April 17, 2005 هفتة پيش
موريس معتمد،
نمايندة
کليميان در مجلس
هفتم شوراي
اسلامي در يک
نطق
شکايتگونة پيش
از دستور گفت:
«برنامههاي
يهودستيزانة
تلويزيون
ايران حاوي
توهين به
جامعة
کليميان است
هفتة پيش
موريس معتمد،
نمايندة کليميان
در مجلس هفتم
شوراي اسلامي
در يک نطق
شکايتگونة
پيش از دستور
گفت: «برنامههاي
يهودستيزانة
تلويزيون
ايران حاوي
توهين به
جامعة
کليميان است.»
غلامعلي حداد
عادل، رئيس
مجلس اسلامي
نيز از راديو
و تلويزيون دولتي
اين کشور به
دليل پخش
برنامههايي
که به گفتة او
توهينآميز است،
انتقاد کرد و
به رسانههاي
دولتي هشدار
داد به حقوق
اقليتهاي
مذهبي احترام
بگذارند. آقاي
موريس معتمد
گفته بود: «توهين
به کليميان و
نسبت دادن موارد
غيرواقعي به
آنان در
مجموعههاي
تلويزيوني در دوازده
سال اخير نه
تنها احساسات
جامعة
کليميان ايران
را جريحهدار
کرده، بلکه به
مهاجرت درصد
قابل توجهي از
آنها از ايران
منجر شده است.
اين
سخنان و
اعتراضها
واکنشهايي در
داخل و خارج
ايران
برانگيخت که
جاي بحث بسيار
دارد. يادم ميآيد
چند سال پيش،
زماني که همين
آقاي موريس معتمد
همراه با هيأت
نمايندگي
جمهوري اسلامي
به امريکا و
سازمان ملل
فرستاده شده
بود، در نطق
غرايي که در
سازمان ملل
کرد، فرمود:
«جمهوري اسلامي
ايران بهشت
اقليتهاست!»
و تعريف و تمجيد
تا دلتان
بخواهد. در
همان زمان نوشتم
و اعتراض کردم
و گفتم: «والله
بالله جمهوري
اسلامي نه
تنها براي
اقليتها
بهشت نيست، که
يک جهنم کامل
است و مقصود
خودم را هم از
اقليت بيان
کردم که هر
دگرانديش
غيرخودي يعني
هر آنکه مرد
مسلمان شيعه
نباشد، اعم از
صاحب مذهب ديگر
(يهودي و مسيحي
و بهايي و سني
و زرتشتي)،
صاحب باور
ديگر (کمونيست
و مجاهد و مليگرا)،
يا جنس و سن
ديگر (زن و
کودک و جوان)
محکوم به تحمل
همه نوع توهين
و تحقير و
آزار و اذيت
است. آنوقت در
مقابل اين
سخنان، از سوي
گروهي از يهوديان
محتاط که سنت
پردهپوشي و
فرهنگ
تحقيرپذيري
تمام سللولهاي
بدنشان را
گرفته است، مورد
اعتراض قرار
گرفتم که
«خانم جان، ميخواهي
کشته شود؟ نميتواند
حرف بزند! اگر
بگويد کشته ميشود!»
باز نوشتم و
گفتم: «باشد، چيزي
نگويد که کشته
شود، ولي
دستکم تعريف و
تمجيد نکند و
تملق نگويد آنهم
به اين وضوح!»
ولي مگر به
گوش معترضان
رفت؟! خوب
حالا که آقاي
معمتد از يک
خواب گران
دوازده ساله و
شايد هم بيست
و پنج ساله
بيدار شده است
و اعتراض ميکند
که برنامههاي
صدا و سيما
دوازده سال
است اقليت
کليمي را مورد
بدترين توهينها
قرار داده، حق
نيست بگويم:
«پدر جان آمدي
جانم به
قربانت ولي
حالا چرا!!!
