از شما
چه پنهان حالم
بدجور گرفته:
نميدانم
افسردهام،
دچار ياس شدهام،
سرخوردهام،
عصباني هستم، يا
همة اينها. همينقدر
ميدانم که
حالم بد است و
دلم ميخواهد
قهر کنم. ميدانم
قهر کار بدي
است ولي بگذاريد
در اين روزگاري
که کمتر کسي
کار خوب ميکند،
من هم قهر کنم.
چه کنم! کار ديگري
از دستم ساخته
نيست.
به اين
نتيجة قطعي رسيدهام
که اين
هموطنان خودم
را ديگر نميشناسم:
هيچکدامشان
را نه اينور
آبيها و نه
آنور آبيها
را. دلم ميخواهد
از همه قهر
کنم تا اين
همه قهره
نخورم. قهر
قهر تا روز قيامت.
اين را
هم ميدانم که
اين قهر هيچ
اثري در هيچ
گوشة دنيا و
در هيچ روندي
نخواهد
گذاشت، ولي
دستکم دلم که
خنک خواهد شد
و کار ديگري
از دستم بر نميآيد.
باور کنيد بغض
و حرص راه گلويم
را گرفته است.
فيلمهاي خبري
که از ايران ميرسد
را تماشا ميکنم
و هيچکس را نميشناسم:
نه طرفدار
هاشمي رفسنجاني
بهرماني را نه
طرفدار محمود احمدينژاد
را. من
سالهاست ديگر
ايراني داخل ايران
و حتي ايراني
خارج از کشور
را نميشناسم.
برايم غريبه
شدهاند.
درکشان نميکنم.
نميفهمم در
آن سرزمين چه
دارد ميگذرد.
گيج و گنگ
برجاي ماندهام.
انگار با
انسانهاي جديدي
روبرو هستم که
بر خلاف روال
عادي ديدار
تازه بجاي اينکه
به آنها بگويم
خوشوقتم، ميخواهم
با ياد بيژن
مفيد بگويم:
بدبختم.
هميشه
عقل و احساس
با هم درگيري
دارند. اينبار
اما عقل و
احساس من هر
دو همزبان به
من ميگويند:
بيش از اين
سرت را به در و
ديوار نکوب.
هم آنکه رأي
داد و هم آنکه
تحريم کرد از
طايفه و قبيلهاي
ديگرند: طايفة
ناآشنايان.
يک روز
گفتيم مرگ بر
شاه که ديکتاتور
بود . بعد گفتيم
مرگ بر خميني
که فريب بزرگ
بود، بعد مرگ
بر اکبر که
فساد کامل بود،
بعد مرگ بر
منافق که تروريست
بود، بعد مرگ
بر امريکا که
امپرياليست بود،
بعد مرگ بر
فرانسه که خود
فروش بود. گيرم
همة اينها
مردند. با
خودمان که اينچنين
چرخشهاي گيجکننده
ميکنيم چه کنيم؟
امروز ديگر
وقت آنست که
بگوييم مرگ بر
خودمان. بابا
ما ملت گند
کار را در
آوردهايم.
مگر اينها که
آمدند و کشتند
و سوختند،
آنها که انقلاب
کردند، آنها
که به جمهوري
اسلامي
وآخوند و رجايي
و رفسنجاني و
خاتمي و قاتل
و تروريست و
امروز احمدينژاد
رأي دادهاند
از کرة مريخ
آمدهاند؟
چند سال ديگر
بنشينيم و
بگوييم
انشاالله
گربه است. من
که از روز نخست
دشمن سرسخت
اصلاحطلبان
بودم، امروز ديگر
از طرفدارش هم
متنفر شدهام،
هماني که سرش
را بالا ميگيرد
و ميگويد: «اينبار
که رأي ندادم!»
عجب حالا ديگر
رءي ندادي؟
آنروز که کبکت
خروس ميخواند
و دوي خردادي
شده بودي چه
غلطي کردي؟
آنروز که به
ما کساني که
گفتيم و نوشتيم:
اين خلف همان
سلف است، چپ و
راست تهمت ميزدي؟
از روشنفکر
مترقي و جنبشهاي
چپ و راست که ديگر
نگو، نهضت
آزادي را نه
در گذشته چشم
ديدنشان را
داشتم و نه
حال ميتوانم
تحمل کنم.
گروه موتلفه،
مشارکتيها،
آبادگران،
مجاهدين، چريکها،
سلطنتطلبها
و هر دسته و
گروه ديگري را
که به فکرتان
ميرسد رديف
کنيد و بگذاريد
روي همه يک خط
بزرگ بطلان
بکشم و آرزو
کنم اگر شر اينان
از سر ما کم نميشود،
خدا مرا مرگ
بدهد تا چنين
روزهايي را نبينم.
باور کنيد در
توصيف حالم
لغت کم ميآورم.
ناچارم به
فروغ فرخزاد
پناه ببرم که
چه زيبا آنرا
توصيف کرده
است:
در
کوچه باد ميآيد
اين ابتداي
بيداري است
ستارههاي
عزيز
ستارههاي
مقوايي عزيز
وقتي
در آسمان دروغ
وزيدن ميگيرد
ديگر
چگونه ميشود
به سورههاي
رسولان
سرشکسته پناه
آورد
ما مثل
مردههاي
هزاران هزار
ساله به هم ميرسيم
و
آنگاه
خورشيد
بر تباهي
اجساد ما
قضاوت خواهد
کرد.
من
سردم است
من سردم
است و انگار هيچوقت
گرم نخواهم شد
اي يار،
اي يگانهترين
يار «آن شراب
مگر چند ساله
بود؟»
نگاه
کن که در اينجا
زمان
چه وزني دارد
...
من
سردم است و از
گوشوارههاي
صدف بيزارم
من
سردم است و ميدانم
که از
تمامي اوهام
سرخ يک شقايق
وحشي
جز چند
قطره خون بجا
نخواهد ماند.
جنازههاي
خوشبخت
جنازههاي
ملول
جنازههاي
ساکت متفکر
جنازههاي
خوشبرخورد
خوشپوش، خوشخوراک
در ايستگاههاي
وقتهاي معين
و در
زمينة مشکوک
نورهاي موقت
و شهوت
خريد ميوههاي
فاسد بيهودگي...
آه
چه
مردماني در
چارراهها
نگران
حوادثند
و اين
صداي سوتهاي توقف
در
لحظهاي که بايد،
بايد، بايد
مردي
به زير چرخهاي
زمان له شود
مردي
که از کنار
درختان خيس ميگذرد...
من از
کجا ميآيم؟