامريكايي
بودند كه در
سالهاي اوجگيري
بحران مك
كارتيزم و
ايجاد كميتة
تحقيقات ضد
امريكايي- كه
زير نظر
سناتور يوجين
مككارتي
تشكيل شده
بود- دچار
ممنوعيتها و
محدوديتهاي
بسيار شدند و
چاپ آثارشان
مدتها ممنوع
گرديد. به همين
سبب طبق
وصيت اين دو
نويسنده، با
ماترك آنها
بنيادي بهوجود
آمد تا هر سال
با اعطاي
جوايزي در سطح
جهاني به
نويسندگان،
شاعران،
هنرمندان و
روزنامهنگاراني
كه در سراسر
دنيا بهسبب
عقايد سياسي
خود مورد آزار
و بدرفتاري
رژيم حاكم بر
مملكتشان
قرار مي گيرند
و از چاپ
آثارشان در
وطن خودشان
جلوگيري ميشود
و در نتيجه در
مضيقه مالي
قرار ميگيرند،
ياري رساند.
در
سال
۱۹۸۹
، هيأت
امناي اين
بنياد از
«سازمان ديدهباني
حقوق بشر -
طرح آزادي
بيان» -كه بر
عليه سانسور
در امريكا و
سراسر دنيا
مبارزه ميكند-
خواستند طرحي
پايهريزي
كند تا براساس
آن خواستة
اين دو
نويسنده
برآورده
گردد. اين
سازمان هم
اكنون
ساليانه
دويست هزار
دلار جايزة
نقدي به
نويسندگان
سراسر دنيا
هديه ميكند.
از سال
۱۹۸۹
تا
امروز بيش از
چهار صد
نويسنده در
پنجاه و چهار
كشور جهان
اين جايزه
را (كه به
تفاوت بين
هزار تا ده هزار
دلار بوده
است) گرفتهاند.
علاوه بر اين
كمك مالي،
طرح مذكور،
با اعلام نام
يكايك
برندگان،
موجب ميشود
تا توجه
همگان به
آزار و
بدرفتاري و
سانسور موجود
در كشورهاي
مختلف در
سراسر دنيا
جلب شود. در
حالي كه
معدودي از
برندگان
تقاضا مي
كنند به
دلايل
امنيتيي
نامشان فاش
نگردد،
بسياري ديگر
از اين
موقعيت براي
فاش كردن
موارد نقض
حقوق بشر در
كشور خود بهره
مي گيرند.
برندگان
جوايز به
تشخيص يك
هيأت پنج
نفرة داوران
وابسته به
كميتة
مشاوران
سازمان ديدهباني
حقوق بشر، در
دو گزينش
مقدماتي و
نهايي، از
ميان افرادي
كه از سراسر
دنيا و توسط
پشتيبانان
علاقهمند به
اين طرح
پيشنهاد
گرديدهاند
انتخاب ميشوند.
تا
امروز از
ايران به
ترتيب احمد
شاملو (در سال
۱۹۹۱
)،
نادر نادرپور
و نسيم
خاكسار (در
سال
۱۹۹۳
)،
شهرنوش
پارسيپور و
سعيدي
سيرجاني (در
سال
۱۹۹۴
)، هادي
خرسندي،
فرهنگ فرهي
و مرتضي
ميرآفتابي
(در سال
۱۹۹۵
)،
مينا اسدي،
پري سكندري
و علياصغر
حاج
سيدجوادي (در
سال
۱۹۹۶
)،
هوشنگ گلشيري
و عباس معروفي
(در سال
۱۹۹۷
)،
سيمين
بهبهاني،
فرج سركوهي و
فرشته ساري
(در سال
۱۹۹۸
)،
اكبر گنجي،
سيد ابراهيم
نبوي،
ماشااله شمس الواعظين
و حميد
رضاجلايي پور
(در سال
۱۹۹۹
)،
محسن كديور و
عبدالكريم
سروش (در سال
۲۰۰۰
)
اين جايزه را
گرفتهاند.
سال
۲۰۰۱
ايران
برندهاي
نداشت، جوايز
سال
۲۰۰۲
به
مهرانگيز
كار، روشنك
داريوش و
فاطمه گوارهاي
تعلق گرفت.
امسال نيز
دكتر اسماعيل
خويي برگزيده
شد. با
شادباشي به
اسماعيل خويي
و همة
ايرانياني كه
براي برقراري
آزادي و
دمكراسي در
ايران كوشش ميكنند.