حالا که شهرت
شوري آش
عالمگير شده
است؟ حالا که
اگر کسي چون من
به حسن نيت
شما شک کند حق
دارد؟ حالا که
در آستانة
انتخابات از
اصلاحطلبان
نااميد شدهاي
و دست بهدامان
سياستمداران
محافظه کار گشتهاي؟
آنها چه تاجي
به سرت زدند
که اينها
بزنند؟
جامعة يهودي
ايران که بههنگام
انقلاب اسلامي
متجاوز از
هشتاد هزار
نفر بود، ظرف
بيست و پنج
سال گذشته به
بيست و پنج
هزار تن تقليل
پيدا کرد و
اين روند فرار
از جهنم
ملايان نه
تنها دامان
يهوديان که
دامان همة اقليتها،
همة ناراضيان
و همة دگرانديشان
را گرفته است.
حالا پس از
بيست و پنج
سال تازه
نمايندة آنان
به اين صرافت
افتاده است که
اگر کار تبليغات
منفي را ادامه
دهند، اين
بيست و پنج
هزار نفر هم در
ميروند! چه
تهديدي! چقدر
هم اين حاکمان
امروزي ايران
از اين تهديد
ترسيدند! انگار
نشنيده است که
همين هفتة پيش
آيتاله نوري
همداني – امام
جمعة همدان - گفت
تا زماني که
همة يهوديان
کشته نشوند و
به قتل نرسند
امام زمان
ظهور نميکند.
گيرم جلوي پخش
بعضي از سريالهاي
زشت تلويزيوني
را بگيري، با
اين طرز تفکر
که برخي از
اصحاب منبر يهوديان
را غدة سرطاني
ميخوانند چه
ميخواهي بکني؟
! آنهم در همان
بهشتي که چند
سال پيش در
سازمان ملل
پزش را ميدادي!!!
April 10, 2005 دو دهه و نيم
پيش، در پی
انقلاب
اسلامی، در هيبت
يك گروه
مهاجر گيج و
گنگ، در يك
نقطة جغرافيايي
جديد، با
فرهنگي
متفاوت، آب
و هوا و روند
زندگي
كاملاً
ناآشنا مستقر
شديم
دو
دهه و نيم
پيش، در پی
انقلاب اسلامی،
در هيبت يك
گروه مهاجر
گيج و گنگ، در
يك نقطة
جغرافيايي
جديد، با
فرهنگي
متفاوت، آب
و هوا و روند
زندگي
كاملاً
ناآشنا مستقر
شديم. در
صحنة مبارزهاي
كه نامش
ايالات
متحده
امريكا بود
مبارزي كوچك
اندام بهنام
گروهايراني
بهمقابله
با حريفي غول
پيكر بهنام
«جامعة
امريكا»
برخاست،
آنهم بر سر
حفظ صيانت،
سلامت و
ماندگاری
خود و سازگار
شدن و
همنوايي
بدون تحليل
رفتن و
نابودي.
در
ميان اين گروه
کثير، همنسلان
من و آنهايي
كه در سنين
پس از رشد از
جامعة خود به
جامعة تازه
كوچيدند، با
فرهنگي نو
مواجه شدند
که وادارشان
ميکرد تا
پيرانه سر از
نو جواني
كنند، چون خود
را ناگزير از
گونهای
فرهنگپذيري
ميديدند. اين
رويه هنوز و
همچنان - در
حاليکه بسياری
از اوقات کار
سادهای بهنظر
نميرسد و از
حد توان و
تحمل خارج ميشود
– ادامه دارد.
نسل من که با
کولهبار
سنگين سنتها
و رنگ فرهنگي
ديگری از راه
رسيده بود و
نميتوانست
مانند يک كودك
يا نوجوان به
آساني با
دگرگونيهای
فرهنگي جديد
برخورد كند،
بر سر دوراهي
قرار گرفت. از
يك سو فرهنگ
جديد ميخواست
برتری خود را
بر ما استوار سازد
و از سوي
ديگر فرهنگ
پيشين در
فرهنگ نو دخل
و تصرف ميكرد.
در نتيجه هر
يک از ما
تولدي ديگر
را در جامعة
ميزبان به
گونهای ويژه
تجربه کرديم.
