همراه با
صميمانهترين
شادباشها به
مناسبت روز
مادر، با
اجازة شما
عزيزان امروز
به سراغ مادری
ميروم که
هرچند جنينی
در بطن خويش
نپروراند ولی فرزندان
بسياری را ياری
کرد تا به
پايگاه
استقلال و
خودکفايی
برسند و امروز
ديگر در کنار
ما نيست.
رد پاي ملتها
و قومها را
در
گورستانهايي
که هزاران سال
بعد از حضورشان
در خطهای کشف
می شود، می
توان پيدا کرد
و به شناختی
هر چند ناکامل
دربارة آنان
دست يافت.
سالها بعد
هنگامی که
رهگذری
کنجکاو پايش
به خيابانهای
شهر فرشتگان
برسد، به هر
يک از گورستانهای
اين شهر که
برود در وست
وود مورچوئری،
در ادن مموريال،
در فورست لان
و بسياری ديگر
خواهد فهميد
که در اواخر
قرن بيستم و
اوايل قرن
بيست و يکم
گروهی از
مهاجرين در
اين شهر زندگی
ميکردند که در
ميان خود شمار
زيادی از
هنرمندان،
فرهنگيان،
دانشگاهيان و
نخبگان
کوشندگان
سياسی و
مبارزان
خستگی ناپذير
جلای وطن کرده
يا فرار کرده
از زندان
جمهوری
اسلامی را
داشتند که شمع
وجود
بسيارانشان
زودرس خاموش
شد. سنگنوشتههای
آرامگاههای
ابدی اينان
درگورستانهای
لوسآنجلس، برلين،
پاريس، و لندن
و شهرهای ديگر
راويان اين
رويداد بزرگ
تاريخیاند. آنقدر
زيادند که
شمردن نام
همگيشان کار
سادهای نيست ولی
به ياد
آوردنشان قلب
را به درد ميآورد.
در کتاب آفرينش
آمده است که
حضرت يوسف به
فرزندان خود
وصيت کرد که
هرگاه از
پراکندگی (داياسپورا)
نجات يافتند،
هنگام خروج از
نخستين
پراکندگی
بزرگ خود
استخوانهای
او را که در
سرزمين مصر به
امانت گذاشته
شده همراه
ببرند تا در
خانهاش
کنعان به خاک
سپرده شوند. در
روز بازگشت ما
ايرانيان از
اين پراکندگی
بزرگ چه کسی، چگونه
و از کجا همة
استخوانهای
به امانت
گذارده شدة
بزرگان قوم را
به خاک ميهن
برخواهد
گرداند؟ يکی
دو تن نيستند
که! بار نسل
بعدی ما بس
سنگين است که
همة اينان چون
عزيز مصر
خواستهاند
استخوانهايشان
به خاک وطن
برگردانده شود.
همة آنهايی که
در تبعيدگاه
خود زندگی
موقت کردند و
مرگشان نيز
نقطة پايان
نبود.
و آخرينشان
سوسن، گلاندام
قصر شيرينی
خودمان، نام
آشنای کوچه و
بازار، بانوی
ريز نقش چشم
تنگی که همة
معيارهای
رايج موسيقي
را شکست و
دريچهای دلانگيز
به منظرگاهی
که اساتيد و
بزرگان ادب و
هنر سالهای
سال چشم بر آن
بسته بودند
گشود.
میخواهی در بيان
اندوهي که مرگ
سوسن با خود
همراه آورده
است بنويسی:
افسانة حيات
دو روزی نبود
بيش/ آنهم
کليم با تو
بگويم چسان
گذشت
ولی به قلمت
می آيد که:
چه بد کردم
که دل بر تو
بستم
خودم کردم که
لعنت بر خودم
باد
در بيان غربت
سنگينش می
خواهی بنويسی:
نه ماه فسون
نه مهر جادو
کرد
لعنت به سفر
که هر چه کرد
او کرد
ولی به قلمت
می آيد که
بستی تو چون
بار سفر از خونة
ما
خاموش و سرده
اين کاشونة ما
در بيان حالش
می خواهی
بگويي:
جگر دريده
چون گل را، به
کدام شاخه
آويزم
به کدام سبزه
بنشينم،
زکدام پشته
برخيزم؟
ولی قلم مينويسد:
بگو ای غم
سرايي جز دل
من/ چنين
مخروبه آيا
ديده بودي؟
و بالاخره می
خواهی بنويسی:
آن زلزلهای
که خانه را
لرزاند، گفتن
نتوان که با
دلم چون کرد
ولی از قلم میترواد:
آخ به دلم،
واخ به دلم، يه
کارد سلاخ به
دلم