April 20, 2003 حتماً نام
باب مارلي (Bob
Marley) خوانندة
سياهپوست
ضد جنگ و
صلحطلبي كه
چندين سال
پيش در
جامائيكا
كشته شد را
شنيدهايد؟
يكي از راستامنها(Rasta
man)، كه با
تبعيض
نژادي
مبارزه مي كنند
حتماً
نام باب
مارلي (Bob Marley)
خوانندة
سياهپوست
ضد جنگ و صلحطلبي
كه چندين سال
پيش در
جامائيكا
كشته شد را
شنيدهايد؟
يكي از
راستامنها(Rasta
man)، كه
با تبعيض
نژادي
مبارزه مي
كنند! حتماً
هم ميدانيد
كه به ترانههاي
آنها هم ميگويند
ريگه (Reggae) . يكي از
زيباترين
ترانههاي
باب مارلي را
كه بسيار دوست
ميدارم براي
شما ترجمه
كرده ام و هوس
دارم امروز
بجاي سخنان
خودم سخن او
را بشنويد:
تا
وقتي آرماني
كه ميخواهد
يك نژاد برتر
و
نژاد
ديگر پستتر
باشد، براي
هميشه از
اعتبار نيفتد
و فراموش نشود،
همه
جا جنگ است،
چه بسيار جنگ
است!
تا
روزي كه بين
ملتها،
شهروند
درجة يك و
درجة دو وجود
دارد،
تا
روزي كه رنگ
پوست يك
انسان،
مفهومي
بيش از رنگ
چشمهايش
دارد،
بايد
بگويم كه
همه جا جنگ
است! جنگ،
جنگ.
تا
روزي كه
ابتداييترين
حقوق بشر،
بي
اعتنا به
نژاد او،
به
تساوي بين
همه تقسيم
نشود
همه
جا جنگ است!
تا
روزي كه
رؤياي صلح
پايدار،
شهروندي
جهاني،
قوانين
بينالمللي،
چون
سرابي
دلپذير باقي
بمانند
كه
بايد دنبال
شود، ولي
هرگز به دست
نيايند،
همه
جا جنگ است
و چه بسيار
جنگ است!
تا
وقتي
رژيمهاي بي
اصل و غم
افزايي كه
برادران ما
را
در آنگولا،
موزامبيك و
افريقاي
جنوبي
اسير
كردهاند،
سرنگون
نشوند
همه
جا جنگ است.
جنگ
در شرق،
جنگ
در غرب،
جنگ
در شمال،
جنگ
در جنوب،
همه
جا جنگ خواهد
بود. همه جا
جنگ خواهد
بود. همه جا!
تا
از پستي سر
برآوريم، به
اوج برسيم و
نيرومند شويم.
دردسر
كافيست،
نيازي
به دردسر و
جنگ نداريم،
من
ميگويم،
شما
هم فرياد
برآوريد كه
بدون همراهي
شما،
حايت
ما غمانگيز
خواهد بود:
«ما
به دردسر
نيازي
نداريم
آنچه
ما نياز داريم
عشق است.»
April 13, 2003 يكي از مردان
پير خردمند
خانوادة ما
تكيهكلامي
داشت كه طي
هفتة گذشته
بيش از هر
زمان ديگر به
يادم مي آمد
يكي
از مردان پير
خردمند
خانوادة ما
تكيهكلامي
داشت كه طي
هفتة گذشته
بيش از هر
زمان ديگر به
يادم مي آمد.
او هر گاه كسي
را ميديد كه
بر سر رويدادي
به هيجان آمده
است و شور و
حالي دارد،
سري به آرامي
تكان مي داد و
ميگفت: «پشيموني
نباشه!» در
دوران پر شر و
شور جواني از
اين واكنش
پيرمرد خوشم
نمي آمد و پيش
خود فكر مي
كردم: «زيادي
بدبين است!»
امروز اما خود
را عجيب با او
همزبان مي
بينم كه گفتهاند:
«آنچه جوان در
آينه مي بيند،
پير در خشت
خام ديده است.»
امروز كه دلم
مي خواهد
فريادي به
بلندي لُسآنجلس
تا بغداد بكشم
و براي مردم
ستمديدة عراق
كه سقوط بغداد
را به چشم
ديدند و لذت
حذف يك
ديكتاتور را
حس كردند
پيامي داشته
باشم و بگويم: «ما
نيز چنين روزي
را ديديم و
پشت سر
گذاشتيم، ملت
ايران و
شهروندان
تهران و
شهرهاي ديگر
هم روزي در پي
سقوط شاه به
خيايان
ريختند و سرمست
از بادة پيروزي
و انقلاب به
يكديگر
شيريني تعارف
كردند، بوق
زدند، پرچم
هوا كردند،
شادي كردند و
در همان اوج
سرمستي
بدترين
انتخاب را
كردند.
