August 31, 2003 اولين
دوشنبة ماه
سپتامبر روز
کار در ايالات
متحدة
امريکاست که
از قرار در
مقابله با روز
اول مه که از
سوی بلوک شرق
به نام روز
کارگر شناخته
شده بوجود
آمده است
اولين
دوشنبة ماه
سپتامبر روز
کار در ايالات
متحدة
امريکاست که
از قرار در
مقابله با روز
اول مه که از
سوی بلوک شرق
به نام روز
کارگر شناخته
شده بوجود
آمده است.
هنوز پس از صد
سال از آغاز
اين روز،
تاريخ نويسان
در اين که چه
کسي آنرا
بوجود آورده
است اختلاف
نظر دارند.
جدا از
اين درگيريها
آنچه ميخواهم
امروز با شما
دربارهاش
صحبت کنم يک
بيماری يا
اعتياد بسيار
مخرب است به نام
پرکاری که در
زبان انگليسی
از آن با کلمة work
holismنام
میبرند.
بسياری
از پژوهشگران
و متخصصان
هنجارهای
انساني بر اين
باورند که
اعتياد به کار
يکی از سختترين
انواع
اعتيادهاست
که به دليل بد
نبودن ظاهری
آن نه تنها از سوی
ديگران مورد
انتقاد قرار
نمیگيرد که
تشويق هم میشود.
در شرايطی که
بسياری
اعتياد به
الکل يا مواد
مخدر را بهشدت
تقبيح میکنند،
اعتياد به کار
يا عادت به
پرکاری چون يک
بيماری نهفته
و موذی میتواند
زندگي شخصي يا
خانوادگی فرد
معتاد را از
هم بپاشد.
خانم
باربارا رين
هولدReinholdBarbaraروانشناس
مشهور با تخصص
در
هنجارشناسی
يک آزمون يا
تست شناخته
شده دارد که
با انجام آن
میشود فهميد
آيا معتاد به
کار هستيم يا
خير. فکر کردم
بد نيست امروز
اين آزمون را
بهاتفاق
انجام دهيم تا
ببينيم
کداميک از ما
بايد فکری بهحال
خود بکنيم.
لطفاً پاسخهای
مثبت و بلي
خود را جمع
بزنيد:
-آيا
زودتر از موعد
سر کار ميرويد،
تا دير وقت میمانيد
و بيش از آنچه
از شما انتظار
میرود کار میکنيد؟
- آيا
از سپردن کار
به ديگران
وحشت داريد؟
- آيا کمال
گرا Perfectionist
هستيد؟
- آيا ديگر
همکاران و
کارکنان از
دست زياده خواهی
شما در عذابند
و يا مورد
شماتت شما هستند
که به اندازة
کافي کار نمیکنند؟
- آيا از
گرفتن مرخصي
طفره میرويد
و حتي بههنگام
بيماري هم سر
کار حاضر میشويد؟
- آيا حد و
مرز خود را
نمیشناسيد و
اثر کارتان بر
همه جای
زندگيتان مشخص
است؟
- آيا در
رديف بندی
کارهای مهم و
غيرمهم
ناتوان هستيد
و نمیتوانيد
تصميم بگيريد
کدام کار را
بايد نخست انجام
داد؟
- آيا
روابطتان با
ديگران کمتر
شده و افراد
خانواده از
دست شما
عصباني هستند
يا شما را به
حال خود رها
کردهاند؟
- آيا زندگی
اجتماعي و
تفريحات خود
را از دست
دادهايد؟
- آيا توان
استراحت کردن
نداريد؟
- آيا
همواره
دربارة کارتان
فکر میکنيد؟
- آيا قدرت
طنز و شوخي
کردن را از
دست دادهايد؟
- آيا با
کارمندان يا
زيردستانتان
همواره با
انتقاد، بيصبری
و خشونت عمل
میکنيد؟
- آيا دائم
در اين فکر
هستيد که رؤسای
خود را از
خودتان راضي و
خوشحال کنيد؟
- آيا جزو
گروهي هستيد
که معتقدند
پرکاری خيلي
هم خوبست و هر
لحظه بخواهيد
ميتوانيد
کمتر کار کنيد
ولی ديگران میدانند
اين حرف يک
شوخی بيش
نيست.
