Homa Sarshar
 
 Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

Articles - Year 2006                                     Works >> Publications

January 29, 2006
اين روزها، هنگاميکه به روال‌ هميشه‌، ساعت‌ شش‌ بامداد از خواب‌ بيدار مي‌شوم، از سر جا برمي‌خيزم و می‌روم بيرون تا روزنامه‌ را بردارم، در حاليکه خيابان‌ خلوت‌ وساكت‌ است‌ و رفت‌ و آمدي‌ نيست،‌ کمی روي‌ پلكان‌ خانه‌ مي‌نشينم‌ و تازگی هوا را روی پوست بدنم ا

اين روزها، هنگاميکه به روال‌ هميشه‌، ساعت‌ شش‌ بامداد از خواب‌ بيدار مي‌شوم، از سر جا برمي‌خيزم و می‌روم بيرون تا روزنامه‌ را بردارم، در حاليکه خيابان‌ خلوت‌ وساكت‌ است‌ و رفت‌ و آمدي‌ نيست،‌ کمی روي‌ پلكان‌ خانه‌ مي‌نشينم‌ و تازگی هوا را روی پوست بدنم احساس می‌کنم.  چند روزی است که فضا را عطری فرحبخش فرا گرفته و گلهای ريز و درشت طلايه‌دار بهار سر از خاک بيرون کرده‌اند.  همة اين دگرگوني‌ها به يادم می‌آورند که نخستين روزهای بهمن‌ ماه است، سده را پشت سر گذاشته‌ايم‌ و كمتر از دو ماه‌ به‌ عيد نوروز مانده‌. اين روزشماری معکوس برای فرارسيدن سال نو و عيد هم از آن تناقض‌های غريب روزگار است چون انسان را وادار می‌کند با شوق منتظر گذران روزهاي زندگي‌اش باشد و در حالي که گامی به خط پايانی نزديک مي‌شود، زياد احساس بدی نکند.  انگار همين ديروز بود، نوروز سال ۱۳۸۴ ! چگونه به اين سرعت گذشت؟  آنهم در اين کشوری که نمی‌گذارند گذر زمان از يادت برود.  گمانم در هيچ‌ كجاي‌ دنيا به‌ اندازة‌ امريكا، صحبت‌ از وقت‌ و زمان‌ نباشد.  هيچ‌ بحث‌ علمي‌ و غيرعلمي‌اي‌ وجود ندارد كه‌ در آن‌ به‌ اهميت‌ وقت‌ و زمان‌ و دقيقه‌ و ثانيه‌ها‌ اشاره‌ نشود.  همه‌ در اين‌كشور، به‌ فكر اختراع‌ پديده‌اي‌ هستند كه‌ حداقل‌ چند دقيقه‌ در وقت‌ ما صرفه‌جويي‌ كند.  در امريکا، وقت‌ و زمان‌ چنان‌ اهميتي‌ دارد كه‌ لحظه‌اي‌ نمي‌توان از آن‌ غافل‌ شد. هيج جا‌ نيست‌كه‌ در آن‌ ساعتي‌ كار نگذاشته‌ باشند. از در و ديوار ساعت‌ مي‌بارد. اين‌ ساعتهاي‌ جديد شماره‌دار هم‌ كه‌ مرتب‌ ثانيه‌هاي‌ زندگي‌ من‌ و شما را مي‌شمارند از همه‌ بدترند.  آيا شما هم مثل من در اين حيرت هستيد که چرا به همه جای دنيا ساعت آويزان کرده‌اند؟ راستی آيا لزومی هم دارد؟ به باور من که کار سخت عبثی است مخصوصا وقتی برق برود و شما ناچار ‌شويد از راديو و تلويزيون گرفته تا فر و مکروويو و تلفن وکمپيوتر را از نو کوک کنيد.  دوبار در سال هم که ساعتها را جلو و عقب می‌کنند که حرص مکرر است.  نمي‌دانم‌ چرا، ولي‌ من‌ با ساعت‌هاي‌ صفحه‌ مدور عقربه‌دار بهتر مي‌توانم‌ كنار بيايم‌.  شايد چون‌ فكر مي‌كنم‌ زمان‌ روي‌ اين ‌ساعتها كندتر مي‌گذرد. با اين‌ ساعتهاي‌ شماره‌دار (Digital)، انسان‌ محبوس‌ يك‌ ثانيه‌ است‌ و درگير يك‌ مسابقة‌ سرعت‌ غيرعادلانه‌.

