با
ياران
هنرمندي، كه
زير نام "گروه
هنرمندان
هنرهای تجسمی
ايرانی-امريکايي"
ماهی يکبار در
يکي از
سالنهایCommunity Center Encino
گردهم ميآيند
تا با زحمت
فراوان يك
سازمان
غيرانتفاعی
فرهنگی را که
در جهت حمايت
از هنرمندان
درست شده است
سر پا
نگهدارند ديدار
و گفتگويي
داشتم. گلهمند
بودند که به
علت عدم
استقبال و
پشتيبانی
مردم ممکن
است مجبور
شوند سازمان
خود را نيمهكاره
رها كنند. ميدانم
براي اين
طرح خيلی زحمت
كشيدهاند و
چه اميدي به
جامعة
ايراني بسته
بودند تا از آنها
حمايت كنند
كه نكردند.
يکی
از دوستان با
لحن گلايهآميزي
میگفت: «اگر
يك دهم
كساني كه در
طول هفته،
يك يا دو شب
از وقت خود
رادر كابارهها
و يا كنسرتهاي
ريز و درشت
ميگذرانند
به کار
هنرمندان
تجسمی مثل
نقاشها و
مجسمهسازها
توجه داشتند، ما
اين چنين
دچار يأس نميشديم.»
پرسش کلی اين
بود که چرا
ايرانی قدر
ديگر هنرها بهويژه
هنرهايي که در
سطح بينالمللی
مطرح هستند
نمیداند و
تأثير سليقهها
و انتخابها، در
تغيير ماهيت
هنر و ابتذال
روزافزون آن
در جامعة ايرانيان
اين محدوده
چيست؟ كمي كلاهمان
را قاضي كنيم
و به داوري
آنچه به نام
ميراث فرهنگ
و هنر و
ادبيات به
خوردمان ميدهند
بنشينيم.
ببينيد مردم
بيشتر براي
چه كساني و
چه گروهي سر
و دست ميشكنند،
خواندههايشان
چيست، شنيدههايشان
كدام است،
با چه برنامههايي
سرگرم هستند و
كدام فعاليت
فرهنگي را
حمايت ميكنند.
آنگاه، اين
داستان
برايتان
مصداق خواهد
يافت.
ميگويند
يكي از
شاهزادگان
قاجار، زماني
كه حكمران
آذربايجان
بود، گاه و
بيگاه مجلس بزمي
تشكيل ميداد
و ساز و آوازي
به راه ميانداخت.
كساني كه
شعري ميگفتند
و يا از هنر نوازندگي
و خوانندگي
بهرهاي
داشتند به
مجالس او راه
مييافتند.
شبي
در محفل او
سيدجلالالدين،
كه صدايي
نيكو داشت،
حضور يافت.
شاهزادة
حكمران از او
خواست كه
آوازي
بخواند، ولي
نوازندهاي
نبود كه سيد
را ياري كند
و خود او نيز
به دليل سرماخوردگي،
شور و حال
خواندن
نداشت. اما
شاهزاده كه
لبي به مي
تر كرده بود
اصرار ميورزيد
كه بزمي به
راه اندازد.
تلاش
اطرافيان
براي پيدا
كردن
نوازندهاي
كه بتواند
قطعهاي
بنوازد به
جايي نرسيد.
بالاخره
خدمتكاري را
كه نيلبكي
داشت آوردند
كه در پائين
مجلس نشست و
شروع به نواختن
كرد. يكي از
حاضران نيز،
گر چه از هنر
ضرب گرفتن
بهرهاي
نداشت - براي
خالي نبودن عريضه
- به همراهي
با نوازندة
ني پرداخت.
سيدجلالالدين
كه دل و
دماغ خواندن
- آنهم در
چنان فضايي
را - نداشت،
از روي بيميلي
چند بيت از
غزلي را
زمزمه كرد كه
مطلع آن
چنين بود:
دلم
گرفته ز عشق
نگار رعنايي
/ به
غير عشق مجوي
از حيات
معنايي
شاهزاده
با شنيدن اين
ابيات چهره
در هم كرد و
بر سبيل
تمسخر و
اعتراض به
خواننده گفت:
«سيد اشعارت
خيلي آبكي
بود!»
سيد
جواب داد: «حضرت
والا، براي
اين ساز و
ضرب و اين
سينة مجروح
و مجلسي به
اين سردي و
حاضراني به
اين بيحالي،
اين شعر هم
زياد است!»