حالا
اگر جمع پاسخ
های بلی شما
بيشتر از ده
باشد فکری به
حال خود
بکنيد، اگر
جمع پاسخهای
بلي شما کمتر
از سه باشد
جای نگرانی
نيست. بين سه
تا ده خطر
اعتياد به کار
درکمين شماست.
August 17, 2003 در هفتهای
که گذشت
آنگونه که از
قبل انتظار ميرفت،
شورای نگهبان
جمهوری
اسلامی نظر
قاطع خود را
دربارة
پيوستن ايران
به کنوانسيون
جهاني رفع
تبعيض از زنان
صادر کرد و
مهر باطل بر
تصويب نامة
مجلس شورای
اسلامی که
نمايندگانش
خواستار
پيوستن ايران
به اين پيمان
جها
در
هفتهای که
گذشت آنگونه
که از قبل
انتظار ميرفت،
شورای نگهبان
جمهوری
اسلامی نظر
قاطع خود را
دربارة
پيوستن ايران
به کنوانسيون جهاني
رفع تبعيض از
زنان صادر کرد
و مهر باطل بر
تصويب نامة
مجلس شورای
اسلامی که
نمايندگانش
خواستار
پيوستن ايران
به اين پيمان
جهاني بودند
زد. محمد تقي
مصباح يزدی
عضو مجلس خبرگان
رهبری و
تئوريسين
گروه تندروی
حکومت اسلامي
دربارة پيمان
جهاني رفع
تبعيض از زنان
که تا امروز
توسط صد و
هفتاد و چهار
کشور به تصويب
رسيده است گفت:
«اين يک پيمان
استعماری است
که ميخواهد
فرهنگ غربي را
بر ما تحميل کند
و اهانتي است بيشرمانه
به آيات عظام که
فتاويشان
بايد توسط
دنبالهروهاشان
اجرا شود.» روز
جمعه نيز
امامان جماعت
در اين باب تا
توانستند
چهار اسبه
تاختند.
اينگونه
سخنان و
اعتراضها
دست به دست
پيادهرويهای
متعدد گروههای
قشری و تندرو،
نهايتا و با
شفافيت بر همة
ما ملت ايران
روشن کرد که
اين حکومت از
آن رو سر
سازگاری با
زنان ندارد که
ما را بزرگترين
و سرسخت ترين
دشمن خود بهشمار
می آورد و از
هر فرصت و
امکانی برای
تحميل فشار و
ظلم و ستم بر
زنان بهره
برداری میکند.
در
دوراني که
توجه همة
جهانيان به
اين نکتة
اساسي جلب است
که هنوز و پس
از اين همه
کوشش و
مبارزه، نيمي
از جمعيت دنيا
به دليل
جنسيتشان به
حقوق مساوی با
نيمة ديگر
جامعه دست
نيافته است و
بايد با همة
امکانات و
راهکارها در
صدد برطرف
کردن اين ستم
بود، حاکمان
جمهوری
اسلامي هنوز و
همچنان با سری
افراشته اين
نگرش جنس دومی
و موجود پستتر
به زن را
تبليغ میکنند
و با اين
استدلال که کنوانسيون
جهاني رفع
تبعيض از زنان
در نود مورد
با قوانين
جاری در مملکت
تناقض دارد،
بر اين نگرش
واپسگرايانة
قرون و اعصار
پا میفشارند،
تا بهزعم خود
زنان ايران شهامت
ورود به
سرزميني كه
صرفاً مردانه
خوانده ميشود
را نيابند.
وليزنان
ايران بهروشني
نشان دادهاند
که هرگز از
تلاش براي
دستيابي به
حقي كه از
آن خودشان
است و بهدست
گرفتن
سرنوشت خويش
از پاي نحواهند
نشست، هر چند
در اين راه
زخمهاي
عميقي بر
روان و
جانشان وارد
آيد. بسياري
از شجاعترين
زنان ايرانی در
اين مبارزه
روان خويش
را از دست
دادهاند،
بسياري جان
خود را باختند
و گروهي نيز
هر دو را.
آخرين
نمونهاش
دکتر زهرا
کاظمي بود كه
علمداران
رژيم خفقان
و ظلم جسم و
روحش را از
وي ستاندند.