اشتباهي كه ربع
قرن است
برايمان
پشيماني بار
آورده است. و
شما ملت عراق
كه طعم
انتخابات
آزاد، مزة
شيرين آزادي،
لذت جانبخش
انتقاد كردن و
نظر دادن بدون
ترس و واهمه
را نچشيدهايد،
شما كه به جرم
سخن راست گفتن
به زندانهاي
مخوف صدام
افتاده ايد،
شما كه براي
حفظ اصالت
قومي و مذهبي
خود زير سختترين
شكنجهها و
قتلعامها
قرار گرفتهايد،
چشمانتان را
باز كنيد، از
سر شوق و شور
انقلابي و
سرنگوني ديكتاتور
به دامان كس
يا كساني بند
نشويد كه فردا
روزي از سر
پشيماني بر سر
خود بكوبيد و
سرخورده شويد.
پيامم براي تو
روشنفكر
عراقي است كه
در روز سقوط
بغداد در
خيابانها
نديدمت، براي
تو زن مبارز
عراقي است كه
از بسياري از زنان
منطقة
خاورميانه
تحصيل كردهتر
و آگاهتري و
ترا هم در
خيابانها
نديدم. آنچه
در خيابانهاي
بغداد و بصره
و كركوك و
ديگر شهرها
ديدم را دوست
نداشتم چون به
نظرم آمد آنها
كساني هستند
كه براي غارت
يخچال و صندلي
و ديگ و سهپايه
به خيابان
ريخته بودند.
پشيماني
نباشد براي تو
اي عراقي كه
از فشار
گرسنگي و
تشنگي و نداري
به استقبال
سرنوشتي رفتي
كه حتي نمي
داني براي تو
چه در انبان
دارد. قضيه
پيچيدهتر از
آنست كه به
عقل تو كودك
پا برهنه اي
كه از ديدن
تصويرت در
تلويزيون شاد
مي شوي برسد.
اشتباه
روشنفكران ما
بخاطر حمايت
از تندروان
مذهبي به
رهبري آيتالله
خميني مرگبار
بود ولي براي
غيبت زنان و
مردان
روشنفكر
عراقي در صحنه
نيز نتوانستم
جز اشتباه صفت
ديگري بيابم
كه اين تصاوير
را ديدند و
هيچ نكردند.
صحنه پر بود از
سرباز و
گرسنگان بيلباس
و كفش كه در
حال غارت
بودند و در پي
آن قتلهاي از
سر
انتقامجويي.
در اين بازار
شام خلاُ و
هرج و مرج
ناشي از نبود
نظم و قانون
شما مردان و
زنان وطنپرست
و متفكر عراقي
كجا بوديد؟
ميخواهم
به مردم عراق
پيام بدهم كه
از تجربة ما
ياد بگيريد،
با عقل سليم و
آينده نگري
براي كشورتان تصميم
بگيريد و نه
از سر اين كه «صدام
برود هر كه
بيايد بهتر از
اوست!». خود را
در چالة
تندروان مذهبي،
دشمنان
يكپارچگي ملت
عراق، تجزيهطلبان
نيندازيد كه
جان بهدر
بردن از اين
اشتباه
كاريست
كارستان.
جنگ
چيز بدي است،
كشت و كشتار
بسا بدتر از
آنست ولي مشكلات
فرداي جنگ ترس
آور است. يك چيز
ديگر هم از
جنگ فاجعه
برانگيز هشت
سالة ايران و
عراق به ياد
دارم و آن عرض
تبريك و تسليت
تؤامان بود.
يادتان مي آيد؟
انگار امروز
معني آنرا هم
ميفهمم.
ماجراي
بركناري صدام
حسين و سقوط
بغداد نيز
تبريك و تسليت
مي طلبد:
تبريك براي از
ميان برداشتن
يك ديكتاتور و
تسليت براي از
بين رفتن جان
اين همه
عراقي،
امريكايي و
انگليسي كه
بسيارانشان
منافعي در اين
معركه
نداشتند.
April 6, 2003 چند روز پيش
مقاله اي از
مارك فررو
اندشمند و پژوهشگر
معاصر برجستة
فرانسوي
ميخواندم كه
نگرش اين
انسان را به
جهان پر آشوب
امروز و تحليل
او از آنچه كه
در اين سالها
به شهادتش نشسته
ايم را نشان
مي داد
چند
روز پيش مقاله
اي از مارك
فررو اندشمند
و پژوهشگر
معاصر برجستة
فرانسوي ميخواندم
كه نگرش اين
انسان را به
جهان پر آشوب امروز
و تحليل او از
آنچه كه در
اين سالها به
شهادتش نشسته
ايم را نشان
مي داد. فررو بر
اين باور است
كه تا بدون
داوري ارزشي
به مطالعة
آنچه ديروز و
امروز داشتيم
و داريم
ننشينيم
توانايي
دريافت آنچه
فردا در
انتظارمان
هست را پيدا
نخواهيم كرد.