در هر حال‌، با تمام‌ كوششهاي‌ مخترعان‌ و دست‌اندركاران ‌عصر تكنولوژي‌، تازه هميشه هم وقت کم می‌آوريم‌. در تمام‌ ساعات ‌بيداري‌ مشغوليم‌ و در حال‌ دويدن‌.  شب‌ كه‌ مي‌رسد مي‌بينيم‌ هنوز مقدار قابل توجهي‌ كار براي‌ فردا باقي‌ مانده‌ است‌.  آن‌قََدَر با مدد ساعت‌ لامروت‌، درگير طي‌ كردن‌ طول‌ شبانه‌روز هستيم‌ كه‌ گاه عرض‌ زندگي‌ ازيادمان‌ می‌رود.  كاش‌ ساعتي‌ بود كه‌ عرض‌ زندگي‌ را نيز اندازه‌ مي‌گرفت‌!

January 22, 2006
با شروع سال 2006 ميلادی ما نخستين نوزادانی که پس از پايان جنگ جهانی دوم به دنيا آمديم وارد ششمين دهة زندگی خود شديم، برخی کمی زودتر برخی با تأخير ولی شتر شصت سالگی دارد يکی يکی در خانة همة ما می‌خوابد

با شروع سال ۲۰۰۶ ميلادی ما نخستين نوزادانی که پس از پايان جنگ جهانی دوم به دنيا آمديم وارد ششمين دهة زندگی خود شديم، برخی کمی زودتر برخی با تأخير ولی شتر شصت سالگی دارد يکی يکی در خانة همة ما می‌خوابد.  نسل ما که در اصطلاح انگليسی. Baby Boomers generation خوانده می‌شود به شيوه‌ای غريب با نسل قبلی خود فرق دارد و همراه با خود پديده‌هايي را آورده‌ است که کمتر کسی انتظارش را داشت.

ما بچه‌ کوچولوهای شصت ساله که از پير شدن می‌ترسيم و خود را به هر در و ديواری می‌زنيم تا چين و چروک کمتری روی صورتمان باشد، و هر کداممان به نوعی دنبال چشمة آب حيات هستيم تا مدت بيشتری در اين جهان خاکی زنده بمانيم، نظم دنيا را هم بد جوری بهم زده‌ايم.  در حالی که خواهان همة اين امتيازات هستيم، آنچه را که به‌ نام کرة زمين برای بچه‌ها و نوه‌هايمان بجا خواهيم گذاشت، جز شرمندگی نام ديگری نمی‌تواند داشته باشد.

نسل قبلی ما که دو جنگ بزرگ جهانی را تجربه کرد، به هر دليلی انسان‌های ملاحظه‌کارتری بار آورد.  در زمينة مصرف، زمين تا آسمان با ما فرق داشتند.  مقدار آشغال و خاکروبه‌ای که در سطل‌های کوچک حلبی بوجود می‌ريختند با آنچه ما به ‌نام آشغال روانة سطل‌های غول‌آسای پلاستيکی می‌کنيم قابل قياس نيست.  هوا و آب و خاک را اين چنين که ما کمر قتلشان را بستيم آلوده نمی‌کردند و آلرژی بيماری نسل آنها نبود.  در حالی که امکانات زيادی نداشتند، قناعت‌پيشه بودند، که خواسته‌های نسل ما تمامی ندارد. سرعت عمل نداشتند ولی کارهايشان انجام می‌شد، شايد به اين دليل که کار کمتری داشتند. کار و زيادی کار دارد نسل ما را از بين میبرد.  از تکنولوژی و فن‌آوری، تلفن و اتوموبيل و هواپيما داشتند و بس ولی افسردگی نداشتند، حملة وحشت Panic attack نداشتند. جنگ را تجربه کردند و به بدترين وجهی اثرات آنرا تحمل کردند، ولی در زمان صلح ديگر آرامش فکر داشتند که در خيابان و کوچه و بازار به نام دفاع از باورهای سياسی و مرامی و مذهبی و جغرافيايي دود نمی‌شدند و به هوا نمی‌رفتند.  خانواده‌ها پر بچه‌ بودند ولی بيشترين دل‌‌‌نگرانيشان برای فرزندانشان اين بود که مبادا پنهانی لبی به سيگار و دمی به خمره بزنند، ‌ حال آنکه نسل بچه‌های جنگ جهانی دوم يعنی ما ‌Baby Boomers generation يکی دو فرزند بيشتر نداريم که هر کدامشان از نظر دلشوره آفرينی و باقی قضايا دست ده تا بچه را از پشت بسته‌اند.  مبادا گمان کنيد کل ماجرا همين دو سه نمونه‌ای بود که برايتان آوردم.  اگر تا فردا بشمارم وقت کم مي‌آورم، خودتان هم می‌دانيد.  قضيه سر اين است که با اين نامي که به نسل ما داده‌اند و با بهايي که به دستاوردهای نسل خودمان مي‌دهيم، بيرونمان دارد مردم را می‌کشد، تويمان خودمان را.