تا
روزي كه در
کشور من و شما
برای زنان
اينگونه
سرنوشتهايي
رقم زده میشود،
تا روزی که
وطن برای زنان
ايرانی
زنداني بزرگ است،
تا روزی که زنِ
مورد ظلم و
اجحاف واقع
شدهاي، از
زور استيصال بدن
رنجديدة خود
را بهدست
زبانههاي
آتش ميسپارد
و يا اقدام به
خودکشي جسمی و
روحي میکند،
تا روزي كه
زني به خاطر
پوششي كه به
تن دارد يا
ندارد شلاق ميخورد،
تا روزي كه
انساني بهخاطر
جنسيتش از حق
زندگي مساوي
محروم ميگردد،
تا زمانيكه
لزوم نوشتن پيمان
جهانی رفع
تبعيض از زنان
احساس میشود،
پيام اين است
که « زنان
هنوز راه درازي
در پيش
دارند.» و اين
راه براي
زنان هموطن
من هر روز
طولانيتر و
درازتر از
گذشته ميشود
و هر چه ميگذرد
از مسافت و
هيبت آن كم
كه نميشود
هيچ بر پيچ
و خمهاي
جادهاش افزوده
هم ميگردد.
زنان ايراني،
بازندگان اصلي
قمار انقلاب
اسلامي كه
تا امروز
مبارزهاي
جانانه و بيامان
را ادامه
دادهاند
راهي درازتر
از همجنسان
ديگر خود در
سراسر جهان در
پيش رو
دارند. من که همواره
به مقاومت و
پشتكار و كوشش
زنان ايراني
در اين
مبارزة
پيگير و سخت
باليدهام و
با سربلندي و
سرافرازي از
آنان و
مبارزاتشان
سخن گفتهام،
بر اين باورم
كه عاقبت
روزي اين رژيم
كه جز حقارت
و زبوني دستاورد
ديگري براي
زنان ايراني
نداشته است،
به دست همين
زنان تحت
فشار سرنگون
خواهد شد.
مبارزات
پنهان و
آشكار زنان ايراني
بر هيچكس
پوشيده نيست
و هرگز چنين
مباد. ولي تا
آن روز چند
مبارز ديگر
جان شيرين خود
را از دست
خواهند داد
خدا ميداند!
جای
بالندگی است
که زنان
هموطن من در
اين راه
پرپيچ و خم نه
تنها روحية
خود را از دست ندادهاند
بلکه ثابت
کردهاند كه
چه توان تحسين
برانگيزي دارند
و چگونه با
ستم و ظلم
بيامان
مبارزه ميكنند
تا سر سوزني
از حق انساني
خود را به
دست آورند.
مگر راه ديگري
جز قوي بودن
و قوي ماندن
داريم؟
August 3, 2003 يارانی که با
محبتِ تمام
نوشتههای
مرا در اين
سالهای غربت
دنبال
کردهاند، با
مجموعة حيرت و
حسرتهايم
نيز آشنا
هستند
يارانی
که با محبتِ
تمام نوشتههای
مرا در اين
سالهای غربت
دنبال کردهاند،
با مجموعة حيرت
و حسرتهايم
نيز آشنا
هستند. اين
مجموعة حيرت و
حسرت نگاهی
است پر حسرت به
اين سرزمين که
هنوز هم برای
بسياری از ما سرزمين
ميزبان است و
مقابله کردنش
با آن سرزمين
اهورايی با
نگاهي پر
حيرت. هر
رويداد کوچک و
بزرگي ناخودآگاه
مرا به اين
رويارويی میکشاند.
نميدانم تا
کي و تا چند
سال ديگر اين
وسوسه دست از سر
من بر خواهد
داشت، ولی
فعلا که چنين
است و ناچارم
برخي از آنها
را با شما در
ميان بگذارم.
هفته
ای که گذشت ذهن
من مشغول رويارويی
دو هنرمند
امريکايي و
ايرانی بود:
به سبک آگهيهای
راديو
تلويزيونی دو
اسطوره، دو
سلطان، دو
هنرمندی که
شايد نظيرشان
در تاريخ
معاصر هنر
امريکا و
ايران در اين
ابعاد ديگر
يافت نشود.
