Homa Sarshar
 
 Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

Articles - Year 2005                                     Works >> Publications

March 13, 2005
در طول يک هفتة بين دو يکشنبه، رويدادهای گوناگون سراسر جهان آنقدر زياد است که گزينش يک موضوع برای صحبت کردن در آغاز برنامه را کاری مشکل مي‌کند

در طول يک هفتة بين دو يکشنبه، رويدادهای گوناگون سراسر جهان آنقدر زياد است که گزينش يک موضوع برای صحبت کردن در آغاز برنامه را کاری مشکل مي‌کند. البته بيشتر اوقات آنی را انتخاب مي‌کنم که به گونه‌ای روی خودم اثر گذاشته باشد، ولی اين به هيچ روی بدان معنی نيست که موضوع مورد بحث بنده مهمترين رويداد هفتة گذشته بوده است. به عنوان نمونه چند روز پيش خبری توجه مرا جلب کرد که شايد برای عده‌ای در لابلای ديگر خبرها گم شده باشد.

خبر که در وب سايت يا سامانة محمدعلي ابطحي، معاون رييس جمهوري اسلامی منتشر شده بود، دربارة آرامگاه شاعر نامی معاصر ايران سهراب سپهری بود و امکان انتقال قبر سپهری از مکان فعلی یعنی مشهد اردهال به محلی در گلستانه را مورد بحث قرار داده بود.

سهراب سپهری که يکی از معدود شعرای معاصر مورد علاقة من است، انسانی ساده، محجوب، کم حرف و گوشه‌گير‌ بود. به همين دليل رضا مافی هنرمند خوشنويس مشهور ايرانی قطعه‌ای از شعر معروف او "واحه‌ای در لحظه" را برای سنگ قبرش نوشت که نمايانگر روح ظريف او بود، همان بخشی که می‌گويد:

 به سراغ من اگر می‌آييد

نرم و آهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد

چينی نازک تنهايي من

اما همين خواستة سادة سپهری هم از سوی آخوندهای حکومتی مورد پذيرش قرار نگرفته است و تن شاعر محبوب ما را مرتب در قبر مي‌لرزانند. و اين حکايت تازه‌ای نيست. سپهري در اول ارديبهشت ۱۳۵۹ به دنبال بيماری سرطان و خيلی سريع در بيمارستان پارس درگذشت و به‌کوشش اقوام و دوستانش در مشهد اردهال و در صحن امامزاده سلطانعلي يکی از هزاران بنايي که به قدرتی خدا در هر ده‌کوره‌ای حضور دارند- به خاك سپرده شد. ولی سهراب سپهری طبيعت مشهد اردهال را دوست داشت و هميشه براي طراحي به آنجا مي رفت و شايد در آنجا محل مناسب‌تری از صحن امامزاده برای عارف زمان ما سپهری نيافتند. اما اتفاق جالبی که افتاده است اينکه آيت‌اله ابطحی پس از بازگشت از کاشان به نقل از فرماندار كاشان در وب سايت خود نوشته است: "عده اي از مسئولان بر اين باورند كه مزار سپهري در صحن امامزاده سلطانعلي، به يک جاذبة گردشگری تبديل شده است و شمار بازديد کنندگان آن تعداد زائران اين امامزاده را تحت الشعاع خود قرار داده است. وي در حالی که از سادگي قبر سپهري دچار تعجب شده است با زرنگی موضوع احتمال انتقال قبر سهراب سپهري از مشهد اردهال كاشان به گلستانه را مطرح مي‌کند که موجب اعتراض دوستداران اين شاعر مي‌شود.  مقبرة سهراب از همان نخستين سالی که درگذشت به دلايل مختلف با مشكلاتي مواجه بوده است. نخست اينکه تا سال ۱۳۶۷ با وجودی که سنگ قبر کار رضا مافی، خوشنویسی که خودش دو سال پس از سهراب در مي‌گذرد، آماده بود، مزار سپهری بی سنگ قبر می‌ماند. نادر نادرپور هم وقتی سه سال پس از مرگ سهراب بر سر خاک وی می‌رود در شعر "سهراب و سيمرغ" با گله می‌سرايد:

از سر خاک تو بر می‌گشتم

خاک پاکی که ترا در بر داشت

آسمان مرثيه‌ای نيلی بود

دشت، رنگ غم و خاکستر داشت

تو در انديشة من چشمة جوشان بودی

زير آن قبه که همچون سر سبز

رسته بود از وسط گردة کوه

در کف آجری سرخ حياط

که مدام از تب خورشيد کويری می‌سوخت

آبی از کوزه توگويي به زمين ريخته بود

زير آن لکة نمناک تو پنهان بودی

گور تو سنگ نداشت...

سپس هنگامی که هفت سال پس از مرگ سهراب بالاخره سنگ قبر را بر مزارش می‌گذارند، به دلایلی که دستکم برای بسياری روشن نيست، سنگ قبر آسيب مي‌بيند و ناچار آنرا عوض می کنند و به اين ترتيب يک اثر هنری ارزنده از بين می‌رود.

هر چند به قول معصومه سيحون، نقاش و صاحب گالري سيحون كه از نزديكترين دوستان سپهري بود: «قبر سهراب جايي است كه مزاحم امامزاده نيست، و تغيير جاي آن دليل منطقي ندارد» ولی اين پرسش هميشه در ذهن من ميماند که چرا شاعری که قبله‌اش يک گل سرخ است و جانمازش چشمه، مُهرش نور و سجاده‌اش دشت و وضو با تپش پنجره‌ها می‌گيرد و هنگامی نماز مي‌خواند که اذانش را باد گفته باشد، بايد در صحن امامزاده‌ای به خاک سپرده شود که شهرتش را تنها از نام سهراب سپهری به عاريت گرفته است و نماد باوری است که فرسنگها با باور شاعر فاصله دارد. آيا در شهر کاشان قحطی زمين بود؟

March 6, 2005
با شهرنوش پارسی‌پور بانوی نويسندة ايرانی که هفتة پيش چند روزی مهمان شهر ما بود، به دنبال سخنرانی‌اش در دانشگاه یوسي‌ال‌ای، گپ و گفتی دوستانه داشتم

با شهرنوش پارسی‌پور بانوی نويسندة ايرانی که هفتة پيش چند روزی مهمان شهر ما بود، به دنبال سخنرانی‌اش در دانشگاه یوسي‌ال‌ای، گپ و گفتی دوستانه داشتم. پارسی‌پور در چهارچوب موضوعی که اي« روزها سخت ذهنش را به خود مشغول کرده است، یعنی گذشتگان چگون در ما زندگی می‌کنند، به پژوهشی دست زده است به اين مضمون که چگونه می‌توان برای برای کهن‌الگوهای قومی و مذهبی و ملی توجيهاتی يافت و رد پای اغلب حکايات اسطوره‌ای، حماسی و قصص کتاب‌های آسمانی را در زندگی بشر امروز نيز پيدا کرد. پارسی‌پور فرهنگ و تمدن سومری را مادر و آفرينندة تمام حکايات مذاهب آسمانی مي‌شمارد که بحثش در اين کوتاه نمی‌گنجد. ولی آنچه در يکي از بخش‌های گفتار پارسی‌پور برايم جالب نمود اينکه وی بر اين باور است که هنجارها و رفتارهای ملت‌ها نيز تحت تأثير آنچه در طول تاريخ بر سرشان آمده است شکل می‌گيرد. در اين روند او بر اين باور است که کشورهايي که هميشه و همواره مورد تجاوز و حمله قرار گرفته‌اند و بيگانگان آرامش آنها را بهم ريخته‌اند و دست به قتل و کشتارشان زده‌اند، ملتی سوگوار و گريان و نالان تحويل می‌دهند که از شادی و خرسندی فاصله می‌گيرند. اينها مردمی هستند که تنها راه مقابله با دشمن را که دست به قتل فرزندان و افراد خانواده‌شان می‌زده است در التماس و گريه و شيون می‌ديده اند، چون کار ديگری از دستشان بر نمی‌آمده است. به باور پارسی‌پور به همين دليل ايرانيان پيوندی ملموس و هميشگی با اشک و گريه و زاری دارند. وقتی به اين گفته فکر می‌کنم، حقيقتي انکار ناپذير در آن می‌بينم. شايد به همين دليل باشد که گريستن از ديدگاه فرهنگ شرقی تنها از زنان و کودکان یعنی «موجودات ضعيف» پذيرفته است، فرهنگی که از مردان انتظار ندارد گريه کنند و خودداری را فضيلت مرد بشمار می‌آورد. باوری که يکی از عوامل بوجود آورندة فرهنگ ظاهر و باطن يا مکتب‌های «با دل خونين لب خندان بياور همچو جام» نيز می‌شود.