در اين راه
گروه ما هرگز
فرهنگ
ميزبان را بهطور
كامل
درنيافتيم و
به اندرون
آن راه
نبرديم. ما
اگر خيلی هنر
کرديم، تنها
پا به حول و
حوش آن
گذارديم و
انسانهاي
حاشيهنشين مانديم.
ما بوديم كه
در رابطه با
فرهنگ
ميزبان دل
را به
همنوايي و
سازگاري
سطحي و ظاهري
خوش كرديم
و همواره با
غم غربت يا
نوستالژي دست
به گريبان مانديم.
بنابراين هر
يک بهتشخيص
خود به
مبارزه با
اين تشكل
پرداختيم و
محيط كوچك
خانه و
اطرافمان را
با رنگ و بوي فرهنگ
مادري خويش
آراستيم: در
قلب امريكا
به در و
ديوار اطاقهايمان
سيني و لگن
و قاب مسي
وخاتم
آويزان كرديم،
كاري كه در
ايران نميكرديم؛
در باغچة كوچك
و يا گلدانهاي
چوبي مستطيل
شكل خود
ريحان و
ترخون و شاهي
كاشتيم؛ به
نوای غمبار
موسيقی سنتی
ايرانی گوش
جان داديم؛
دل به خواندن
نشريات فارسی
زبان، تماشای
برنامههای
تلويزيونهای
ايرانی و
شنيدن برنامههای
راديويي فارسی
خوش كرديم و
در انتظار
پيوستن به
آن آب و خاك
همچنان و با
صبوری مانديم.
برای
من فصلنامة
رهآورد به
سردبيری حسن
شهباز نماد هر
دوی اين چالشهاست:
برای سردبير و
نويسندگانش
نماد چالش
تولدی ديگر در
سرزمين
ميزبان و برای
ما خوانندگانش
نماد حفظ رشتة
الفت با آب و
خاکی که نمیخواهيم
از ياد
ببريمش. بيست
و پنج سال است
که با رهآورد
زيستهام و
همة شمارههای
آن را در
کتابخانة خود
با بالندگی
حفظ کردهام،
کتابخانهای
که بيشترين
کتابهايش
فارسی است، تا
در کنارشان
ياد آن سرزمين
از دست داده
را زنده کنم.
اگر در سه ماه
آينده - که
زمان انتشار شمارة
هفتاد و يکم
رهآورد است –
پست آنرا
برايم
نياورد، سخت
غمگين خواهم شد
چون يکی از
ارزندهترين
رشتههای
الفت با آن
سرزمين
اهورايي را در
حال گسستن خواهم
ديد، رشتهای
که نگهداشت
مالیاش کار
چندان سختی
نيست، اگر همة
ما کسانی که
چنين دغدغهای
داريم همت
کنيم.
پس
دست به دست ما
دوستداران رهآورد
بدهيد و روز
نوزدهم آوريل
به ديدار ما
بياييد تا به
اتفاق به
پشتيبانی اين
فصلنامة
وزين
بپردازيم.
April 3, 2005 ماجرای تری
شايوو زن
نگونبختی که
در اين روزها
نامش را بسيار
شنيديم و شاهد
مرگ
تدريجیاش بوديم،
دو سه
هفتهايست
ذهن مرا سخت
بهخود مشغول
کرده است
ماجرای تری
شايوو زن
نگونبختی که
در اين روزها
نامش را بسيار
شنيديمو
شاهد مرگ
تدريجیاش
بوديم، دو سه
هفتهايست ذهن
مرا سخت بهخود
مشغول کرده
است. چهرة او
لحظهای از
جلوی چشمانم
کنار نمیرود
و هر بار که
تصوير وی را
روی صفحات
تلويزيون میبينم،
به فاصلة چند
ثانيه با
اندوهی عميق و
سنگين بيست
سال به عقب میروم
و بهياد پدرم
میافتم. شايد
بسياری از شما
دوستان که از
نزديک با زندگی
خصوصی من آشنا
نیستيد
ندانيد که بيست
سال پيش پدر
من نيز دچار
يک سکتة
مغزي شديد شد
و جراحان بيمارستان
يوسيالاي روی
او عمل سنگينی
کردند و او را
در حال اغما (Coma) تحويل
ما دادند. دو
ماه پس از
عمل، پدر از
حال اغما درآمد
و تا زمانی كه
شمع وجودش
بهخاموشي
گراييد - يعني
ظرف بيست
ماه - به
موجودي
تبديل شد كه
تنها نفس ميكشيد.
