اگر همين
امروز از شما
بپرسند کدام
کشور را برای
زيستن ترجيح ميدهيد چه
پاسخی خواهيد
داد؟ کجا را
انتخاب خواهيد
کرد؟ آن بهشتی
که در آن
آزاری نباشد،
کسی را با کسی
کاری نباشد؟ آن
دياری که همة
آحادش از
حداقل رفاه و
آسايش و آزادی
برخوردارند؟
سرزمينی که در
آن جزو نخبگان
و برگزيدگان
باشيد و از
نعمات فراوانش
برخوردار
بدون اينکه
چگونگی زيست
ديگران برايتان
اهميتی داشته
باشد؟ زادگاه
يا رستنگاهتان
و آب و خاک مادری
را - هر چند در
آن دارد بر
شما ستم می
رود- تنها به
اين دليل که
در آنجا چشم
به جهان گشوديد؟
يا به پيروی
از شيخ اجل سعدی
که ميگويد:
سعديا حب
وطن گرچه
حديثی است
درست
نتوان مرد
به خفت که در
اين جا زادم
کشوری را
انتخاب ميکنيد
که در آن خفت
نکشيد و قانون
جاری در آن
برای شما به
عنوان يک
شهروند حق
زيست برابر با
ديگران قائل
باشد؟ که سعدی
در اين باب هم
می گويد:
چو ماکيان به
در خانه چند
بينی جور؟
چرا سفر
نکني چون
کبوتر طيار؟
به باور من
اين پرسش
بسيار مهمی
است که
سالهاست ذهن
مرا به خود
مشغول کرده
است. گاه فکر
ميکنم برای
آن پاسخی دارم
و گاه دچار
ترديد ميشوم.
در نهايت به
اين نتيجه ميرسم
که اين پرسش
پاسخی در خور
تأمل ميطلبد
ولی مانع از
آن نميشود هر
بار که شاهد
رويدادی
جهانی ميشوم
باز و از نو اين
فکر به سراغم
آيد.
در هفتهای
که گذشت با
تماشای جلسات
کميتة تحقيق
مجلس سنای
امريکا و جان
دل سپردن به
آنچه گفته و
شنيده ميشد به
چشم ديدم که
اين بخش قانون
اساسی امريکا
که به آن اصطلاحاً
Checks
& Balances ميگويند و جلوی
تک روی و
تصميم
گيريهای سه نهاد
حکومتی از
رياست جمهوری
گرفته تا قوای
ديگر مملکتی را
ميگيرد و هر
يک را در
مقابل ديگری و
تصميماتی که ميگيرد
مسئول ميشمارد
تا هيچيک از
اين قوا دارای
قدرت بی حد و
حصر نشود چه
نعمتی است.
آنگاه از خود
ميپرسم آيا
دلت ميخواهد
در چنين کشوری
زندگی کنی يا
در سرزمينی که
يک قدرت مطلقه
اعم از صدر
هيأت رئيسة
حزب کمونيست،
ولی فقيه، شاه
مطلق العنان،
رئيس جمهور مادام
العمر برايت
تصميم بگيرند
و تو بنام ملت
يا امت يا گله
يا رمه کاری
جز اطاعت و
پذيرش بی چون
و چرا و يا ترک
وطن نداشته
باشی چون اگر
هم صدايت در
آمد نفست را
خواهند بريد. پاسخ
را به وجدان
بيدار و آگاه
خودتان ميسپارم.