بقول شاعر که گفت شکسته بال تر از من ميان مرغان نيست/دلم خوشست که نامم کبوتر حرم است، نسل افسردة پرکار خسته و پرتنشی چون نسل ما وجود ندارد ولی دلمان خوش است کهBaby Boomers generation هستيم.

January 15, 2006
يكشنبه پانزدهم ژانويه 2006

با ياران‌ هنرمندي‌، كه‌ زير نام "گروه هنرمندان هنرهای تجسمی ايرانی-امريکايي" ماهی يکبار در يکي از سالنهایCommunity Center  Encino گردهم مي‌آيند تا با زحمت‌ فراوان يك‌ سازمان‌ غيرانتفاعی فرهنگی را که در جهت حمايت از هنرمندان درست شده است سر پا نگهدارند ديدار و گفتگويي داشتم‌. گله‌مند بودند که به‌ علت‌ عدم‌ استقبال‌ و پشتيبانی‌ مردم‌ ممکن است مجبور شوند سازمان خود را نيمه‌كاره‌ رها‌ كنند. مي‌دانم براي‌ اين‌ طرح خيلی زحمت‌ كشيده‌اند و چه‌ اميدي‌ به ‌جامعة ايراني‌ بسته‌ بودند تا از آنها حمايت‌ كنند كه‌ نكردند.

يکی از دوستان با لحن‌ گلايه‌آميزي‌ می‌گفت‌: «اگر يك‌ دهم‌ كساني‌ كه‌ در طول‌ هفته‌، يك‌ يا دو شب‌ از وقت‌ خود رادر كاباره‌ها و يا كنسرتهاي‌ ريز و درشت‌ مي‌گذرانند به‌ کار هنرمندان تجسمی مثل نقاش‌ها و مجسمه‌ساز‌ها توجه داشتند، ما اين‌ چنين دچار يأ‌س نمي‌شديم‌.» پرسش کلی اين بود که چرا ايرانی قدر ديگر هنرها به‌ويژه هنرهايي که در سطح بين‌المللی مطرح هستند نمی‌داند و تأثير سليقه‌ها و انتخابها، در تغيير ماهيت‌ هنر و ابتذال‌ روزافزون‌ آن در جامعة‌ ايرانيان‌ اين‌ محدوده چيست‌؟ كمي ‌كلاهمان‌ را قاضي‌ كنيم و به‌ داوري‌ آنچه‌ به‌ نام‌ ميراث‌ فرهنگ‌ و هنر و ادبيات‌ به‌ خوردمان‌ مي‌دهند بنشينيم. ببينيد مردم‌ بيشتر براي‌ چه‌ كساني‌ و چه‌ گروهي‌ سر و دست‌ مي‌شكنند، خوانده‌هايشان چيست‌، شنيده‌هايشان‌ كدام‌ است‌، با چه‌ برنامه‌هايي‌ سرگرم‌ هستند و كدام‌ فعاليت‌ فرهنگي‌ را حمايت‌ مي‌كنند. آن‌گاه‌، اين‌ داستان‌ برايتان‌ مصداق‌ خواهد يافت‌.

مي‌گويند يكي‌ از شاهزادگان‌ قاجار، زماني‌ كه‌ حكمران‌ آذربايجان‌ بود، گاه‌ و بيگاه‌ مجلس‌ بزمي‌ تشكيل‌ مي‌داد و ساز و آوازي‌ به‌ راه‌ مي‌انداخت‌. كساني‌ كه‌ شعري‌ مي‌گفتند و يا از هنر نوازندگي‌ و خوانندگي‌ بهره‌اي‌ داشتند به‌ مجالس‌ او راه‌ مي‌يافتند.