دارم
از باب هوپ و
ويگن صحبت می
کنم. باب هوپ
هفتة گذشته در
سن صد سالگی
در گذشت و زندگي
و مرگش روزهای
فراوان خبر
اول راديو
تلويزيونها
و نشريات شد.
ديدن و خواندن
اين خبرها باز
همان حس حسرت
کذايي را در
من بيدار کرد.
حسرت اينکه
اگر هم قرار
است انسان
هنرمند باشد، بايد
هنرمند
امريکايي
باشد و در اين
سرزمين به
شهرت برسد و
کار کند تا در
جايگاه درست و
حقيقی خود
قرار گيرد و
بقول خواجه «قدر
بيند و در صدر
نشيند». باب
هوپ کمديني
بود که در سالهای
پربار عمر خود
بسياران امريکايي
از جمله
سربازان جبهه
رفتة اين
سرزمين را
خنداند و شاد
کرد و با اين
کار خود صد
سال عمر با عزت
را پشت
سرگذاشت و از
سوی رؤسای
جمهور امريکا
مورد پذيرايي
قرار گرفت.
خلاصه کاری
نبود که برای
اين هنرمند
نکردند، چه در
زمان حيات و
چه امروز که
در گذشته است.
از
سوی ديگر در
اين هفته
شنيدم که ويگن
سلطان جاز
ايران بيمار شده
و سلامتياش در
خطر افتاده است.
چند تن از
همکاران
دربارة او
نوشتند و
گفتند و با وی
به گفتگو
نشستند و گزارشي
از حال و
روزگارش را برايمان
آوردند. بهدنبال
خواندن و ديدن
اين گزارشها،
باز آن حس حيرت
کذايي سراغم
آمد که چرا
هنرمندی در حد
و توان ويگن
بايد زادة آن
سرزمين
اهورايي با هفت
هزار تاريخ
مدون و پر
افتخار و از
اين قضايا
باشد و اکنون
در چنين وضعی؟
مگر او
شايستگی
رسيدن به
پايگاه اسطورههايي
چون باب هوپ و
الويس پرسلی
را برای ما
ايرانيان
ندارد؟ مگر در
هر قرن چند تن
از اين ستارگان
در آسمان هنر
يک کشور میدرخشند؟
ما مردم براي
آنها چه کرديم
و چه میکنيم؟
جز اينکه آنان
را تا سرحال و
سرپا هستند
برای لذت خود
میخواهيم و
تا از ديده
دور شدند بيمحابا
ديگری را
جانشينشان میکنيم
و از يادشان
میبريم؟ از
شما ميپرسم
آيا اين
هنرمندان
امريکايي
حقوق بگيران
دولتي هستند
(چيزی در رديف
وزارت فرهنگ و
هنر يا دربار
پادشاهان يا
سازمان راديو و
تلويزيون
دولتي خودمان)
يا از سوی طرفداران
و
دوستدارانشان
تأمين میشوند؟
البته که
دومی. اين
دستکم برای ما
ايرانيان
خارج از کشور
بسيار روشن
است. پس منتظر
چه هستيم که
در مواقع لازم
به فکر
هنرمنداني که
روزهای خوش
گذشتة ما را
پرخاطره کردهاند
نمیافتيم؟
روزگار ويگن سلطان
جاز ايران و
ويگنهای
بيشمار ديگر - که
به حکم رژيم
جمهوري
اسلامي و به جرم
خواندن و رقصيدن
و بازی کردن
در فيلم و
تئاتر راهي و جايي
در سرزمين
مادری خود
ندارند - در
اين شهر
فرشتگان و
شهرهای ديگر
امريکا به هيچ
روی راحت نمیگذرد.
اين از عواقب
انقلاب اسلامي
است و ما هم میدانيم
ولی هنرمندان
يک کشور از آن
چه کساني هستند:
شهروندان آن
کشور يا اهالي
حکومت؟ پاسخش
را به من
ندهيد، به خودتان
بدهيد. من که
هنوز و همچنان
در پيچ و خم حيرت
و حسرت گير
کردهام: حسرت
روزهايي که بر
باب هوپها میگذرد
و حيرت آنچه
بر سر ويگنها
می رود.