او مبناي چنين
بحثي را بر
اساس تعريف سه
صفت بارز
انسان امروز
گذاشته است و
ميگويد:
«نخست بايد
دريافت كه فرق
بين تعصب و
كينه و نفرت
چيست. چون اين
سه چيز واحدي
نيستند، ولي
هر سه سرچشمة
واحدي دارند و
آن ناداني و
جهل است و ترس
از ديگري.
تظاهر هر سة اينها
نيز به يك
صورت واحد
بروز ميكند
يعني قهر كه
مي توان آنرا
در كشتار و
حذف فيزيكي
ديگري ديد.
تعصب و كينه و
نفرت را ميتوان
در همه جا و
ميان همة
انسانها ديد
و بر خلاف
آنچه سعي در
نشان دادنش ميشود
منحصر به يك
منطقه و يك
مذهب نيست.
شما نشانه هاي
تعصب و كينه و
نفرت را در يك
دوران به شديدترين
وجه در مسيحت
مشاهده كرده
ايد. در هند،
هندوهاي
تندرو در همين
دهه هاي اخير
خشونت بارترين
چهرة خود را
به نمايش
گذارده اند.
خانم اينديرا
گاندي را يك
متعصب هندو به
قتل رساند. در
ميان تندروان
يهودي نيز
واكنشهايي
اين چنين را
شاهد هستيم.
اسحاق رابين
نخست وزير صلحطلب
اسراييل را يك
يهودي تندرو
به قتل رساند.
اين
ها همه نشانة
آنست كه اگر
انسان به بر
سركشيها و
قدرت طلبيها
و نفرتهايش
مهار خرد و
شفقت و انصاف
را نزند متعصب
مي شود.
اين
نظرية بسيار
قابل تعمق
فررو در سطح
فردي است. او
اما اين نظريه
را در سطح
مردان و زنان
قدرتمند و
صاحب منصب نيز
تعميم مي دهد و
مي گويد:
انسانها
معمولا كمتر
خود اين مهار
را بر خويشتن
ميزنند و اگر
هم بزنند در
اثر دسترسي به
قدرت و جذابيتي
كه قدرت دارد
آنرا از كف
ميدهند و
موجوداتي
خودشيفته
ميشوند كه به
خود اين رخصت
را ميدهند تا
مهار را بردارند
و نفس جاهطلب
را بيهيچ
مانعي بتازند.
ولي مارك فررو
مثل هر انديشمند
ديگري هنگامي
كه به اين
نقطه مي رسد
ناچار است
براي مشكلي كه
مطرح كرده راه
حلي ارائه دهد
و اين راه حل
او هماني است
كه هر انسان
آزادانديشي
را خوش مي آيد.
فررو ميگويد:
«در مورد اين
صاحبان قدرت
كه علاقه اي
به مهار زدن
به سركشيهاي
خود ندارند،
اين وظيفه به
ديگران يعني
آحاد مردم
كشور و
شهروندان
موكول ميشود.
اين ديگران
هستند كه بايد
افراد بر سر
قدرت را مهار
كنند، آنهم بهصورت
فردي و گروهي
و كثرت
گرايانه،
يعني با برقراري
دمكراسي و
مردم سالاري
كه از يك
حكومت جمهوري
بر مي آيد
بدون هيچ پسوند
و پيشوند. نه
جمهوري
اسلامي، نه
جمهوري خلق،
نه جمهوري
مردمي، نه
جمهوري
دمكراتيك
بلكه فقط
جمهوري. ما
اگر مردمسالاري
را پذيرفتيم
در هر كشوري
كه باشيم رنگ و
بوي آنجا را
داريم و هر
چيز به آن
اضافه كنيم در
واقع مردمسالاري
را نقض كرده
ايم.
مارك
فررو همچنين
از يكي ديگر
از سرچشمه هاي
تعصب و تعصبگرايي
نام ميبرد كه
كاش مردان و
زنان سياسي
جهان به آن
اندكي توجه ميكردند:
او ميگويد يكي
از آبشخورهاي
تعصب حضور مستشاران،
كارگزاران،
و نظاميان و
اشغالگران
بيگانه در خاك
يك كشور است
كه هر يك از ما
نمونههاي
بيشماري از
آنرا در همين
تاريخ معاصر
جهان شاهد
بوده ايم.
و من
بر اين نكات
اضافه ميكنم
كه اين همان
خط نامرعي و
حساسي است كه
بين قواي
آزاديبخش و
اشغالگر
تفاوت مي
گذارد.