شبي‌ در محفل‌ او سيدجلال‌الدين‌، كه‌ صدايي‌ نيكو داشت‌، حضور يافت‌. شاهزادة‌ حكمران ‌از او خواست‌ كه‌ آوازي‌ بخواند، ولي‌ نوازنده‌اي‌ نبود كه‌ سيد را ياري‌ كند و خود او نيز به‌ دليل ‌سرماخوردگي‌، شور و حال‌ خواندن‌ نداشت‌. اما شاهزاده‌ كه‌ لبي‌ به‌ مي‌ تر كرده‌ بود اصرار مي‌ورزيد كه‌ بزمي‌ به‌ راه‌ اندازد. تلاش‌ اطرافيان‌ براي‌ پيدا كردن‌ نوازنده‌اي‌ كه‌ بتواند قطعه‌اي‌ بنوازد به‌ جايي ‌نرسيد. بالاخره‌ خدمتكاري‌ را كه‌ ني‌لبكي‌ داشت‌ آوردند كه‌ در پائين‌ مجلس‌ نشست‌ و شروع‌ به‌ نواختن‌ كرد. يكي‌ از حاضران‌ نيز، گر چه‌ از هنر ضرب‌ گرفتن‌ بهره‌اي‌ نداشت‌ - براي‌ خالي‌ نبودن ‌عريضه‌ - به‌ همراهي‌ با نوازندة‌ ني‌ پرداخت‌.

سيدجلال‌الدين‌ كه‌ دل‌ و دماغ‌ خواندن‌ - آنهم‌ در چنان‌ فضايي‌ را - نداشت‌، از روي‌ بي‌ميلي ‌چند بيت‌ از غزلي‌ را زمزمه‌ كرد كه‌ مطلع‌ آن‌ چنين‌ بود:

دلم‌ گرفته‌ ز عشق‌ نگار رعنايي‌ / به‌ غير عشق‌ مجوي‌ از حيات‌ معنايي‌

شاهزاده‌ با شنيدن‌ اين‌ ابيات‌ چهره‌ در هم‌ كرد و بر سبيل‌ تمسخر و اعتراض‌ به‌ خواننده‌ گفت‌: «سيد اشعارت‌ خيلي‌ آبكي‌ بود!»

سيد جواب‌ داد: «حضرت‌ والا، براي‌ اين‌ ساز و ضرب‌ و اين‌ سينة‌ مجروح‌ و مجلسي‌ به‌ اين‌ سردي‌ و حاضراني‌ به‌ اين‌ بي‌حالي‌، اين‌ شعر هم‌ زياد است‌!»

January 1, 2006
يكشنبه اول ژانويه 2006

در نخستين روز سال نو آرزو کنيم در سال ۲۰۰۶ و سالهايي که در پيش داريم در جهانی زندگی کنيم که صلح شفابخش بر جايجای آن سايه انداخته باشد.

آرزو کنيم هر روز زندگی‌مان سرشار از عشق ودوستی و شور زندگی و آرامش درون و مهربانی باشد.

آرزو کنيم همه اين توان را بيابيم که معنای سخن گاندی را درک کنيم که گفت « خود ما بايد همان  تغييری باشيم که انتظار داريم در جهان روی دهد.«

آرزو کنيم بتوانيم همة نيروی خود را بکار گيريم تا بهترين خويشتن را تجربه کنيم و آنچنان زندگی کنيم که دوست داريم به ياد آورده شويم.

آرزو کنيم خرد پذيرش واقعيت ديگران و خودمان را داشته باشيم.

آرزو کنيم در سال جديد به خويشتن  اين فرصت را بدهيم تا با انديشة درست گام برداريم تا به آنچه سال گذشته روی داد بدون احساسات و داوری نظر بيندازيم و از همة آنها به عنوان تجربه‌ای گرانبها برای پيشبرد کارهای سال جديد بهره بگيريم.

آرزو کنيم که در سال جديد توان اين را داشته باشيم که به خواسته‌های قلبی خود که بيشک پر از مهر و نيکی برای خودمان و ديگری است برسيم و با گفتار و کردار و پندار خود جز نيکی نپراکنيم.

 آرزو کنيم خود را چنان بشناسيم که بدانيم تا چه اندازه تک تک ما يگانه و هستيم و تا چه حد توان بهره‌گيری از خوبيهای جهان را داريم.

 



2008
2007
   2006
 
  December
  November
  October
  September
  July
  June
  May
  April
  March
  February
   January
2005
2004
2003
2002
2001
2000
1999
1998
1997
يادواره‌ها
Archive: English
Publications

Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

   Copyright © 2005 HomaSarshar.com . All Rights Reserved.




Designed & maintained by

Web Design & Development Solutions