جينا نهايي‌ نويسندة‌ تواناي‌ معاصر در كتاب‌ بسيار زيباي‌ جديدش‌ «مون‌ لايت‌ اون‌ د اونيو اف‌فيت‌» «Moonlight in the avenue of faith» - كه‌ به‌ همة‌ شما عزيزان‌ خواندنش‌ را حتماً توصيه‌ مي‌كنم‌- در نهايت‌ زيبايي‌ و با قلمي‌بسيار شيوا اين‌ مشكل‌ بزرگ‌ فرهنگي‌ ما را بيان‌ كرده‌ است‌ كه‌ چگونه‌ همة‌ مردان‌ قبيلة‌ ما درسكوتي‌ جانكاه‌ و با خودداري‌ در زير بار مصائب‌ زندگي‌ خورد مي‌شوند و واكنشي‌ نشان‌نمي‌دهند و همة‌ زنان‌ قبيلة‌ ما كه‌ اجازه‌ دارند بگريند -براي‌ فروخوردن‌ اين‌ خشم‌ بيرون‌ريخته‌- اشك‌هايشان‌ را در اشكدان‌ خود جمع‌ مي‌كنند و آن‌ اشكها را از نو در تنهايي‌ غمبارخويش‌ مي‌نوشند يعني‌ دردها را دوباره‌ در دل‌ خود مدفون‌ مي‌كنند تا ديگري‌ رازشان‌ رانفهمد و همچنان‌ و همواره‌ مي‌گريند و اشك‌ ريخته‌ شده‌ را در گلوي‌ غمزدة‌ خود فرو مي‌ريزند. جالب‌تر اينكه‌ زنان‌ قبيلة‌ ما همان‌ اشكدان‌ را به‌ دختر خود نيز هديه‌ مي‌دهند تا او نيز اين‌ ميراث‌شوم‌ خودخوري‌ و اندوه‌ جاودانة‌ سربسته‌ را با خود داشته‌ باشد و از دست‌ آن‌ خلاص‌ نشود.

آنوقت نتيجة چنين رويه‌ای چه می‌شود؟ برگزاری جلسات عزاداری گروهی و روضه‌خوانی‌ها به بهانة جلا دادن دل يا گذران وقت. شايد اکنون زمان آن رسيده باشد که با آگاهی از اينکه رسوم و سنت‌ها چگونه می‌توانند با روان گروهی ملت‌ها بازی کنند، در اندیشة مقابله با آنها برآييم. يا به گفتة مولانا:

ای شهان ما کشتيم خصم برون

ماند خصمی زان بتر اندر درون

چونکه وارستم ز پيکار برون

بازگشتم سوی پيکار درون



2008
2007
2006
   2005
 
  December
  November
  October
  September
  August
  July
  June
  May
  April
   March
  February
  January
2004
2003
2002
2001
2000
1999
1998
1997
يادواره‌ها
Archive: English
Publications

Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

   Copyright © 2005 HomaSarshar.com . All Rights Reserved.




Designed & maintained by

Web Design & Development Solutions