بقية كارها
را ماشينها و
دستگاهها
برايش انجام
ميدادند و
پدر، بيحركت
و بدون اثري
از زندگي فعال،
آرام آرام
نفس ميكشيد
و گاه فقط سرفهای
میکرد.
طی اين مدت
بارها شرايطی
پيش آمد که
پدر تا نزديکی
مرگ رفت ولی
هر بار با کمک
دستگاههای
مختلف او را
به زندگی
گياهياش
بازگرداندند.
دست ما برای
هر تصميمگيری
در مورد او
بسته بود چون
در آن سالها، ما
که با کولهبار
فرهنگ شرقی به
اين کشور کوچ
کرده بوديم
حتی نمیدانستيم
کسی میتواند
در طول
زندگانی خود و
پيشاپيش برای
برای چنين
موقعيتی
تصميم بگيرد و
آنرا بهصورت
نوشتة قانونی
در آورد. همان روزها
پس از اين
آگاهی،
بلافاصله به
يک وکيل
مراجعه کردم و
اين ورقه را
که Livingwillخوانده میشود
برای خود
تنظيم و امضا کردم
تا اگر چنين
اتفاقی برای
من افتاد
فرزندان و
بستگانم را
دچار سرگردانی
نکنم و با
خيال راحت مرا
به هيچ
دستگاهی وصل
نکنند.
پدرم هرگز
اين توان را
نيافت كه
بگويد از اين
تصميم
خانوادهاش
راضي بود يا
نه و مرگ
يكباره را به
اين مرگ
تدريجي
شكنجهآور و
سراسر
شوربختي
ترجيح ميداد
يا خير. ولي
چشم من نميتوانست
واقعيت را
روي صورت او
بخواند و
انكار كند که
آن زندگی در شان
انساني چون او
نبود و هيچ
انسانی که
دچار مرگ مغزی
شده، تنها به
اين بهانه که
نفس ميکشد
نمیبايست
زنده بماند. هر
چند عاطفي
بودن در
مواردي دلپذير
است، در
شرايطي هم میتواند
آزار دهنده و
مزاحم شود،
همانطور که
عاطفی بودن ما
شد.
خواهش من از
شما عزيزان و
پدر و مادرانی
که امروز به
سخنان من گوش
میدهيد اين
است که همين
فردا Livingwill خود را
بنويسيد. اگر
دلتان نمیخواهد
در صورت ابتلا
به هرگونه بيماری
پيشرفته - که
ممکن است برای
همه پيش آيد -
مثل تری شايوو
شما را به
دستگاه وصل
نکنند، يا به
عکس اگر جزو
آن دسته از
انسانها
هستيد که باور
دارند تا ريشه
در آب است
اميد ثمری
هست، در هر دو
صورت، خواستة
خود را به
صورت نوشته و
قانونی در دسترس
نزديکترين کس
خويش قرار
دهيد و با اين
کار برای
فرزندان و
بستگان خود
آرامش فکری
بخريد. آنکه چنين
روزهايي را
نگذرانده و بر
سر دوراهی
تصميم برای
مرگ و زندگی
عزيزش قرار
نگرفته است نمیتواند
ابعاد اين
فاجعه را درک
کند و دل به دل
مادر و پدر و
همسر اين زن نگونبخت
بدهد. من اين
تجربه را با
پدرم داشتم و به
همين دليل به
خود اجازه
دادم به شما
دوستان توصيهای
از سر درد
بکنم.